چپتر 1652: چالشگرِ مهیب
0دو هفته پس از بازگشت به قطبِطویلی جنوب، سانی روی صخرهای ایستاده بود وحرکاتشان به منظرهٔ پهناوری از ویرانی نگاه میکرد.
در مقابلش، درهٔ بزرگی از کوههای فروریختهرشتهکوه و آوارِ سنگی شکل گرفته بود؛ چشماندازی ویرانسنگهای که حالا پوشیده از برف و یخ بود.
این همان جایی بود که مدِ آسمان، ردِّپیچیده ویرانی و نیشِ مهیب با سه تایتانِ ظهورکردهداشتند جنگیده بودند: سپاهِ نجوا، جالوت و جانورِ زمستان.
سپاهِ نجوا از پای درآمدهبسیار بود، اما دو پلیدِ فاجعهبارِداشتند دیگر قدیسها را عقب رانده بودند.
در این فرایند، بخشِبسیار کاملی از رشتهکوه باموجوداتِ خاک یکسان شده بود.
بیتردید دروازههای کابوس زیرِفرایند سنگهای خردشده پنهان بودند،خاک یا شاید هم روی آنها.
سانی نمیتوانست ببیند، چونداشت بیشترِ دره در کولاکیپیچیده خروشان پنهان شده بود.
این همان کولاکی بود که روزگاریپایینتر فالکون اسکات را در بر گرفته وپیش جانِ تمامِ ساکنانِ باقیماندهاش را مکیده بود.
این تجلیِآنجا اقتدارِ جانورِبسیار زمستان بود.
هوا آنقدر سرد بود کهبخشِ سانی با هر نفس حسشده میکرد مشتی چاقوی تیز را میبلعد.
بیآنکه توجهی به این موضوع بکند، باتاریکی چهرهای بیحالت به پایین خیره شده بودطویلی و چشمانش در تاریکیِ ژرفی غرق بود.
کالبدِ تکیدهاش در زرهِ عقیقیِبسیار ترسناکی قرار داشت و خودِداشتند زره در تاریکی پیچیده شده بود.
آنجا در دره، در فاصلهای بسیارصفِ پایینتر، صفِ طویلی از موجوداتِ کابوسپیش داشتند در دلِ کولاک پیش میرفتند.
حرکاتشان خشک و غیرطبیعی بود،بخشِ انگار اجسادی بودند که نیروییشده ناشناخته به آنها جان داده بود.
اما در عین حال،داشت هیچکدام ترس یا تردیدیپیچیده از خود نشان نمیدادند.
از جنونِ دیوانهواریآنجا که ذاتِ بیشترِ پلیدهاصفِ بود نیز خبری نبود.
آنها فقط بهآرامی در برف رژه میرفتندطویلی و در صفِ عریضی کشیده میشدند که بهخشک نظر میرسید جبههٔ کولاک را در بر میگیرد.
چند لحظه بعد، نخستین موجودِبخشِ کابوس به زمین افتاد وشده جسدش بهسرعت در یخ پوشیده شد.
سانی که روی صخرهٔداشت بلند ایستاده بود، لبهایشپیچیده را با تحقیر جمع کرد.
ضعیف.
نه اینکه نیازی داشته باشد این موجوداتِ بیفایده قوی باشند.دلِ نه، هدفشان چیزِ دیگری بود... اینکه به او نشان دهند کدامجان نوع از موجوداتِ کابوس در برابرِ سرمای جانورِ زمستان مقاومتر است.
تا جایی که میتوانست تشخیص دهد، آنرشتهکوه موجودِ نفرینشده از نظرِ فیزیکی چندان قویزیرِ نبود... دستکم در مقایسه با دیگر تایتانها.
سپاهی ازترسناکی زیردستانِ قدرتمند راخودِ هم فرماندهی نمیکرد.
چیزی که جانورِ زمستان را تا این حد مرگبار میکرد،داشتند تواناییِ غیرعادیاش در منجمد کردن و کشتنِ هر چیزی درنیرویی اطرافش بود؛ جسمانی یا غیرجسمانی، ضعیف یا قوی، خالص یا فاسدشده.
نزدیک به قلبِ کولاک، حتی خودِ زمانطویلی هم کندتر به نظر میرسید، گویی سرمایحرکاتشان استخوانسوز میتوانست خودِ قوانینِ هستی را منجمد کند.
شاید سانی در آتشِفرایند کینهای مرگبار میسوخت، اما عقلشیکسان را از دست نداده بود.
اگر میخواست این تایتانِداشت فاسدشده را بکشد، اولپیچیده باید آن را میفهمید.
تنها پس از شکافتنِفاصلهای رازهای قدرتِ جانورِ زمستان میتوانستموجوداتِ آن را از پای درآورد.
این بردگان قربانیانی بودند کهپایینتر آماده کرده بود تا برای درکِکولاک سرمای مرگبار، به دلِ آن بیندازدشان.
