چپتر 712: ترک کردنِ پناهگاه
0چند روز گذشت.
پناهگاه خالی و خاموش بود. باغِ زیبا دیگر شور و حالِ همیشگی را نداشت وبنیادین بادها هنگامِ عبور از میانِ حلقهٔ سنگافراشتههای عظیم زوزه میکشیدند. اینسو و آنسو، اشیای پیشپاافتادهای کهتغییراتِ مردمِ شتابزده جا گذاشته بودند، بیکس و فراموششده به چشم میخورد. دیگر کسی برای بردنشان برنمیگشت.
سانی هرگز پناهگاه را چنین متروک و تهی ندیدهکرد بود... نه در آینده و نه حالا در گذشتهٔجایش دور. دیدنِ این منظره هم غمانگیز بود و هم وهمآور.
این چند روز را بیوقفه تمرین کرده بود تا مهارِ کالبدِ تازهاش را به دست بگیرد. این دگرگونیِ اخیر بهاندازهٔ تبدیلشدنشکشیده به یک دیو — آنهم پس از یک عمر زندگی در قالبِ انسان — بنیادین نبود؛ برای همین پیشرفتش سرعتِ بالاییپیچید داشت. گذشته از آن، تسلط بر رقصِ سایه باعث شده بود سانی پیوندِ عمیقی با جسم و تغییراتِ کالبدش پیدا کند.
در حقیقت، برای رسیدن به این هدف به یک هفتهٔ کامل نیازپرید نداشت. اما تمرین با قدیس او را به یادِ روزگارِ سادهتر میانداختنشست و کمکش میکرد تا از نظرِ روانی برای نبردِ پیش رو آماده شود.
...در یکی از آخرین شبهایی که میتوانست در آرامش سر کند،عمر سانی ناگهان از خواب پرید؛ خیال کرد صدای فریادی را از دورتسلط شنیده است. واقعاً شنیده بود یا فقط ردّی از یک رؤیا بود؟
سر جایش نشست وآرامش نگاهی به پنجره انداخت؛خیال اخمِ غلیظی بر چهرهاش نشست.
کدوم رؤیا،شنیده احمق؟ بیدارشدگانواقعاً که خواب نمیبینن...
اما چه کسی در پناهگاهیکی فریاد کشیده بود؟ فقط دوناگهان نفر آنجا مانده بودند. خودِ سانی...
و نوکتیس.
لحظهای درنگ کرد، سپس برخاست و کفنِ عروسکگردان راکرد احضار کرد. پس از کمی تأمل، نگاهِ بیرحم راجایش هم فراخواند، سایههایش را دورِ خود پیچید و بیرون رفت.
ماهِ کامل در آسمانِ شب میدرخشید و جهان را در نوری آبی و شبحوار غرقچهرهاش میکرد. زیرِ نورِ ماه، سانی از میانِ باغِ خالی گذشت و به اقامتگاهِ جادوگر نزدیک شد؛کفنِ همانجا که مردِ نامیرا چند روز پیش در آن ناپدید شده و دیگر بیرون نیامده بود.
در باز بود و عروسکهاییکی ملوان در سکوت نگهبانی میدادند؛ چهرههایخواب چوبیشان هیچ نشانی از نگرانی نداشت.
سانی از میانشان گذشت، واردِ اقامتگاه شد و نگاهی به تالارِ آشنازندگی انداخت. کمی تغییر کرده بود... کفِ سنگی بیشتر از قبل خرد شدهرقصِ و پر از ترکهای عمیق بود و کپهٔ خردهها بلندتر شده بود.
با این حال، دیگر خبری از لرزشهای گاهوبیگاه نبود؛کرد انگار هرآنچه آن زیر پنهان شده بود، یا مرده، یانشست به خواب رفته، یا به جای دیگری کوچ کرده بود.
نوکتیس وسطِ تالار، با چهرهایفقط دردمند روی کپهای از آوار نشستهپنجره بود. جادوگر... ناخوشاحوال به نظر میرسید.
پوستش رنگپریده و بیجان بود و زیرِ چشمانش حلقههایی کبود افتاده بود.پرید موهای درخشانش کدر و ژولیده شده بود. حتی لباسهای فاخرش که همیشهنشست پرزرقوبرق و بینقص بودند، حالا چروکیده و نامرتب به تنش زار میزدند.
