---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 181: آدابِ مهمان‌نوازی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 181: آدابِ مهمان‌نوازی

0

افی مدتی کلیسای جامع‌می‌مرد​ را برانداز کرد، بعد با‌خانه‌اش​ شک به سانی نگاه انداخت.

«من که خوب می‌دونم هیچ‌چیزی از‌کردی​ اون معبد زنده بیرون نمیاد. مطمئنی‌الان​ این همون جاییه که توش زندگی می‌کنی؟»

سانی با لبخندی بی‌خیال شانه بالا انداخت. اینکه افی از خطرِ پنهان در کلیسای مخروبه خبر داشت،‌پیشخدمتِ​ غافلگیرش نکرد. حتی با اینکه آنجا بیرون از مناطقِ شکارِ همیشگی‌اش بود، شناختِ گسترده‌ای از شهرِ تاریک‌نبود​ داشت؛ بخشی از آن حاصلِ گشت‌وگذارهای خودش بود و بخشی دیگر حاصلِ تبادلِ اطلاعات با شکارچیانِ دیگر.

از خستگی داشت می‌مرد و بی‌صبرانه می‌خواست به سکوتِ‌وقتی​ آرامِ خانه‌اش برگردد، برای همین وقت تلف نکرد و ماجرای‌می‌کنه​ شوالیهٔ سیاهی را که نگهبانِ کلیسا بود برایش تعریف کرد.

شکارچیِ سرکش‌شکارچیانِ​ پشتِ سرش‌می‌مرد​ را خاراند.

«پس... یه اهریمنِ سقوط‌کرده‌عملاً​ اون توئه؟ همون هم‌خونه‌ایه‌خودت​ که ازش حرف می‌زدی؟»

سانی سر تکان داد.

«حرومزاده یه بند طبقهٔ همکف رو گشت می‌زنه و هر چیزی رو که از درها بیاد تو می‌کشه. با این‌ساکت​ حال، اگه از سقف بریم تو و قایم بشیم، می‌تونیم بی‌دردسر برسیم به اتاقِ من. از اون بهتر، وقتی برسیم‌پیش​ اونجا دیگه هیچ‌چیزی مزاحممون نمیشه، چون اون حرومزاده هیچ‌وقت نمیاد اون‌طرفا و هر چیزی هم که بخواد بیاد رو پودر می‌کنه.»

افی مدتی‌شکارچیانِ​ ساکت ماند،‌می‌مرد​ بعد نیشخند زد.

«پس عملاً یه‌نیشخند​ اهریمن رو کردی‌کردی​ پیشخدمتِ خودت. خیلی باهوشیا...»

سانی تک‌خنده‌ای کرد.

این الان تعریف بود؟

«...واسه خنگولی مثلِ تو.»

آها، بفرما.

وقتی از سقف بالا رفتند، مشکلِ کوچکی پیش آمد. سانی حواسش نبود سوراخِ بینِ کاشی‌ها که خودش از آن واردِ‌باهوشیا​ کلیسا می‌شد، هرچند برای جثهٔ کوچکش حسابی جا داشت، اما برای آن شکارچیِ قدبلند و تنومند خیلی تنگ بود و‌هرچند​ نمی‌توانست از آن رد شود. افی با دیدنِ شکافِ باریکِ میانِ تخته‌سنگ‌های عظیمِ مرمرِ تیره، نگاهِ عبوسی به او انداخت.

اما پیش از آنکه سانی بتواند نقشهٔ دیگری بکشد،‌وقتی​ افی خیلی راحت خم شد، یکی از تخته‌سنگ‌های فوق‌العاده‌پودر​ سنگین را گرفت و کنار زد. حرف در دهانش ماسید.

قـ... قویه. خیلی قویه.‌می‌مرد​ برام سؤاله کی قوی‌تره،‌آرامِ​ اون یا قدیسِ سنگی؟

راستش، مطمئن نبود.

پیش از آنکه جلوتر بروند، سانی به افی توضیح داد که چطور می‌خواهند واردِ اتاقکِ پنهان شوند و بعد تماشا کرد که شکارچی با‌خنگولی​ بی‌میلی زرهِ برنزی‌اش را مرخص کرد. حالا که فقط یک تونیکِ سفیدِ کوتاه پوستِ زیتونیِ زیبا و هیکلِ پُرش را پوشانده بود، بسیار... اِهم...‌نمی‌توانست​ دلربا به نظر می‌رسید. برای یک لحظه، نارضایتی‌اش از اینکه کسی خلوتِ آرامِ لانه‌اش را به هم زده بود، دود شد و به هوا رفت.

...اما فقط برای یک لحظه.

«فکرای عجیب‌غریب به سرت نزنه.‌بی‌صبرانه​ زرهت ریسکش خیلی بالاست. نمی‌تونیم اجازه‌برای​ بدیم هیچ صدایی تولید بشه، همین.»

افی نیشخند زد.

