چپتر 412: حریفِ بینقص
0«خب... حداقلهمان یه معماذهنش حل شد.»
سانی با تمامِ وجود فهمید که اهریمنِ تقاص چطورافتاد توانسته بود آنهمه از بیدارشدگان را سلاخی کند ورها چرا هیچ موجودِ کابوسی نمیتوانست در جزیرهاش زنده بماند.
اگر آن عوضی میتوانست به نسخهٔ بدلِ هر دشمنی تبدیل شودچند و همزمان قدرتِ یک اهریمنِ سقوطکرده را حفظ کند، پس کمترگذشته چیزی میتوانست امید داشته باشد از دستش جانِ سالم به در ببرد.
و آن بیدارشدگانی که با وجودِ همهٔ اینها فرار کرده بودند، بهاشتباه فکر میکردند همراهانشان بهرها دستِ موجودی کشته شدهاند که میتوانست بیناییِ آدمها را مختل کند... آخر بعد از دیدنِ اینکهایجاب یک انسان به دستِ چیزی شبیهِ کپیِ برابرِ اصلِ خودش کشته میشد، چه فکرِ دیگری میتوانستند بکنند؟
خب... آخه چرا هیچکس فکر نکردهگامِ بود که این یه کپیِ واقعیهاهریمن و خطای دید نیست، لعنت بهش؟!
اگر تنها یک چیز سانی را درروی این وضعیتِ وخیم گرفتار کرده بود، اینلحظه بود که مردمِ پناهگاه بهشدت قوهٔ تخیل نداشتند!
...تمامِ این افکار در همان لحظهای از ذهنش گذشت کهحالا با گامِ سایه ناپدید شد و دوازده متر پشتِ اهریمن، کاملاًانسانهایی دور از مسیرِ پروازِ تیر، با حالتی ناجور روی زمین افتاد.
«عالی شد... ولی حالا چی؟»
تنها چند لحظه پیش، سانی به این فکر میکرد که مبارزه را رها کند و فقط پاتیر به فرار بگذارد. برخلافِ بعضی از انسانهایی که در گذشته دیده بود، درگیرِ چیزهای بیفایدهای مثل غرور یابعضی تکبر نبود. اگر وضعیت ایجاب میکرد که بزدلانه فرار کند، کاملاً آماده و مایل به این کار بود.
اما حالا که آن عوضی به قدیس تبدیل شده بودعالی و کمانی در دست داشت، فکرِ فرار چندان وسوسهانگیز نبود. آخرینبرخلافِ چیزی که میخواست این بود که تیری به پشتِ سرش بخورد.
«فکر کن، فکر کن...»
اما هیچتیر وقتی برایناجور فکر کردن نبود.
بازتابِ قدیس بهسرعت چرخید و به سمتش یورش برد. وقتیمتر سانی به فاصلهای دورتر تلپورت کرد، موجود ناگهان روی پاشنهروی چرخید و خود را به تنهٔ درختی بلند و باستانی کوبید.
لحظهای بعد، سانی از سایهها بیرون آمدروی و با وحشت دید که تودهٔ عظیمی ازپیش چوبِ سنگین از بالا روی سرش آوار میشود.
با سوزاندنِ دیوانهوارِ جوهرش، بدن خود را تا جای ممکن از قدرت انباشت و دستانش را بالافقط برد تا درختِ در حالِ سقوط را بگیرد. با نالهای که از دهانش پرید، پاهای سانی درآماده خاکِ نرمِ جزیرهٔ تقاص فرو رفت. هرطور که بود، توانست درخت را متوقف کند بیآنکه زیرش له شود.
درست در همینحالتی لحظه، تیرِ دوم بهافتاد سمتِ قلبش پرواز کرد...
اما در هوا باذهنش تیرِ دیگری برخورد کردناپدید و به گوشهای کمانه کرد.
کمی آنطرفتر، قدیسِ واقعی کمانحالتی را مرخص کرد، شمشیرش را بالاولی برد و به سمتِ شیاد دوید.
«نوش جونت عوضی!»
سانی دندانهایش را به هم سایید، به عضلاتِ ازپیشکوفتهاش فشار آورد و با هلی فوقالعادهمبارزه قدرتمند، درختِ عظیم را به سمتِ پلید پرت کرد. وقتی از جوهرش استفاده میکرد و بدنشوضعیت را با هر دو سایه تقویت میکرد، میتوانست به فورانهایی از قدرتِ واقعاً غیرانسانی دست یابد.
آن عوضی چطورلحظهای میخواست از اینگامِ ضربه فرار کند؟
موجود با بیتفاوتی شانهاش را پایین داد، سپس بهسادگی در سایهها ناپدیدحالا شد و در سمتِ دیگرِ تنهٔ در حالِ پرواز ظاهر گشت. سپسگذشته با ضربهٔ شانهٔ ویرانگری به پیشوازِ قدیس که در حالِ حمله بود رفت.
زرهِ عقیقیِ دیوِ کمحرف ترک خورد و اوعالی به عقب پرتاب شد؛ برخوردش درختِ دیگری را متلاشیفقط کرد و به ابری از تراشههای چوب بدل ساخت.
رنگِ سانی پرید.
«گـ... گامِهمان سایه. اصلاًذهنش خوب نیست...»
شبح به سمتشپروازِ چرخید و با تمسخرروی سرش را کج کرد.
چیزی... چیزی در آن موجود اصلاً درست نبود. شرور و کاملاً مجنون به نظرمیکرد میرسید، اما در عینِ حال... بهنوعی ناقص بود. پشتِ ارادهٔ پلید و نیتِ قتلِ وحشتناکیتکبر که در چشمانِ یاقوتیاش خانه کرده بود، رگهای از احساسی دیگر و بیکران دیده میشد.