از آن گذشته، سانی میتوانست قسم بخورد که... چیزی زیرِ پوستِ جادوگرزندگی تکان میخورد. لحظهای پدیدار و سپس ناپدید شد؛ طوری که سانی شکرقصِ کرد واقعاً آن را دیده یا همهچیز فقط خیالِ خودش بوده است.
نوکتیس با حس کردنِآرامش حضورِ او، سرش را آهستهکرد چرخاند و لبخندِ بیجانی زد.
«آه... سانلس.شنیده بهموقع رسیدی.واقعاً قیافهم چطوره؟»
سانی لحظهای بهآماده او خیره ماندآخرین و بعد گفت:
«قیافهت داغونه.»
جادوگر چند بارمیتوانست پلک زد و بعدپرید با دلخوری نگاهش کرد.
«نه بابا،شنیده خودم رو نمیگمفقط احمق! اون چطوره؟»
با این حرف، به یکییکی از عروسکهای ملوان اشاره کرد کهخواب چند قدم آنطرفتر بیحرکت ایستاده بود.
سانی چنان به آن مانکنهای خاموش عادت کرده بود که بعدعمر از تشخیصِ حضور و جایگاهشان، دیگر توجهی به آنها نمیکرد. حالاگذشته دقیقتر نگاه کرد و با دیدنِ آن صحنه، گیجومنگ ابرو بالا انداخت.
عروسکِ ملوان تقریباً همقدِ نوکتیس بود؛ بهترین لباسهای ابریشمیِ او رافریادی به تن داشت و کلاهگیسِ مشکی و خیرهکنندهای بر سر گذاشته بود.اخمِ بیحسوحال به روبهرو خیره مانده بود و جامِ شرابی در دست داشت.
سانی سر کج کرد،واقعاً دهانش را باز کرد،جایش بست و دوباره باز کرد.
«...این دیگه چه وضعشه؟»
جادوگر شانه بالا انداخت.
«خب، مگه قرار نیست غافلگیرانه به شهرِ عاج حمله کنیم؟ قطعاً بقیهٔشنیده سرورانِ زنجیر میفهمن که من یهو از پناهگاه غیبم زده... برای همینغلیظی این عروسک رو آماده کردم تا اینطور به نظر بیاد که هنوز اینجام!»
با افتخار لبخندی زدواقعاً و با برقی درجایش چشمانش به سانی نگاه کرد.
سانی لحظهایپیش صورتش را بایکی کفِ دست پوشاند.
«واقعاً فکر میکنی این... جونور... کسی روبهاندازهٔ گول میزنه؟ عقلت رو از دست دادی؟انسان یعنی، بیشتر از قبل از دست دادی؟»
نوکتیس با گیجیمیتوانست نگاهش کرد وخواب بعد زد زیرِ خنده.
«اوه، یه ریزهکاری جا موند...»
این را گفت، دستانش رایکی بالا برد و دو بارناگهان به هم کوبید. لحظهای بعد...
دو جادوگر در تالار حضور داشتند؛ یکی روی کپهٔ آوار نشسته بود و دیگریانسان چند متر آنطرفتر ایستاده بود و با لبخندی اعصابخردکن به سانی خیره نگاه میکرد. باعمیقی اینکه سانی میدانست دومی فقط یک عروسکِ ملوان است، نمیتوانست هیچ فرقی بینشان پیدا کند.
«حالا چطوره؟»
سانی آبِشنیده دهانش راواقعاً قورت داد.
«آره... خوبه.»
عروسکِ ملوان کمی بیحرکت ماند، بعد جامِ شراب را به لب برد و وانمود کرد که مینوشد. این شباهت مورمورکننده بود...داشت اما گذشته از آن، سانی حس میکرد که افسونِ واقعی بسیار عمیقتر از ظاهرِ ماجراست. او واقعاً میتوانست حضورِ خفهکنندهای راقدیس حس کند که از مانکن ساطع میشد؛ درست شبیه همان حسی که در جزیرهٔ دستِ آهنین از خودِ نوکتیس گرفته بود.