«فکرای عجیب‌غریب؟ چرا یهو‌نمیشه​ داری از فکرای عجیب‌غریب‌بخواد​ حرف می‌زنی، ها سانی؟»

دندان به هم سایید، رو برگرداند‌برسیم​ تا صورتِ سرخ‌شده‌اش را پنهان کند‌مزاحممون​ و به داخلِ سوراخِ بینِ کاشی‌ها خزید.

زنِ لعنتی!

وقتی روی تیرِ حمالِ کلیسا فرود آمدند، سانی دست‌های افی را گرفت و روی‌خنگولی​ شانه‌های خودش گذاشت. با اینکه خورشید هنوز در آسمان بالا بود، هیچ نوری در‌واردِ​ اطرافشان به چشم نمی‌خورد. تنها کفِ معبدِ باستانی در آن پایین غرق در نور بود.

اما حتی با این وجود،‌چون​ بخش‌های بزرگی از تالارِ عظیم‌می‌کنه​ در سایه‌ای ژرف فرو رفته بود.

منتها آن واقعاً سایه نبود. تاریکی بود. نه تاریکیِ ناشی از نبودِ نور، بلکه تاریکیِ مطلق؛ تاریکی‌ای که حتی نگاهِ‌ساکت​ او هم نمی‌توانست در آن رسوخ کند. سانی نمی‌دانست شوالیهٔ سیاه آن را احضار کرده یا تاریکی صرفاً مطیعِ اوست،‌پیش​ اما حرومزاده دقیقاً با همین ترفند توانسته بود در اولین رویارویی‌شان بی‌سروصدا و دور از چشمِ سانی به او نزدیک شود.

در هر صورت، باید افی را از روی‌آرامِ​ تیرهای سقفِ کلیسا عبور می‌داد. یک قدمِ اشتباه کافی‌سیاهی​ بود تا سقوط کنند و به کامِ مرگ بروند.

«عجب مکافاتیه.»

سانی که از نزدیکیِ بیش‌ازحدِ بدن‌هایشان به هم‌بخواد​ حسابی معذب شده بود، آرام آهی کشید و‌کردی​ یک قدم جلو رفت. تمرکز کردن سخت بود...

«فکرهای عجیب‌وغریب... کی‌بشیم​ داره فکرهای عجیب‌وغریب‌برسیم​ می‌کنه؟ من که نه!»

چند دقیقه بعد به بالکنِ پنهانِ پشتِ‌سکوتِ​ مجسمهٔ ایزدبانوی ناشناس رسیدند. با وجود اینکه هیچ‌ماجرای​ اتفاقِ غیرعادی‌ای نیفتاده بود، سانی حسابی مضطرب بود.

چیزی به او می‌گفت‌عملاً​ که این هفته قرار‌خودت​ است هفتهٔ بسیار بلندی باشد.

وقتی واردِ اتاقکِ پنهانش شدند، سانی به افی خبر داد که‌ساکت​ می‌تواند نور ایجاد کند و حرف بزند. شکارچیِ سرکش بی‌درنگ خاطره‌ای‌الان​ درخشان را احضار کرد و با کنجکاوی به اطراف چشم دوخت.

اتاقِ زیبا و جاداری که زمانی به کاهنهٔ این معبدِ باستانی تعلق داشت، ناگهان غرق در نوری ملایم شد. کنده‌کاری‌های پیچیدهٔ‌ماند​ روی دیوارها فضایی از تقدس و ظرافت به وجود آورده بود. این‌طرف و آن‌طرف قطعاتِ مختلفی از اثاثیه به چشم می‌خورد که‌نبود​ بیشترشان از چوبِ رنگ‌پریده و گران‌بها ساخته شده بودند، همراه با چند تکهٔ ناجور که سانی از میانِ ویرانه‌ها پیدا کرده بود.

افی سوت زد.

«باید اعتراف کنم سانی.‌عملاً​ خوب بلدی باکلاس زندگی‌خودت​ کنی. کی فکرشو می‌کرد؟»

سانی لبخند زد.

«حسودیت شد؟»

افی آه کشید.

«مهم اینه که حتی اگه گانلاگ ردمون‌پیشخدمتِ​ رو تا اینجا بزنه، هیچ‌کدوم از آدم‌هاش‌خنگولی​ نمی‌تونن بیان تو. پس واقعاً جامون امنه.»

سانی که کمی‌مزاحممون​ توی ذوقش خورده‌هیچ‌وقت​ بود، شانه بالا انداخت.

«خب، اینجا رو خونهٔ خودت‌بی‌دردسر​ بدون. خروجیِ پشتی و بقیهٔ‌اونجا​ چیزها رو بعداً بهت نشون می‌دم.»

با این حرف دزدکی به اطراف نگاهی انداخت و سعی کرد به‌سرعت چند‌وقت​ چیز را از جلوی چشم پنهان کند تا خانه‌اش ظاهرِ بهتری داشته باشد. اگر‌اهریمنِ​ می‌دانست قرار است مهمانی به اینجا بیاید، از قبل کمی ریخت‌وپاش‌ها را جمع می‌کرد.

