---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 611: سرورانِ نامیرا • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 611: سرورانِ نامیرا

0

پس از مدتی، الیاس در دلِ تاریکی‌وحشتِ​ ناگهان به حرف آمد و با همان‌حرف‌گوش‌کن​ لحنِ یک‌طرفهٔ همیشگی‌اش سانی را خطاب قرار داد.

در هفته‌های گذشته، این بیدارشدهٔ جوان عادت کرده بود گاهی با هم‌رزمِ اهریمنی‌اش‌بچه‌هاش​ حرف بزند، هرچند آن موجودِ ترسناک نمی‌توانست پاسخی جز تکان دادنِ گاه‌به‌گاهِ سر یا‌اگه​ بالا انداختنِ بی‌تفاوتِ شانه‌ها بدهد. حرف زدن با سایه چندان شبیه گفتگو نبود، اما...

شاید این یکی از‌پسرک​ معدود چیزهایی بود که نمی‌گذاشت‌ناتوانیِ​ عقلش را از دست بدهد.

...سانی می‌فهمید چرا پسرک به این کار نیاز دارد، چون‌دیوانه‌اش​ ناتوانیِ خودش در حرف زدن یکی از همان چیزهایی بود‌باشه​ که داشت دیوانه‌اش می‌کرد و ذره‌ذره انسانیتِ باقی‌مانده‌اش را می‌گرفت.

«هی، دیو. تو... فکر‌ولایتِ​ می‌کنی راست باشه؟ قضیهٔ‌کولوسئومِ​ شمشیرِ چوبی رو می‌گم...»

سانی به مردِ جوان خیره ماند و‌چیزیه​ بعد شانه‌ای بالا انداخت. در این باره‌تعریف​ نظری نداشت، چون اصلاً نمی‌دانست شمشیرِ چوبی چیست.

الیاس آه کشید.

«قبل از اینکه جنگ‌افروزا ما رو اسیر کنن، دربارهٔ آزمون‌های بی‌رحمانه‌شون‌می‌کرد​ شنیده بودم. راستش تو ولایتِ ما همه شنیدن. وحشتِ کولوسئومِ سرخ‌شمشیرِ​ چیزیه که هر پدر و مادری برای حرف‌گوش‌کن کردنِ بچه‌هاش تعریف می‌کنه.»

ساکت شد و‌راستش​ پس از مدتی با‌وحشتِ​ صدایی یکنواخت ادامه داد:

«...اما اینم می‌گن که راهی برای فرار از این جای وحشتناک هست. اگه‌بچه‌هاش​ کسی به اندازهٔ کافی شجاع باشه... اگه به اندازهٔ کافی درستکار باشه... بالاخره‌هست​ یه شمشیرِ چوبی بهش می‌دن و حقِ جنگیدن برای آزادیش رو به دست میاره.»

سانی کمی جابه‌جا‌چرا​ شد و سرش‌نیاز​ را کج کرد.

چه قصهٔ قشنگی...

بچهٔ بیچاره خودش را گول می‌زد اگر فکر می‌کرد پرستندگانِ‌چیزیه​ جنگ قرار است به همین راحتی آن‌ها را رها کنند.‌صدایی​ شجاعت، درستکاری... این مفاهیم برای آن متعصبانِ دیوانه بیگانه بود.

یا بهتر بگویم،‌شنیدن​ آن‌ها همه‌چیز را‌سرخ​ جورِ دیگری می‌فهمیدند.

سانی آن‌قدر جنگجویان — یا به قولِ الیاس، جنگ‌افروزان — را زیر‌دیوانه‌اش​ نظر گرفته بود که بفهمد آدم‌های شروری نیستند، یا دست‌کم خودشان را این‌طور‌چوبی​ نمی‌بینند. جهان‌بینی‌شان بیمارگونه و فوق‌العاده بی‌رحمانه بود، اما کم‌وبیش ساده به نظر می‌رسید.