وقتی به زیرِ سطحِ عروسکِ ملوان نگاه کرد،خیال از دیدنِ چیزی که دقیقاً شبیهِ هستهٔ روحِ متعالیرؤیا در سینهاش میسوخت جا خورد. سانی آرام نفس کشید.
اگر کاسی به مانکنواقعاً نگاه میکرد، نامِ سرشت ونشست فهرستی از صفتها را میدید؟
«...بهتر از خوبه. خیلی قانعکنندهست.»
نوکتیس پوزخندی زد و با چهرهای درهمکشیده ازتبدیلشدنش جا برخاست. دوباره انگار چیزی زیرِ پوستش تکاننبود خورد... اما یک ثانیه بعد، حالش خوب بود.
«خوبه. خب پس... فقط یهناگهان کار مونده که قبل ازصدای رفتن انجام بدیم. دنبالم بیا.»
سانی نگاهی بهاست کفِ درهمشکستهٔ اتاقِردّی سنگی انداخت و برگشت.
میدانست کهپیش دیگر هرگزشود به آنجا برنمیگردد.
آن دو با هم واردِ باغ شدند و از میانش گذشتند. سانی نمیدانستقالبِ نوکتیس او را کجا میبرد، اما حس میکرد موضوعِ مهمی در میان است.باعث یکی از عروسکهای ملوان هم چیزِ سنگینی در دست داشت و به دنبالشان میآمد.
همانطور کهشبهایی میرفتند، جادوگرآرامش ناگهان گفت:
«خیلی به چیزایی کهواقعاً بهم گفتی فکر کردم، سانلس.نشست دربارهٔ اینکه میخوای برگردی خونه.»
سانی باپیش تعجب نگاهش کرد،یکی اما چیزی نگفت.
نوکتیس چند لحظهدست ساکت ماند و بعدبهاندازهٔ با لحنی حسرتبار گفت:
«میدونی، منم یه زمانی خونه داشتم. خیلی وقت پیش. یه معبدِ زیبا بود که من و خواهر و برادرام اونجانگاهی بزرگ شدیم و کاهنا و کاهنهها بهمون آموزش میدادن. دورش رو جنگلِ بزرگی گرفته بود که توش بازی و شکاربرخاست میکردیم. یه دریاچه هم بود که از گرمای تابستون بهش پناه میبردیم، توش ماهی میگرفتیم و بدونِ هیچ غمی شنا میکردیم.»
لبخند آرام از روی لبشفقط محو شد و چشمانش با انعکاسِپنجره نورِ رنگپریدهٔ مهتاب، به نرمی درخشید.
«...چند وقت پیش برگشتم به اونجا. آه، اما دیگه... عوض شده بود. معبد ویران شده بود وشنیده درختا رو قطع کرده بودن. دریاچه خشک شده بود. همهچیز غریبه و عجیب بود، مثلِ یه خوابِ دور.فریاد و برای یه لحظه، حس کردم کلِ زندگیم فقط خوابی بوده که دیدم... و شاید هنوزم دارم میبینم.»
مکثی کرد، آهِ سنگینی کشیددگرگونیِ و بعد ناگهان لبخند زدآنهم و به سانی نگاه کرد.
«اما خب، اون موقع دیگه اینو داشتم. این پناهگاهی که با دوشنیده تا دستای خودم ساختم، آدمایی که نجاتشون دادم، سرزمینی که سعی کردمغلیظی ازش محافظت کنم، وظیفهای که به گردن گرفتم... اینجا خونهٔ من بود.»
نفسِ عمیقی کشید وواقعاً به اطراف نگاه کرد؛جایش از تماشای پناهگاه لذت میبرد...
سانی ناگهان فهمید کهشود شاید جادوگر دارد برای آخرینآرامش بار آنجا را تماشا میکند.
چهرهاش گرفته شد.
پس ازشبهایی چند لحظه،آرامش نوکتیس گفت:
«چیزی که میخوام بگم، سانلس، اینه که نیازی نیست به جاییپنجره یا چیزی تعلق داشته باشی. فقط باید کاری کنی که چیزینفر به تو تعلق داشته باشه. اینطوری میتونی خونهت رو پیدا کنی...»
جادوگر مکثی کردآماده و بعد باآخرین نگاهی مغرورانه افزود:
«...البته منظورم استعاره بود.»
سانی مدتِ زیادیمیتوانست به او نگاه کردپرید و بعد لبخند زد.
