چپتر 853: نوایِ استخوان
0این بار، سانی تصمیم گرفت از همان لحظهٔ اولِ نبرد به دلِ درگیری بزند. کمانشجای ابزارِ ترسناکی برای از پای درآوردنِ هدفهای قدرتمند از راهِ دور بود، اما حالا که کارهیولاها به یک حملهٔ تمامعیارِ رودررو کشیده بود، مهار کردنِ گلهٔ موجوداتِ کابوسِ ضعیفتر اهمیتِ بیشتری داشت.
هر چه باشد، آنها فقط در مقایسه با پلیدهای بینهایتدرآورده وحشتناک، ضعیفتر به حساب میآمدند. هر کدامشان هنوز یک تهدیدِمدتها مرگبار بود. بهعلاوه، استفادهٔ دوباره از افسونِ [مرگآور] دیگر منتفی بود.
ناگفته نماند که با توجه به اینکه او حالا به جای یک دسته، داشت چیزیتوان حدودِ صد بیدارشده را رهبری میکرد، ارزشِ آخرین آرزو بهشدت بالا رفته بود. هر متحدیمیبالید که میدید سانی به مصافِ هیولاها رفته، روحیه میگرفت تا با شور و ارادهای تازه بجنگد.
...از طرفی، او به جای یک دسته، با گلهٔدسته کاملی از موجوداتِ کابوس روبهرو بود. این یعنی آخرینبهشدت آرزو او را به هدفِ صدها پلیدِ دیوانه تبدیل میکرد.
قدرتِ این خاطره هم بیشتر شده بود، چونمرگآور در دو نبردِ قبلی دهها دشمن را که تحتِچیزی تأثیرِ افسونِ [آرزوی مرگ] بودند، از پای درآورده بود.
«خب...»
فقط بایدتحتِ یکجوری ازآرزوی پسش برمیآمد.
سانی از قبل تصمیم گرفته بود با تمامِ توان بجنگد، اما حالا، برای اولین بار پس از مدتها،بهشدت ناگهان کمبودِ شدیدِ ابزارهای قدرتمند را در دستوبالش حس کرد. او همیشه به اینکه زرادخانهٔ خاطرههایش چقدر مهیبهدفِ و همهکاره بود میبالید... اما انگار در برابرِ تهدیدهایی که این روزها با آنها روبهرو میشد، عقب مانده بود.
او حتی چیزی نداشت که قدیس را با آن مسلح کند! مایهٔ خجالتش بود که شمشیرِ سنگی و شکستهٔ قدیس از هر سلاحِ سردیآرزو که خودش داشت، به جز نگاهِ بیرحم، مرگبارتر بود. تیغهٔ سنگی به عنوانِ بخشی از یک دیوِ عروجیافته، قدرتِ یک سلاحِ عروجیافته را همقدرتِ در خود داشت. متأسفانه، برخلافِ خودِ سایهٔ کمحرف، شمشیر هنوز هیچ نشانهای از اینکه بتواند خودش را ترمیم کند نشان نداده بود... دستکم تا الان.
سانی زنجیرِ نامیرا را به تن داشت، نگاهِ بیرحم را در دست گرفته بود و از قدرتِ آخرین آرزواولین بهره میبرد. دو تا از سایههایش هم او را تقویت میکردند. قدیس فقط سوگندِ شکسته را داشت که نمیتوانست هنگامِعقب سواری بر کابوس بیمحابا از آن استفاده کند. اسبِ جنگیِ سیاه و سوارش هر کدام از یک سایه قدرت میگرفتند.
غیر از اینها، چیزِ زیادی نبودبودند که سانی بتواند برای تغییرِ ورققبل به نفعِ خودش به کار بگیرد.
«لعنتی، واقعاًدیگر خاطرههای بیشتریناگفته لازم دارم!»
اما ابزارهاییتهدیدِ که دربهعلاوه دست داشت چه؟
«کیمی، چی میبینی؟»
سربازانش هم ابزارهای او به حساب میآمدند. با توجهیکجوری به اینکه آخرین خاطرهٔ قدرتمندی که پیدا کرده بودناگهان به کیم رسیده بود، امیدوار بود نتیجهای از آن بگیرد.
تنها دوازده ثانیه تا درگیری با دشمن باقی ماندهدسته بود. زنِ جوان لحظهای درنگ کرد و بعد چیزیبهشدت گفت که شعلهٔ کوچکی در دلِ سانی روشن کرد.
«من... فهمیدم! اینمرگبار جانورها در برابرِدوباره حملاتِ صوتی آسیبپذیرن!»