آن‌ها به مبارزه و افتخار باور داشتند. آدم برای رسیدن به افتخار باید مبارزه می‌کرد و خودِ مبارزه باشکوه‌ترین چیزِ ممکن‌قضیهٔ​ بود. به همین دلیل وقتی می‌دیدند محبوبِ جدیدشان، سایه، با کشتار راهش را در میدانِ نبرد باز می‌کند، غرق در شادی و‌دربارهٔ​ لذت می‌شدند؛ برایشان هم مهم نبود چه کسی یا چه چیزی را می‌کشد — موجوداتِ کابوس باشند یا دوستان و خانوادهٔ خودشان.

...چون کشته شدن حینِ مبارزه با دشمنی شکست‌ناپذیر،‌کولوسئومِ​ بالاترین شکلِ افتخار بود. مرگ به دستِ او‌بچه‌هاش​ یک امتیاز و نشانهٔ فضیلت به شمار می‌رفت.

تنها چیزی که از کشته شدن به‌چیزیه​ دستِ دشمنی قوی‌تر فضیلتِ بیشتری داشت... این‌تعریف​ بود که بتوانی آن دشمن را بکشی.

در ذهنِ جنگجویان، بلایی که سرِ برده‌ها می‌آوردند بی‌عدالتی و ظلم نبود، بلکه موهبتی خیرخواهانه‌انسانیتِ​ بود. برده‌ها مجبور نبودند برای سرگرمیِ جمعیت همدیگر را لت‌وپاره کنند. در عوض، سخاوتمندانه به آن‌ها‌شانه‌ای​ فرصتی داده می‌شد تا در مسیرِ فضیلت قدم بگذارند و برای رسیدن به افتخار تلاش کنند...

به همین دلیل سانی گمان نمی‌کرد هرگز به هیچ‌کدام از برده‌ها اجازه دهند‌انسانیتِ​ زنده و آزاد از کولوسئوم بیرون بروند. این کار بزرگ‌ترین گناه بود، توهینی‌خیره​ شرم‌آور که جنگ‌افروزان، با آن خیرخواهیِ بیمارگونه‌شان، هرگز در حقِ زندانیانِ خود روا نمی‌داشتند.

برای آن‌ها،‌بودم​ این پست‌ترین‌ولایتِ​ شکلِ بی‌رحمی بود.

«روانی‌های لعنتی...»

سانی مطمئن نبود که همهٔ پیروانِ ایزدبانوی جنگ تا این حد عجیب‌وغریب باشند. در واقع، تقریباً‌باقی‌مانده‌اش​ یقین داشت که این فرقهٔ خون‌ریز همین‌جا پا گرفته است؛ در پادشاهیِ امید. برده‌دارانی که در‌انداخت​ کابوسِ اول دیده بود هم همین ایزدبانو را می‌پرستیدند، اما اصلاً شبیه این متعصبانِ جنگ‌طلب نبودند...

پادشاهیِ امید در کل جای بسیار‌چون​ عجیبی بود، دست‌کم بر اساسِ چیزهای کمی‌انسانیتِ​ که از حرف‌های الیاس دستگیرش شده بود.

سانی حالا می‌دانست که به دورانی حدودِ هزار سال پس از نابودیِ پادشاهیِ اصلی به دستِ ایزدِ خورشید‌می‌کنه​ فرستاده شده است. حالا، تنها نامی از آن باقی مانده بود. مردمی که در این سرزمین‌ها ساکن بودند‌بالاخره​ حتی درست نمی‌دانستند دیمونِ آرزو واقعاً کیست، فقط می‌دانستند که ایزدان مجازاتش کرده و در برجِ عاج زندانی‌اش کرده‌اند.

و اینکه‌همه​ وظیفه‌شان نگهبانی‌وحشتِ​ از زندانِ اوست.

در این وظیفه، هفت سرور مردمِ پادشاهی‌دارد​ را رهبری می‌کردند. یا بهتر است بگوید‌ذره‌ذره​ پنج سرور، چون دوتایشان پیش‌تر هلاک شده بودند.