سانی تا حدی این حس رازمین شناخت، چون پیشتر یک بار همان احساسِپیش عمیق و وصفناپذیر را تجربه کرده بود.
اعماقِ کوههای تهی، در تاریکیِ هزارتوی سنگی و مهآلودِ میانِمتر دو رودِ ماورایی، همین حسِ فقدان، اندوه و سردرگمی را درزمین سایههای بهجامانده از همراهانِ سرورِ اولِ قلعهٔ روشن حس کرده بود.
«...آخه اون اصلاً چیه؟»
اما وقت نداشت به ماهیتش فکر کند، چون موجود بارِ دیگرچند به مردِ جوانِ رنگپریدهای با چشمانِ تیره تبدیل شده بود و دردیده حالی که لبخندِ شرورانهای روی لبانش ماسیده بود، به سمتش یورش میآورد.
سانی که لرزِ سرمایی را در ستون فقراتشعالی حس میکرد، فهمید در این نبرد پیروز نمیشود. وفقط نمیتوانست از دستِ مکافات جانِ سالم به در ببرد.
این بار،همان واقعاً درذهنش خطر بود.
واقعاً داشت در این جزیرهٔ زیبا و آرام میمرد... وعالی آخرین چیزی که پیش از افتادن در آغوشِ مرگ میدید، تصویرِبرخلافِ خودش بود که از درونِ چشمانِ قاتلش به او خیره میشد.
مگر اینکه...
سانی قدیس را به دریای روح برگرداندافتاد و جلوی حملهٔ شبح را سد کرد؛میکرد از شدتِ ضربه بدنش به لرزه افتاد.
گمان کرده بود اهریمنِ مکافات یک سایه است، و واقعاً هم شبیهش بود... اما در حقیقت،پروازِ سایه نبود. فقط به این دلیل شبیهِ سایه ظاهر میشد که خودِ سانی در اولین درگیریشان بهبگذارد شکلِ سایه بود. و همین که به انسان تبدیل شد، اهریمن هم شکلِ انسان به خود گرفت.
مردِ جوان با چشمانِ سردِ یک قاتل قدمِ کوچکی برداشت و با تاچی ضربهای رو به بالا زد. اما سانی سبکِ نبردِ خودش را خیلی خوبدرگیرِ میشناخت و در این تله نمیافتاد. میدانست این ضربه فقط یک فریب است، پس تیغهاش را پایین آورد و بهزحمت توانست ضربهٔ بُرنده و بیرحمانهٔ بعدیوقتی را دفع کند. با این حال کسری از ثانیه دیر جنبید... پارگیِ دیگری روی بافتِ کفنِ عروسکگردان افتاد و خون از زخمِ کمعمقی روی رانش بیرون زد.
موجود بیشتر بازتاب بود تا سایه. همهچیزِ دشمنش را بازتاب میداد.چند ظاهر، سلاحها، تکنیکِ نبرد. حتی توانها... وگرنه چطور میتوانست از گامِ سایهدیده استفاده کند؟ بهنوعی دشمنی بینقص بود. اما ماجرا به همینجا ختم نمیشد...
شبح شمشیرش را کنار انداخت و چنان لگدِ محکمی زد که چیزی نمانده بود تمامِ دندههای سانی را پودر کند؛ سانیانسانهایی از درد چهره در هم کشید. اگر جوهر را به پاهایش نمیفرستاد، هرگز نمیتوانست از آن ضربهٔ ویرانگر جاخالی بدهد. اما جوهرشچندان داشت ته میکشید و انگار دشمنش حالا قویتر هم شده بود... گویی هرچه سانی بیشتر خون میداد، مردِ جوانِ رنگپریده قدرتمندتر میشد.
اهریمن حتی میتوانست خاطرههای دشمنش را هم بازتاب دهد. پیشتر، سانی حملهٔاهریمن روحیِ نسخهٔ کپیِ سوگندِ شکسته را تجربه کرده بود. و حالا، کاملاًولی مشخص بود که شکوفهٔ خون دارد قدرتِ خالص را به خوردِ موجود میدهد...
با تکهٔ نیمهشب حملهتیر کرد تا چند لحظهزمین برای فکر کردن وقت بخرد...
با این حال انگار سوگندِ شکسته روی شبح اثری نداشت. به این خاطر بودمیکرد که شکلِ قدیس را به خود گرفته بود، کسی که در برابرِ حملاتِ روحیغرور مصونیت داشت؟ یعنی اهریمن میتوانست نهتنها توانها و خاطرهها، بلکه صفتها را هم کپی کند؟
موجود بهراحتی حملهٔ سانی را دفع کرد وعالی جلو آمد تا ضربهٔ آخر را وارد کند.رها تنها امیدِ سانی برای فرار، پریدن به عقب بود...
اما موجود دیگر چهذهنش چیزی را کپی کرده بود؟دوازده واقعاً یک بازتابِ بینقص بود؟
فقط یکمسیرِ راه برایتیر فهمیدنش بود.
سانی بهجای پریدن به عقب، قدمی به جلوعالی برداشت و به شبح برخورد کرد؛ کاملاً بیدفاعرها بود و راهی برای فرار از تیغهٔ دشمن نداشت.
اما پیش از فرود آمدنِ ضربهٔ مرگبار، نزدیکِعالی گوشِ اهریمن شد و چنان آرام زمزمه کردرها که هیچکس جز آن دو نمیتوانست حرفش را بشنود:
«گمشده از نور، بایست.»
و بعد، اهریمن خشکشتیر زد، گویی ناگهان بهزمین سنگ تبدیل شده باشد.
سانی لبخند زد.
...واقعاً بازتابِ بینقصی بود.