چپتر 373: دیدارِ دوباره
0با خروج از مجتمعِ خفتگان، سانی حس کرد دیگر حتی سرمای زمستانچشم هم نمیتواند جلوی خوابآلودگیاش را بگیرد. برای اینکه ببیند ساعت چند است،خیره از روی عادت سرش را بلند کرد و نگاهی به خورشید انداخت.
خورشید اصلاً درست نبود.
ناگهان خواب از سرِ سانی پرید و دستش راداشت غریزی دراز کرد تا تکهٔ نیمهشب را احضار کند.تکان چند لحظه طول کشید تا به اشتباهش پی ببرد.
«آهان. خورشید عادیه.همایش فقط مثل خورشیدِلحظهای ساحلِ فراموششده نیست.»
تازه دیگر مجبور نبود با نگاه به آسمانصدرِ زمان را بسنجد. رابطی داشت که میتوانست زمانِ دقیقِسرودِ روز را تا خودِ نانوثانیه به او نشان دهد.
سانی سر تکان داد و بهرابطی سمتِ مجتمعِ بیمارستانی راه افتاد. برایخودِ یک... مراسمِ یادبود دیرش شده بود. یکجورهایی.
قرار بود بازماندگانِ ارتشِ رؤیابین امروز دورِبسنجد هم جمع شوند تا زنده ماندنشان راخودِ جشن بگیرند و یادِ رفتگان را گرامی بدارند.
با ورود به مرکزِ درمانی، به سمتِ سالنِ همایش رفت،آنجا اما لحظهای جلوی مانیتورِ روی دیوار درنگ کرد. آنجا، صد نامنامِ به نمایش درآمده بود؛ فهرستِ تمامِ کسانی که توانسته بودند برگردند.
و درست در صدرِکسانی آن، سه نامِ بسیارصدرِ خاص به چشم میخورد:
«پروردهٔ گرگها»
«بلبل»
«سرودِ سقوطکردگان»
افی، کای و کاسی...
سانی مدتی به آن سه نامِ راستینداشت خیره ماند، سپس آرام نگاهش را پاییننشان آورد. درست زیرِ آنها، نامِ خودش بود.
با چهرهای درهم،مجبور درها را باز کردبسنجد و واردِ سالن شد.
خفتگانِ پیشینِ ساحلِ فراموششده همه آنجا بودند؛ دستکم آنهایی کهآنجا در آکادمی بیدار شده بودند یا میتوانستند خود را بهصدرِ مراسم برسانند. نگاهی به جمعیت انداخت و دنبالِ چهرههای آشنا گشت.
دیدنِ اینهمه آدمتمامِ در دنیای واقعی عجیببرگردند بود. بهخصوص بدونِ نفیس.
حالا که از خطر جسته و رهبرشان را از دست داده بودند، چیزِ زیادی برای کنارِ هم نگهداشتنشان وجودبیمارستانی نداشت و در عوض، دلایلِ زیادی برای جداییشان در میان بود. پیشتر، از روی ناچاری و ارادهٔ مقاومتناپذیرِ ستارهٔ دگرگونبگیرند متحد شده بودند. اما حالا، دیگر چیزی نمانده بود تا جلوی کینههای قدیمی را بگیرد و نگذارد از هم بپاشند...
با این حال، آن صد بازمانده به شکلی عجیب با هم متحد به نظر میرسیدند. شاید به خاطرِ آسیبِداد روانیِ مشترکشان از تجربهٔ دهشتناکِ عالمِ رؤیا بود، یا چیزِ دیگری که سانی نمیتوانست کاملاً درکش کند، اما هیچزنده دودستگیای میانشان دیده نمیشد. برعکس، انگار تمامِ بیدارشدگانی که در سالن جمع شده بودند، پیوندی نامرئی با یکدیگر داشتند.
«...عجیبه.»
خیلیها با خوشامدگوییِ گرم به استقبالش آمدند. سانی لبخندِ معذبی زدخاص و تمامِ تلاشش را کرد تا حسننیتشان را بیپاسخ نگذارد. پسمدتی از چند برخوردِ اینچنینی، سرانجام کای را در انتهای جمعیت دید.
سانی سکندری خوردآسمان و یکیدو ثانیهرابطی به دوستش خیره ماند.
«ای لعنت...»
آخه اون یاروهمایش چطور میتونست ازلحظهای اینم خوشتیپتر بشه؟
بیدار شدن، اندامِ باریکِ کای را موزونتر، چهرهٔ بینقصش را جذابتر و چشمانِ سبزِ درخشانش را مسحورکنندهتر از پیشافی کرده بود. موهای خرماییِ تیره و پرپشتش حالا مرتب کوتاه و حالت داده شده بود، لباسهایش ساده اما بینهایت شیکسالن بودند و چند تکه جواهری که به خود آویخته بود، با جلبتوجهِ بهاندازه، بهنوعی تمامِ این ویژگیها را برجستهتر میکرد.