البته افی توجهِ چندانی به این موضوع نشان‌خودت​ نداد. با کنجکاوی در اتاق قدم می‌زد و‌آها​ کنده‌کاری‌های روی دیوارها و اثاثیهٔ باستانی را بررسی می‌کرد.

...اما بعد، ناگهان سانی‌نمیشه​ صدای خنده‌ای بلند را‌بخواد​ از پشتِ سرش شنید.

وقتی برگشت، افی را دید که جلوی کمدِ پنهان‌شده‌وقتی​ پشتِ یک پنلِ سنگی ایستاده است. کمد باز بود‌پودر​ و لباس‌های به‌جامانده از کاهنه را به نمایش می‌گذاشت.

شکارچی با‌شکارچیانِ​ لبخندی عجیب به‌بی‌صبرانه​ او نگاه کرد.

«چرا... چرا‌ماند​ داره این‌طوری‌عملاً​ بهم زل می‌زنه؟»

«چیه؟»

افی سر تکان داد.

«نه، هیچی. فقط... می‌دونی سانی، وقتی اولین بار دیدمت، با خودم‌برای​ گفتم: این پسرِ کوچولو رو ببین! عینِ یه اسباب‌بازیه! آدم فقط‌شکارچیِ​ دلش می‌خواد مثلِ یه عروسک لباس تنش کنه و باهاش بازی کنه...»

سانی چند بار‌نیشخند​ پلک زد و بعد‌پیشخدمتِ​ با عصبانیت اخم کرد.

«به کی می‌گی کوچولو؟‌نمیشه​ من از هیچ نظر...‌بخواد​ کوچولو نیستم، ای دیلاق!»

شکارچی بی‌آنکه به او‌می‌تونیم​ توجهی کند، نگاهی به‌بهتر​ کمد انداخت و دوباره خندید.

سپس درحالی‌که سعی‌خستگی​ می‌کرد جلوی خنده‌اش‌می‌خواست​ را بگیرد، گفت:

«کی می‌دونست که‌نیشخند​ تو اهلِ... یه‌کردی​ جور لباس‌بازیِ دیگه‌ای، هان؟»

چند ثانیه طول کشید تا‌چون​ سانی بفهمد منظورِ افی چیست. وقتی‌ساکت​ فهمید، از شدتِ خشم سرخ شد.

«چه رویی!‌قایم​ چه وقاحتی!‌می‌تونیم​ چطور جرئت می‌کنه!»

«داری راجع به چی حرف می‌زنی؟!‌می‌خواست​ اینا مالِ من نیستن! کاهنه‌ای که‌همین​ قبلاً اینجا زندگی می‌کرده جا گذاشتتشون!»

افی چند‌ماند​ بار سر‌عملاً​ تکان داد.

«آره، آره. تو هم کاملاً‌چون​ اتفاقی یه کمد پر از‌می‌کنه​ لباس‌های قشنگ داری. اونم تصادفی...»

«حقیقت همینه!‌قایم​ من هیچ‌وقت‌می‌تونیم​ دروغ نمی‌گم!»

افی با‌شکارچیانِ​ لبخندی گشاد به‌بی‌صبرانه​ او نگاه کرد.

«البته که همین‌طوره!‌نیشخند​ حتماً حقیقته. من‌کردی​ کاملاً باورت می‌کنم. صددرصد.»

سانی با دهانی باز‌نمیشه​ به او خیره ماند‌بخواد​ و نمی‌دانست چه بگوید.

در همین حین افی به‌بی‌دردسر​ اطراف نگاه کرد و معصومانه‌اونجا​ مژه‌هایش را بر هم زد.

«اما، سانی...‌شکارچیانِ​ یه مشکلِ‌می‌مرد​ دیگه داریم.»

سانی با کلافگی‌نیشخند​ دندان‌هایش را روی هم‌پیشخدمتِ​ سایید و تند گفت:

«دیگه چیه؟!»

افی چند لحظه‌بشیم​ مکث کرد و‌برسیم​ بعد با شیطنت گفت:

«فقط یه تخت‌خستگی​ هست. آه، چه گرفتاری‌ای!‌سکوتِ​ حالا باید چی‌کار کنیم؟»

سانی مدتِ زیادی به‌عملاً​ او چشم‌غره رفت و‌خودت​ بعد با عصبانیت گفت:

«اون تختِ لعنتی‌مزاحممون​ مالِ تو! من‌هیچ‌وقت​ روی زمین می‌خوابم!»

با این حرف رویش‌می‌تونیم​ را برگرداند و سعی‌بهتر​ کرد نفسِ عمیقی بکشد.

«آخه چرا اصلاً‌خستگی​ قبول کردم؟! زن‌ها... زن‌های‌سکوتِ​ لعنتی... وحشتِ واقعی اینان!»

...واقعاً که‌ماند​ قرار بود هفتهٔ‌اهریمن​ بسیار بلندی باشد.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net