«همینه!»
سانی هم بعد از اولین رویارویی با پلیدهای بیچشم به شکِبرمیآمد مشابهی افتاده بود، اما شکهای ثابتنشده چیزی نبودند که بشود یکدستوبالش استراتژیِ خوب را روی آنها بنا کرد. با این حال، حالا...
«شرط میبندمدیگر به خاطرِ ادراکشونه.نماند باید همین باشه.»
فلوتی را که از یک استخوانِ رانِ زمردین و عجیب تراشیده شدهنماند بود احضار کرد... نوایِ استخوان. این خاطرهٔ عروجیافتهٔ ردهٔ ۳ که در کولوسئومِبهشدت سرخ به دست آورده بود، سه افسون داشت: [پُرطنین]، [بیصدا] و [سرودِ دخمه].
افسونِ اول به فلوت اجازه میداد با بلندیِ صدای متفاوتی آواز بخواند. این همان افسونیقبل بود که سانی روی زنگولهٔ نقرهای و سنگِ معمولی کپی کرده بود. دومی باعث میشد فلوتمهیب گنبدی از سکوت دورِ خودش بسازد. اما سومی... سانی هنوز نتوانسته بود از آن استفاده کند.
قرار بودتحتِ مردگان راآرزوی زنده کند.
با این حال، برای فعال کردنش آدم باید واقعاً فلوتزدن بلد میبود، که سانی نبود. علاوه بر این، اجسادِبالا برخاسته تشنهبهخون، شرور و غیرقابلکنترل میشدند. تنها راه برای فرمان دادن به آنها و جلوگیری از حملهشان به احضارکنندهپلیدِ این بود که با یک ملودیِ درست آرامشان کند... که باز هم هیچ راهی برای دانستنِ آن ملودی نداشت.
در هر صورت،مرگبار سانی فعلاً فقط باافسونِ افسونِ [پُرطنین] کار داشت.
به فلوت فرمان داد با تمامِ توان بلندمرگ بخواند، آن را با جوهرش اشباع کرد وگرفته سپس سازِ استخوانی را به سمتِ لاستر پرت کرد.
«بزنش!»
مردِ جوان فلوتِ زمردینناگفته را گرفت و با حالتیدسته جاخورده به آن خیره ماند.
«ولی سروان...تهدیدِ من اصلاًبهعلاوه بلد نیستم!»
سانی داشتقبلی به سمتِدشمن موجِ پلیدها برمیگشت.
«فقط فوتتحتِ کن توآرزوی اون سوراخِ لعنتی!»
لاستر نیم ثانیه مکثناگفته کرد، بعد مطیعانه نوایِجای استخوان را روی لبهایش گذاشت.
لحظهای بعد، سوتِ کرکننده، ناهنجاراستفادهٔ و گوشخراشی از فلوت بیرونمنتفی زد و همهجا پخش شد.
و درست یک لحظه پیش از آنکه سیلِ پلیدهایبودند بیچشم به بیدارشدگان برخورد کند... ناگهان تلوتلو خوردند وتوان شتابشان را از دست دادند، انگار بهشدت گیج شده باشند.
نگاهِ بیرحم که جانِآرزوی اولین قربانیاش را دروباید کرد، سانی پوزخندی زد.
نوایِ استخوان بهخودیخود حملهٔ صوتی ایجاد نکرده بود؛ فقط صدایش بیش از حد بلند و بهشکلِآخرین آزاردهندهای تیز بود. با این حال، همانطور که فکر میکرد، همین هم کافی بود. بههرحال جانوران کورکابوس بودند... باید محیط را از راهِ دیگری درک میکردند و مشخص شد که حسِ غالبشان شنوایی است.
اگر سانی میخواست حدس بزند، میگفت خارهای بلندِ روی پشتشانمنتفی برای حس کردنِ امواجِ صوتیِ هواست؛ امواجی که پلیدها میتوانستندرهبری آنها را به تصویری منسجم از محیطِ اطرافشان تفسیر کنند.
قرار دادنِ آنها در معرضِتحتِ آوازِ وحشتناکِ نوایِ استخوان، دستکمیدرآورده از انداختنِ نارنجکِ صوتینوری نداشت.
سانی بیآنکه سرعتش را کم کند، دلِ گلهٔ موجوداتِ کابوس را شکافت.قبل صدها تن از آنها که با آخرین آرزو به جنونِ خونریزی افتادههمیشه بودند، هجوم آوردند تا تکهتکهاش کنند... اما فقط به کامِ تیغهاش رفتند.