«استعارهٔ محشری بود.»
نوکتیس پوزخند زد.
«بود، مگه نه؟ خب، چرادگرگونیِ نباشه؟ هر چی باشه منآنهم باسوادترین مردِ کلِ پادشاهیِ امیدم!»
در همان لحظه از میانِ خرسنگها گذشتند و به لبهٔ جزیره نزدیک شدند؛ جایی که آن عجایبِ زشت که نوکتیس مجسمههایپنجره خودش مینامید، قرار داشتند. چهارده مجسمه آنجا بود که هر کدام دستکم دو برابرِ سانی قد داشتند و از مرمرِ یکپارچه تراشیدهاحضار شده بودند. سانی پس از همان دفعهٔ اول دیگر به ثمرهٔ کارِ جادوگر نگاه نکرده بود و حالا با دیدنشان جا خورد.
اگر مجسمهٔ اول با اندکی ارفاق تصویرِ یک انسان به حساب میآمد، بقیه بدونِ شک بیشترکدوم شبیهِ پلیدهایِ هولناک بودند. عظیم و سنگین بودند؛ با چنگالها، پنجهها، نیشها، تیغها و شاخهایی کهعروسکگردان شاخکهای خودِ سانی در مقایسه با آنها رقتانگیز جلوه میکرد. گارگویلهای عظیم ترسناک، بدقیافه و درنده بودند...
و هرپیش کدام بالهایشود سنگیِ قدرتمندی داشتند.
در محاصرهٔ تندیسِ اینبگیرد موجوداتِ هولناک، ناگهان خودشتبدیلشدنش را کوچک و ضعیف دید.
سانی که معذبمیتوانست شده بود، نگاهی بهپرید نوکتیس انداخت و پرسید:
«اینا... مجسمههای تو هستن؟»
جادوگر خندید.
«اوه... خب... شاید یهبگیرد کم دروغ گفته باشم. قراردیو نبود اینا شبیهِ من باشن.»
با این حرف، یکی از عروسکهای ملوان بیصداخیال از تاریکی بیرون آمد. جعبهٔ سنگینی در دست داشترؤیا که با زنجیرهای ضخیم و کلفت پیچیده شده بود.
به محض اینکه سانی جعبه را دید،رؤیا تنش یخ کرد و نجواهای خفهای درغلیظی گوشش پیچید. بیاختیار یک قدم به عقب برداشت.
«آخه... چی... تو اون جعبهست؟»
نوکتیس با آرامش جعبه را گرفت. جعبه کمی میلرزید؛دیو انگار چیزی درونش تقلا میکرد خودش را رها کند.پیشرفتش همزمان، سانی حس کرد حرکتی زیرِ پوستِ جادوگر دیده است.
مردِ نامیرا چهرهمیتوانست در هم کشیدخواب و بعد گفت:
«...روح. چندتا روحِاست بهشدت پست که تورؤیا این قرنها جمع کردم.»
سانی اخم کردآماده و نگاهِ بیرحم راشبهایی محکمتر در دست فشرد.
«و دقیقاًتازهاش میخوای با ایندگرگونیِ روحها چیکار کنی؟»
نوکتیس نگاهی به او انداخت، لبخند زدپرید و بعد زنجیرهای سنگینی را که جعبهواقعاً را بسته نگه داشته بود، بهراحتی پاره کرد.
«دیگه چی؟ میخوام چندتا دستیارِ کوچیک برای تو و دوستای عجیبت بسازم. چی فکر کردی، واقعاً میخواستی تنهایی به جنگِفریاد ارتشهای شهرِ عاج و کولوسئومِ سرخ بری؟ به ماه قسم، سانلس... من به تواناییهات ایمان دارم، اما مردم چی میگندورِ اگه معلوم بشه من تنها سرورِ زنجیرم که ارتش نداره؟ چه شکلی میشه؟ آه، نه، همچین آبروریزیای اصلاً قابلقبول نیست...»
با این حرف، جعبهشود را باز کرد؛ چشمانشمیتوانست از نورِ سردِ مهتاب میدرخشید.
...و در لحظهٔدست بعد، چهارده جانورِ سنگیِبهاندازهٔ ترسناک ناگهان تکان خوردند.