چپتر 436: چیزی برای نگرانی نیست
0پس از گفتوگو با صدای بیجسمِ خلأ — چه واقعیتقریباً بود چه نه — سانی حسِ متفاوتی داشت. شاید حالش بهتربینور نشده بود، اما دستکم دیگر مثلِ قبل گمگشته و سرگردان نبود.
واقعاً خندهدار میشه اگهروشن اون صدا فقط زاییدهٔجوهرش تخیلم باشه، مگه نه؟
خلأِ اطرافش دیگر آنقدرها هم خالی به نظرجوهرِ نمیرسید. حتی اگر حالا پر از خطراتِ احتمالیروشن بود، باز هم خطر بهتر از هیچ بود.
...هر چیزی بهتر از هیچ بود. پس از گذراندنِ چهار روزبرای در سکوتِ بیپایانِ ورطهٔ تاریک، سانی تازه فهمید نیستی چقدر وحشتناککرد است. ذهنِ انسان اصلاً برای تاب آوردنِ آن ساخته نشده بود.
به هر حال، مدتی را بهدارد خیره شدن به ستارگانِ دوردست تلفرسید کرد و بعد به فکر فرو رفت.
حالا که هستههایش دوباره پر از جوهر شده بود، دیگر ابزاریرسید برای سنجشِ زمان نداشت. پس از کمی سبکسنگین کردنِ گزینههایش، نگاهِنفسِ بیرحم را احضار کرد و افسونِ [آینهٔ تاریک] را فعال کرد.
با اینکه در آسمان زیرین هیچ دشمنی برای مبارزه نداشت، صرفاًمیکرد فعال نگه داشتنِ افسون جوهرِ سایهاش را مصرف میکرد. سانی حسنیمه میکرد میتواند آن را حدود دو ساعتِ تمام روشن نگه دارد.
وقتی ذخیرهٔ جوهرش تقریباً به نیمهوحشتناک رسید، نگاهِ بیرحم را مرخص کردتاب و وسطِ درپوشِ اهریمنِ مرده چهارزانو نشست.
سانی در حالی که در خلأِ بینور سقوط میکرد، نفسِ عمیقینیمه کشید و چشمانش را بست. سپس روی جریانِ جوهر در بدنشسقوط تمرکز کرد و نفوذِ آن را در ذرهذرهٔ وجودش حس کرد.
با هدایتِ آن به درونِدارد حلقههای مارِ روح، حس کردنیمه جریانش شتاب گرفت و گستردهتر شد.
با استفاده از سایه، میتوانست تمامِ جوهرِافسون مصرفشده را در حدود یک روز بازیابی کند.تمام از این به بعد، ساعتِ او همین بود.
سانی نفسش را بیرون داد، جوهرِ سایه راذهنِ به دستِ چپش هدایت کرد و آن رامدتی در شستش، و بعد در انگشتِ اشارهاش متمرکز کرد...
به لطفِ مارِ روح، تسلطش بر جوهر از بیشترِ بیدارشدگان بهتر بود. با این حال، هنوز تا حدودی خام بهحالی نظر میرسید. سانی ذاتاً میدانست چطور با مصرفِ جوهر صفاتِ فیزیکیاش را تقویت کند، اما روشش چندان بهینه نبود. برای اوجریانش همهچیز غریزی بود؛ فقط اراده میکرد دستش قویتر شود و جوهر مثلِ سیلابی به راه میافتاد تا به نتیجهٔ دلخواه برسد.
تمامِ بیدارشدگانِساعتِ جوان همینطور ازدارد آن استفاده میکردند.
اما استادانِ واقعی در مهارِ جوهر بسیار ظریفتر عمل میکردند. آنها میتوانستند تکتکِ عضلات، اعصاب وروشن استخوانهای بدنشان را تفکیک کنند و فقط بخشهایی را تقویت کنند که برای انجامِ یک حرکتبینور لازم بود. مصرفِ جوهرشان بیشتر به چکهچکه ریختنِ آب میمانست تا سیلاب، اما به همان نتیجه میرسید.
به همین دلیل بود که از میانِ دوذهنِ بیدارشده با ظرفیتِ هستهٔ روحِ یکسان، یکی میتوانستمدتی مدتِ بسیار طولانیتری در اوجِ توانِ فیزیکیاش مبارزه کند.
...حالا که سانی کارِ دیگری نداشت، تصمیم گرفت روی این جنبه از تسلط بر بدن و روحش حسابی کارنشست کند. البته پیشتر هم مهارِ جوهر را تمرین کرده بود، اما به خاطرِ نیازِ مداوم به شکارِ موجوداتِ کابوس ومارِ اینکه مارِ روح عملاً جای ماهها تمرین را برایش پر میکرد، آنقدر که باید و شاید برایش وقت نگذاشته بود.
سانی جریانِ جوهر را بهدارد دستِ راستش هدایت کرد، آهینیمه کشید و با خود گفت:
تعطیلات تموم شد.
دو روزِ دیگر گذشت... یا بهتر است بگوییم، دو چرخه ازنیمه مصرفِ جوهرِ سایه به کمکِ نگاهِ بیرحم و سپس انتظار برایسقوط بازیابیاش؛ چیزی که سانی تصمیم گرفته بود به جای روز حسابشان کند.
آن مدت را به مراقبهدارد و مهارِ جریانِ جوهر در بدنش،رسید خوابیدن و البته احساسِ گرسنگی گذراند.