سانی قدرتهایشدیگر را تماموکمالناگفته آزاد کرده بود.
مثلِ ایزدی تاریک در میانِ پلیدها میرقصید و بیوقفه سلاخیشان میکرد. حالا که سانی مجبور نبود شکلِ میدانِ نبرد را مهار کند،ارزشِ از ظهورِ سایه برای افزایشِ قدرتِ خودش بهره برد. شاخکهای تاریک از زمین بالا آمدند تا دشمنانش را به دام بیندازند وصدها پارهپاره کنند. گهگاه دو دستِ اضافی روی بدنش ظاهر میشد و پلیدها را به سیخ میکشید یا بدنشان را با چنگالهای سختترازالماس میدرید.
نگاهِ بیرحم هر بار که هوا را میشکافت، مثلِ بانشی جیغ میکشید... در طولِ این سالها، سانی در معرضِ انواع حملاتناگهان و شکنجهها قرار گرفته بود. افسونِ [آینهٔ تاریک] در آن نیزهٔ دلگیر، از مدتها پیش مجموعهٔ عظیمی از انواعِ آسیبهای عنصرینداشت را در خود جمع کرده بود. فقط هرگز دلیلی برای استفاده از هیچکدامشان، جز شعلهٔ ایزدی و حملاتِ روح، پیدا نکرده بود.
اما حالا اوضاع فرق میکرد.
...چیزی نگذشت که تپههایی از جسد و رودهاییجای از خون او را احاطه کرد. هرچه پلیدهایآخرین بیشتری به او حمله میکردند، بیشتر میتوانست بکشد.
منظرهٔ این کشتارمرگبار هم وحشتناک بود وافسونِ هم بهشکلی مورمورکننده زیبا.
یگانِ بیدارشدگانِ لشکرِ انسانها در برابرِ یورشِآرزوی موجوداتِ کابوس قرار گرفت، لرزید، اما توانست گلهقبل را برای چند دقیقهٔ ارزشمند عقب نگه دارد.
سپس، سربازانِ عادیِ ارتشِ تخلیهٔ اول به معرکهباید پیوستند. بیدارشدگان با پشتیبانیِ قدرتِ مخربِ تسلیحاتِ پیشرفتهٔاولین آنها، تاکتیکشان را تغییر دادند و حالتِ تهاجمی گرفتند.
سانی رهبریِ یکی از یورشها را بر عهده داشت. با دستههایش کهبیدارشده نقشِ نوکِ پیکان را ایفا میکردند، نزدیک به صد جنگجو دلِ گلههیولاها را شکافتند و به جایی رفتند که نگهبانِ دروازه پنهان شده بود.
اهریمنِ سقوطکردهٔ دیگری بود، شبیه به همانی که سانیدیگر چند ساعت پیش کشته بود. اما این یکی کمیحدودِ کوچکتر به نظر میرسید و با این حال قدرتمندتر بود.
ماده بود.
«عقب بمونید!»
با کم شدنِ فاصله تا آن پلیدِ وحشتناک، سانیدسته به سربازانش دستور داد دور بمانند و خودش دربهشدت میانِ سایهها شیرجه زد تا نزدیکِ نگهبانِ دروازه ظاهر شود.
یک بارِ دیگر پلکهای موجود لرزید، انگار میخواستمرگآور باز شود. بهنوعی میدانست که اگر به آندسته چشمها نگاه کند، در خطرِ وحشتناکی قرار میگیرد.
سانی با اعتماد به غریزهاش، چشمانِ خود را بست و درحالیکه کاملاً بهپسش حسِ سایه متکی بود، به جلو شتافت. فانوسِ کوچکی که از کمربندش آویزانکرد بود ناگهان جان گرفت و سیلی از تاریکی همهچیز را در اطراف پوشاند.
در آغوشِ سایهها، سانیآرزوی ناگهان حس کرد سرمایی کشندهیکجوری به حواسش هجوم آورده است...
شاهدِ آلودهدیگر داشت بهناگفته او نگاه میکرد.
لحظهای بعد، درخششی کورکننده تاریکی را شکافت. تیغهٔ نگاهِ بیرحم که آغشته به شعلهٔ ایزدیجای بود، خطی روی گردنِ پلید کشید و سرش را قطع کرد. همینکه جسدِ بیسر بهمصافِ زانو افتاد، سرِ حیوانی درحالیکه در شعلههای سفید غرق شده بود، به هوا پرتاب شد.
...کمی بعد ازدهها آن، نبرد سرانجامتأثیرِ به پایان رسید.