خودِ برجِ عاج هنوز از بقیهٔ جزایر جدا نشده بود و در مرکزِ منطقه قرار‌می‌گرفت​ داشت، محصور در شهری بزرگ — همان شهرِ زیبایِ پُر از پل‌های هوایی و آب‌راه‌های سفید‌باره​ که در آغازِ کابوس دیده بود چطور از میانِ خاکسترِ خود دوباره ساخته شد. خانهٔ الیاس.

ساکنانِ شهرِ عاج پیروانِ ایزدِ خورشید‌شنیدن​ بودند و دو تن از پنج‌مادری​ سرورِ باقی‌مانده از آنجا محافظت می‌کردند.

غربِ منطقه به دومین جناحِ پرجمعیتِ پادشاهیِ امید، یعنی پیروانِ جنگ، تعلق داشت و این همان‌جایی بود که‌یکنواخت​ سانی از بختِ بد سر در آورده بود. مجسمه‌های ایزدبانوی جنگ را این‌جا و آن‌جا در میدانِ نبرد‌حقِ​ دیده بود، هرچند هیچ شباهتی به آن مجسمه‌ای نداشتند که در آن جزیرهٔ عجیب با رودخانهٔ حلقوی‌اش دیده بود.

این مجسمه‌های ایزدبانوی جنگ، و همچنین ایزدبانوی زندگی، پیشرفت، فناوری، مهارت، خرد‌دیوانه‌اش​ و بشریت، همگی او را در قامتِ جنگجویی قدرتمند با زرهی سنگین‌شمشیرِ​ به تصویر می‌کشیدند که نیزه‌ای خونین و سپری تَرَک‌خورده در دست داشت.

رهبریِ جنگجویان نیز بر عهدهٔ‌دارد​ یکی از سرورها بود —‌دیوانه‌اش​ کاهنهٔ زیبای جنگ که نامش...

سولوین بود. این زیباروی‌ولایتِ​ خیره‌کننده یکی از حاکمانِ‌کولوسئومِ​ پادشاهیِ امید به شمار می‌رفت.

به نظر می‌رسید پیروانِ ایزدبانوی جنگ و ایزدِ خورشید با یکدیگر در ستیزند‌بچه‌هاش​ و سرورانی که رهبری‌شان می‌کردند نیز همین‌طور. این‌گونه بود که الیاس و خانواده‌اش اسیر‌اگه​ شدند و آن‌ها را به میدانِ نبرد آوردند تا به‌عنوانِ برده در آزمون‌ها بجنگند.

دو سرورِ باقی‌مانده بی‌طرف و بی‌اهمیت بودند، چرا که جناح‌هایشان بسیار کوچک‌تر بود و‌ذره‌ذره​ قدرتِ واقعی در دست نداشتند. یکی در دوردست‌های شمال ساکن بود و دیگری جایی در‌ماند​ شرق. الیاس چیزِ زیادی درباره‌شان نمی‌دانست و در نتیجه سانی هم خبری از آن‌ها نداشت.

...فقط می‌دانست که این پنج سرور، بدونِ شک، همان غل‌وزنجیرِ ابدی هستند که در‌باقی‌مانده‌اش​ توصیفِ زنجیرِ نامیرا به آن‌ها اشاره شده بود. زندانبانانِ جاودانه‌ای که ایزدِ خورشید خلق‌بعد​ کرده بود تا امید را در برجش زندانی نگه دارند، در زنجیر... برای همیشه.

آنچه زمانی برایش تنها یک گمان بود، حالا به یقین تبدیل شده‌مادری​ بود. سرنخ‌ها بسیار زیاد بودند؛ برخی را پیش از ورود به بذر‌می‌گن​ جمع‌آوری کرده بود و برخی دیگر از حرف‌های مردِ جوان دستگیرش شده بود.

و شاید... فقط شاید... این‌کولوسئومِ​ اطلاعات می‌توانست کمکش کند تا‌برای​ آزادی‌اش را به دست آورد.

ناولها | novelha.net