طولی نکشید که از تیررسِ نگاهش محو شدند. سانی دیگر نمیتوانستبیتردید مهرههای قربانیاش را ببیند، اما مارِ روح همچنان با آنها ارتباطچون داشت. بنابراین میتوانست بفهمد لاروها هنوز حرکت میکنند یا بیحرکت افتادهاند.
انواع و اقسامِ موجوداتِ کابوس تحتِ فرمانشتاریکی بودند و با بررسیِ اینکه کدامیک بیشتر دوامموجوداتِ میآورند، میتوانست چیزهایی دربارهٔ این سرمای کشنده بفهمد.
«یالا. برام بمیرین.»
اما درآنجا نهایت، سانیبسیار ناامید شد.
چون هیچکدامشان زیاد دوام نیاوردند.
ارتشِ کوچکی از بردگان که در چند هفتهٔ گذشته با زحمتِ فراوان ساخته بود، در عرضِ چند دقیقه نابود شد و هیچکدامخشک نتوانستند آنقدرها در دلِ کولاک پیش بروند. سرما فرقی بینِ هیولاهای بزرگ و کوچک، یا آنهایی که با یخ سازگاری داشتند ونبود آنهایی که نداشتند، نمیگذاشت. گرمای وجودِ همهشان کشیده شد یا کاملاً یخ زدند و در آغوشِ قدرتِ نامقدسِ جانورِ زمستان، مرگی بیمعنی یافتند.
سانی ناسزایی گفتآنجا و بعد باپایینتر افسوس آه کشید.
«مهم نیست.»
بینتیجه بودن، خودش یک نتیجه بود. اینکه انگارخاک هیچ نوع مقاومتی در برابرِ اقتدارِ قلمروِ شومِ جانورِپنهان زمستان کارساز نبود هم چیزهای زیادی به سانی میگفت.
برای دقیقاً چنین نتیجهای چند استراتژی در نظر گرفتهآنجا بود. بله، این استراتژیها پرخطر بودند... اما راستش را بخواهید،پیش احساسِ پشیمانی نمیکرد. چون بسیار مستقیمتر و وحشیانهتر هم بودند.
کشتنِ این تایتانِآنجا لعنتی به این شیوه،صفِ قطعاً بسیار رضایتبخشتر میشد.
پایین در درهٔ فروریخته، کولاک ناگهان گسترش یافت، گویی جان گرفته باشد.پیش بادِ وحشتناکی وزید و با نیرویی استخوانسوز به سانی کوبید. دیواری از برفِهیچکدام چرخان و ذراتِ یخ آرامآرام جلو آمد و به سمتِ او حرکت کرد.
لبخندی تاریکعقب پهنای صورتشفرایند را پوشاند.
«اونو ببین،ترسناکی مار. انگارداشت دیده شدیم.»
امیدوار بود پنهان شدن در سایههای بالای کوهی دوردست برای گم کردنِ ردش کافی باشد، اماخشک اشتباه میکرد. شاید این موجود از همان ابتدا متوجهِ حضورش شده بود، اما تا زمانی کهجنونِ سانی جرئت نکرده بود مستقیماً به مصافش برود، زحمتِ واکنش نشان دادن به خود نداده بود.
در هر حال، تایتانِ فاسدشده،پایینتر جانورِ زمستان، بالاخره برمیخاست تادلِ به حسابِ ترورِ متعالی، سانلس، برسد.
سانی آهی کشید و بعدبخشِ شانههایش را تکان داد تاشده عضلاتِ خشکشدهاش را کش بیاورد.
«فکر کنمترسناکی باید مقدمات روخودِ زودتر تموم کنم.»
با این حرف، نگاهی بهبسیار قامتِ سربرفلککشیدهٔ شاهِ کوه انداخت کهدلِ در تاریکیِ پشتِ سرش ایستاده بود.
زیرِ نگاهِ او، تایرنت ناگهان به سیلابی از مایعِداشتند سیاه تبدیل شد و سپس خود را به شکلِاجسادی پلیدِ دیگری درآورد که به همان اندازه مخوف بود.
حالا پیامآورِ منارهای بر لبهٔ صخره ایستاده بود و منقارِ سیاه و وحشتناکش بادزیرِ را همچون تیغهای تاریک میشکافت. بدنِ زمانی رنگپریدهٔ این موجود حالا کاملاً سیاه شدهفالکون بود و دستوپاهای قدرتمند و متعددش با چنگالهای بلند و تیزشان یخ را سوراخ میکردند.
سانی با انداختنِ آخرین نگاه به کولاکی که نزدیک میشد، روی پشتشپایینتر پرید. در لحظهٔ بعد، بالهای پرقدرتِ موجود توفانی به پا کرد وانگار به هوا اوج گرفت تا او را به سمتِ دشتِ ارِبوس برگرداند.
کولاک همپیچیده به دنبالشفاصلهای راه افتاد.