حالا که سانی غذایش را جیرهبندی میکرد، احساسِ گرسنگیایسایهاش که از زمانِ آلودهشدن به طلسمِ کابوس فراموش کرده بود،ذخیرهٔ دوباره برگشت. با این حال، آذوقهاش رو به اتمام بود.
فقط بهاندازهٔ دو وعدهٔ ناچیز غذا برایش باقی مانده بود. بعدبرای از آن، سانی یا باید گرسنگی میکشید، یا دوباره به بازکرد کردنِ صندوقچهٔ گنج و جویدنِ گوشتِ خامِ اهریمنِ مرده فکر میکرد.
هر دوحدود چشمانداز نسبتاً تیرهروشن و تار بود.
اما چیزی که بیشترروشن نگرانش میکرد، ستارگانِ درخشانجوهرش و دروغینِ آسمان زیرین بود.
حالا کموبیش مطمئن بود که دارند رفتهرفته بزرگتر میشوند. اگر آن گفتگوی کوتاه با صدای درونِ خلأ نبود، هرگز متوجهِ این تغییرِ نامحسوسرسید نمیشد. اما پس از اینکه به اهمیتشان پی برد و زمانِ زیادی را صرفِ تماشای ستارگان کرد، متقاعد شد که حق با آنوجودش صدا بوده است؛ حالا چه یکی از گمشدهها بود، چه موجودِ کابوسی که خودش را جای انسان جا میزد، یا صرفاً تجلیِ روانِ آسیبدیدهاش.
داشت آرامآرام به ستارگانینیستی که در عمیقترین نقاطِذهنِ ورطه میسوختند، نزدیکتر میشد.
کاش صدا بهساعتِ او گفته بود کهوقتی دقیقاً چرا ستارگان خطرناکند...
خوشبختانه در روزِتمام هفتمِ سقوطش دروقتی آسمان زیرین، صدا برگشت.
سانی داشت با چهرهای درهمکشیده یکی مانده به آخرین تکهٔ غذایشمیکرد را میخورد و به تاریکی خیره شده بود و حس میکرد ذهنشرسید در آستانهٔ جنون تلوتلو میخورد، که صدا دوباره در خلأ طنین انداخت:
«...عجب موجودِ عجیبی هستی.»
اوه، شکرِ ایزدان!
تکه گوشتِ خشک در گلوی سانی پرید. جرعهای آبتقریباً از چشمهٔ بیپایان نوشید تا آن را پایین بدهد وحالی با چهرهای تاریک به پهنهٔ خالیِ آسمان زیرین نگاه کرد.
«کدوم گوری بودی؟!»
صدا لحظهای ساکتفهمید ماند، سپس باوحشتناک لحنی عذرخواهانه جواب داد:
«اینگونه حرف زدنساعتِ برایم طاقتفرساست. داشتمدارد تجدید قوا میکردم.»
سانی اخم کرد و سعی کرد از این حرف،تقریباً اطلاعاتی دربارهٔ ماهیتِ صاحبِ این صدای دلنشین بیرون بکشد، اماحالی بعد بیخیال شد. سرنخهایش برای حدس زدن خیلی کم بود.
«خب... اگه قراره دوباره چند روزداشتنِ غیبت بزنه، حداقل اول بهم بگومیتواند قضیهٔ این ستارهها چیه. چرا اینقدر خطرناکن؟»
خلأ مکث کرد:
«نمیدانی؟»
سانی پلک زد.
«معلومه که نمیدونم!مبارزه اگه میدونستم آخهداشتنِ چرا باید میپرسیدم؟»
وقتی خلأ چند لحظهنیستی بعد جواب داد، کمیذهنِ متعجب به نظر میرسید:
«خب. آن نورها درتمام واقع ستاره نیستند. آنهاذخیرهٔ بقایای حریقِ شعلهٔ ایزدیاند.»
سانی به چیزی که تازهدارد شنیده بود فکر کرد ونیمه بعد سرش را کج کرد.
«شعلهٔ... ایزدی؟ چی؟ آخهصرفاً چرا شعلهٔ ایزدی بایدجوهرِ تو اعماقِ آسمان زیرین بسوزه؟»
صدا خندید. سپسفهمید با لحنی که کمیاست سرگرم شده بود گفت:
«فکر میکنی آسمان زیرین چطورروشن به وجود آمد؟ مدتها پیش،تقریباً اینجا سرزمینی زیبا و آباد بود.»
رگههای شوخی از صدایشروشن محو و با چیزیجوهرش بسیار تاریکتر جایگزین شد.
«اما بعد، فرمانروای مغرورش خشمِ سرورِ نور را برانگیخت. سرور... آه، تو احتمالاً اوساعتِ را فقط به نامِ ایزدِ خورشید میشناسی... شعلهٔ آسمانیاش را بر این سرزمینها فرودمرده آورد، زمین را در هم شکست و آتشی خاموشنشدنی را زیرِ آن دفن کرد.»
خلأ ساکتتازه شد ونیستی سپس آهی کشید.
«در گذرِ اعصار، آن آتش همهچیز را بلعید؛ زمین، سرزمین، و حتی خودِ واقعیت را. تنها چیزی که باقی مانده همین ورطهٔسقوط خالی است و بقایای شعلهٔ ایزدی که هنوز در اعماق میسوزد. برای همین، متأسفم که این را میگویم... اما مگر اینکه راهیگستردهتر برای جان به در بردن از گرمای سوزانِ این آتشِ آسمانیِ همهچیزنابودکننده بدانی، احتمالاً تا چند هفتهٔ دیگر در آتش خواهی سوخت.»