چپتر 1248: مدفون
0آن دو از شکاف بالا آمدند وواردِ به هفت خورشیدی خیره ماندند که درگذشتهٔ پهنهٔ آسمانِ بیکران حرکت میکردند. مدتی ساکت ماندند.
سرانجام، سانی به حرف آمد:
«میدونم که منطقی نیست...بذری ولی از یه طرفآریل هم خیلی منطقیه، میدونی؟»
نفیس اخم کرد، اما جوابی نداد. او هم هر دو توصیفنمیشه را خوانده بود... با اینکه نظریهٔ سانی دور از ذهن بهلاجوردی نظر میرسید، اما به شکلِ عجیب و غیرمنطقیای قانعکننده هم بود.
سانی نفسِ عمیقی کشید.
«منظورم اینه که، ببین... ما توی بیابانِ کابوس بودیم و از طریقِ بذری که زمانی بخشی از مقبرهٔواقعی آریل بوده، واردِ کابوسِ سوم شدیم. منطقاً، طلسم باید ما رو به گذشتهٔ بیابان، یا دستکم به گذشتهٔبررسی هرمِ سیاه میفرستاد. با این حال، در عوض ما رو به رودِ بزرگ فرستاد. این یه تناقضِ آشکاره.»
سانی موهایش راطریقِ عقب زد وبخشی چشمانش را مالید.
«ولی اگه رودِ بزرگ واقعاً داخلِ هرم باشه، همهچیز منطقی میشه. درسته، هرم هر چقدر هم که بزرگ باشه، نمیتونه اونقدر بزرگ باشه که کلِ یه منطقه از عالمِ رؤیا رو تو خودشدنیا جا بده... یا حتی یه دنیای کامل رو. البته این در صورتیه که از دیدگاهِ منطقِ انسانی بهش نگاه کنیم. اما آریل انسان نبود. اون یه دیمون بود؛ یه ایزدِ واقعی. موجوداتی مثلِروحِ اون محدود به منطقِ دنیوی نیستن. اگه میتونست هرمی بسازه که هر چقدر هم به سمتش راه بری نزدیکتر نمیشه، کی میگه نمیتونست هرمی بسازه که یه دنیای کامل رو تو خودش جا بده؟»
نفیس هفت خورشیدِ درخشان راآریل بررسی کرد، سپس نگاهی بهشدیم پهنهٔ بیکرانِ رودِ بزرگ انداخت.
مارِ لاجوردی سرش را ازالبته آب بیرون آورد و با جنوننگاه و گرسنگی به آنها خیره شد.
سعی کردبودیم نادیدهاش بگیردبذری و آهی کشید.
«پس اون دنیا رو هم خودش ساخته؟ خب... الان که فکرشو میکنم، ممکنه ساخته باشه. هر دومون فکر میکردیم اینجا شبیهِ یه دریای روحه، مگه نه؟ شایدگرسنگی دریای روح نباشه، بلکه از روی یکی ساخته شده باشه. آریل هرمِ سیاه رو از گوشتِ یه تایتانِ نامقدس ساخت. رودِ بزرگ رو از خونش به وجودگوشتِ آورد. بعد، یه دنیا از روحش خلق کرد؟ اگه اینطور باشه... پس اون هفت خورشید از هفت خردهٔ روحِ ایزدی ساخته شدن که از تایتان به جا مونده.»
نفیس کمیزمانی مکث کردمقبرهٔ و بعد افزود:
«اگه انسانهای ساحلِ فراموششده تونستن یهصورتیه خورشیدِ مصنوعی بسازن، واقعاً دلیلی ندارهکنیم که آریل نتونه هفتتای بهترش رو بسازه.»
سانی سر تکان داد.
«این موضوع توضیح میده که چرا هیچ ستارهای تو آسمونِ شب نیست ونمیتونست چرا کاملاً سیاهه. چون این یه آسمونِ واقعی نیست... در عوض، هرمِ سیاهجنون توخالیه و چیزی که ما داریم بهش نگاه میکنیم، در واقع سطحِ داخلیِ دیوارههاشه.»
آن دو به هم نگاه کردند؛بوده هر دو هر لحظه بیشتر متقاعدطلسم میشدند که این نظریهٔ حیرتانگیز درست است.
نفیس با آشفتگیدنیای دوباره به هفتصورتیه خورشید نگاه کرد.
«پس، آریل اینجا رو ساخت... این مقبره رو... تا حقایقی رو که نمیتونست تحمل کنه دفن کنه. و میگن رازِ وحشتناکی تو مصبش پنهان شده. راحت میشه نتیجهفرستاد گرفت حقیقتی که دفن کرده و اون رازِ وحشتناک، هر دو یکی هستن. با این حال... یه کم بیش از حد پیچیده نیست که یه دنیای کامل خلق کنی،دیدگاهِ تو یه هرمِ نابودنشدنی پنهانش کنی و از جریانِ طبیعیِ زمان خارجش کنی؛ اونم فقط برای پنهان کردنِ یه راز؟ آخه چرا باید اینهمه خودش رو به دردسر بندازه؟»
سانی بادنیوی چهرهای عبوس بههرمی او گوش داد.