این... این تهِ بیانصافیه!
سانی با آهی از سرِ حرص، راهش را از میانِ جمعیتزمانِ باز کرد و به دوستش نزدیک شد. کای او را از دورافتاد دید و بعد، با لبخندِ درخشانش انگار سالنِ کنفرانس ناگهان روشنتر شد.
«سانی! بالاخره اومدی!»
سانی میخواست جواب بدهد، اما با دیدنِ غریبهای کنارِ مردِ جوانِخاص جذاب، یک لحظه خشکش زد. زنِ جوانی بیمار و بهشدت تکیدهمدتی روی ویلچر نشسته بود و با حالتی خسته به آنها نگاه میکرد.
مشخص بود که بدنش نقصی دارد. بهطورِ بیمارگونهای لاغر بود؛ پوستی رنگپریده روی استخوانهای شکنندهاش کشیدهتکان شده بود و ستونِ فقراتش انحنای عجیبی داشت. پاهایش بیجان و ضعیف به نظر میرسید و بهشکلِدورِ ناجوری روی رکابِ ویلچر جمع شده بود. مشخص بود که گردنش برای تحملِ وزنِ سرش تقلا میکند.
...تازه وقتی زنِ جواننگاه با شیطنت لبخند زد،رابطی بالاخره او را شناخت.
«چته خنگول؟سالنِ از زیباییمرفت زبونت بند اومده؟»
افی با خندهای ریز ویلچرشتوانسته را چرخاند، انگار میخواست به اوخاص فرصت بدهد تا خوب تماشایش کند.
افی... این... این افیه؟
سانی چند لحظه به او خیره ماند و سعی کرد تصویرِ آن شکارچیِ قدرتمندیخودِ را که میشناخت — قدبلند، قوی، زیبا و پرنشاط — به این زنِ جوانِبود ضعیف و تکیده ربط بدهد. تازه وقتی دردِ نقص در ذهنش پیچید، به حرف آمد:
«نه خیلی.سالنِ آخه... چهرفت بلایی سرت اومده؟»
افی لبخندفهرستِ زد وکسانی شانهای بالا انداخت.
«هیچی. مننگاه توی دنیای واقعیبسنجد همیشه همینجوری بودم.»
چیزی در یادِ سانی تکان خورد. یادشبسنجد آمد که چطور آن دو روی تیرِ حمالِنانوثانیه کلیسای جامعِ ویرانشده نشسته بودند و پچپچ میکردند.
...برای بعضی از ما،رفت دنیای واقعی بیشتر ازدیوار عالمِ رؤیا شبیه جهنم بود.
آن زمانفهرستِ افی همینکسانی را گفته بود.
با دیدنِنگاه حالتِ عجیبِزمان چهرهاش، نیشخندی زد.
«بیخیال، نگرانش نباش. حداقل الانآسمان که بیدار شدهام، میتونم دستاممیتوانست رو تکون بدم. اینو ببین...»
حلقههای چرخها را گرفت،رفت ویلچرش را روی دو چرخدرنگ متعادل کرد و دوباره چرخید.
«دیدی؟ این خفنترینتمامِ چیزی نیست کهبودند تا حالا دیدی؟»
سانی کمینگاه مکث کرد وبسنجد بعد آرام گفت:
«...آره. بدونتازه شک یکینگاه از خفنترینهاست.»
افی به اوهمایش لبخندی زد و بعدمانیتورِ نگاهی به کای انداخت:
«دیدی نایت؟ جذبهٔتمامِ سلبریتیبودنت در برابرِ کاریزمایبرگردند سوزانِ من هیچی نیست.»
مردِ جوان به او نگاه کرد، اماداشت چیزی نگفت. در عوض، ناگهان یک قدم جلودهد رفت و سانی را محکم در آغوش گرفت.
«سانی! خداتازه رو شکرنگاه که زندهای!»
سانی کمی وول خورد، اما بعد تسلیمِ آغوششدیوار شد. با چهرهای مستأصل، تا جایی که میتوانستکسانی تحمل کرد و بعد از لای دندانهای کلیدشده گفت:
«چرا نباید زنده باشم، احمق؟ من کهبرگردند اون کسی نبودم که بدنِ دراز و بیهوششگرگها رو باید تا خودِ گذرگاه روی زمین میکشیدن!»
کای او را محکمتر فشار داد و بالاخرهمیتوانست رهایش کرد. مردِ جوانِ جذاب یک قدم عقبتکان رفت، چند ثانیه مکث کرد و آهی کشید.
«با این حال. با اون شانسیزمان که تو داری، تعجب میکنم کهدقیقِ کلِ مناره روی سرت خراب نشد.»
سانی خشکش زدهمایش و بعد بهلحظهای زور لبخندی زد.
«آره. اون...فهرستِ خیلی وحشتناککسانی میشد، مگه نه...»