کمی ساکتزمانی ماند ومقبرهٔ بعد گفت:
«شاید بحثِ خواستنش نبوده، بلکه چارهٔ دیگهای نداشته. حقیقت تو مصبِ رودِ بزرگ پنهاننبود شده، و رودِ بزرگ از آینده به گذشته جریان داره. اما... مصبش دقیقاً چیه؟راه پایانِ رودی که تو زمان جریان داره و به گذشته میره، چی میتونه باشه؟»
کمی جابهجا شد.
«تنها پایانی که همچین رودی میتونه داشته باشه نقطهایه که... زمان هنوز توش وجود نداشته. مگه نه؟ جایی که گذشته تموم میشه. مصبِ رودِ بزرگ باید نقطهای باشه که گذشته تو خلأِآهی ازلی ناپدید میشه؛ خلأیی که جاودانه و همیشه در حالِ تغییر بوده، و حتی قبل از اینکه مفاهیمی مثل مرگ و زمان خلق بشن، وجود داشته. به دستِ ایزدان. در واقع، مصب بایدخردهٔ قبل از تولدِ ایزدان وجود داشته باشه. و در نتیجه... خارج از کنترلِ اونا باشه. اگه آریل میخواسته چیزی رو حتی از ایزدان هم پنهان کنه، مجبور نبوده تا این حد پیش بره؟»
نفیس آهیزمانی کشید و بعدآریل صورتش را مالید.
«فکر کردن به این... یکم زیادی عجیبه. زمانی قبل از اینکه زمان وجود داشته باشه؟ ایندیمون خودش یه تناقضه، فکر نمیکنی؟ تازه، رودِ بزرگ فقط از آینده به گذشته جریان نداره، بلکهمیگه این کار رو تا بینهایت انجام میده. چطور یه رودِ بیپایان میتونه به نقطهٔ پایان برسه؟»
سانی حس کرد داردبذری سردرد میگیرد. چهره در همبوده کشید و نگاهش را برگرداند.
«...خب، به هر حال. فارغ از همهٔ اینا. حداقل الان میدونیم که کاهنهها به معنای واقعیِ کلمه با مردمشون داخلِ یه هرمِ عظیم پنهان نشدن. اوناجنون در واقع به رودِ بزرگ اومدن که خارج از جریانِ طبیعیِ زمان وجود داشت و در نتیجه از عذابی که ازش فرار میکردن خیلی دور بود.یکی اون عذاب... باید جنگِ بین دیمونها و ایزدان بوده باشه، درسته؟ برای همین بود که در نهایت دیگه نتونستن صدای ایزدان رو بشنون. چون ایزدان مردن.»
نفیس آهسته سربخشی تکان داد وبوده سانی لبخند زد.
«میفهمی معنیش چیه، نه؟»
با کمیبودیم سردرگمی بهبذری او نگاه کرد.
«دقیقاً داریدنیوی در موردمیتونست چی حرف میزنی؟»
سانی نیشخند زد.
«معنیش اینه که کلی بومی اینجا روی رودِ بزرگ هست. فقط هنوز پیداشونانسان نکردیم... اما وقتی پیداشون کنیم، میتونیم انواع و اقسامِ اطلاعات رو ازشون بگیریم؛بسازه از جمله اینکه درگیریِ اصلیِ این کابوس چیه و چطور باید فتحش کرد.»
نفیس کمیبودیم سرش رابذری کج کرد.
«درسته... طبقِ توصیفِ خاطرهها، باید انسانهای زیادی اینجا باشن. فقطنزدیکتر اونا خیلی خیلی زودتر از ما وارد رودِ بزرگ شدن.انداخت پس احتمالاً یه جایی جلوتر در پاییندست هستن... جلوتر در گذشته.»
بیآنکه نیازی به حرف زدن باشد، هرواردِ دو چرخیدند و به شمال نگاه کردند؛گذشتهٔ به سمتی که آبهای رودِ بزرگ جریان داشت.
منظره نسبتاً زیبا بود، البته به جز شبحِمنطقِ ترسناکِ مارِ باستانی که گردنش را از آبدیمون بیرون آورده بود و با چشمانش آنها را میبلعید.
نفیس لحظهای درنگطریقِ کرد و بعدبخشی با صدای آرامی گفت:
«اما، سانی... اگه هدفِ اینهرمی کابوس رسیدن به مصب باشهنزدیکتر چی؟ اون وقت باید چیکار کنیم؟»
سانی لرزید؛زمانی از سؤالشمقبرهٔ جا خورده بود.
رسیدن به پایانِ رودِ بزرگ... مسلماً کابوسِ سوممنطقِ نمیتوانست چنین هدفِ دیوانهواری داشته باشد. این کاریدیمون نبود که عروجیافتگانِ ساده صلاحیتِ انجامش را داشته باشند.
باید چیزِ دیگری در کارزمانی میبود... چیزی ملموس و دستیافتنی،واردِ چیزی که از پسِ انجامش بربیایند.
فقط نمیدانست آن چیز چیست.
سانی خندهٔ خفهای سر داد.
«بیا امیدوار باشیم که اینطورالبته نیست. و اگه باشه... خب. فکرنگاه کنم باید تمامِ تلاشمون رو بکنیم.»
گناهِ تسلا درطریقِ حالی که به آبمقبرهٔ نگاه میکرد، پوزخندی زد.