چپتر 1445: درونِ برج
0به محض اینکه سانی دروازه را پشتِ سرشان بست،پوشانده غرشِ وحشتناکی که نزدیک میشد قطع شد. چند لحظه بعد،غریزی برج کمی لرزید، انگار چیزی به دیوارهایش کوبیده شده بود.
با این حال، جز کمیدانشی گردوخاک که از سقف ریخت،ممکن اتفاقی نیفتاد. انگار در امان بودند.
...دستکم از تهدیدهای بیرون.
سانی آهِ آسودگی کشید،گودالِ یک قدم عقب رفتاحشا و نگاهی به اطراف انداخت.
چشمانش کمی ریز شد.
«خب، این... غیرمنتظرهست.»
خیلی به این فکر کرده بود که درونِ برجِ آلتیا چهحسِ شکلی است. در ذهنش دو احتمال بود... یا کاملاً دستنخورده ماندهبررسی و پر از دانشی وسوسهانگیز بود، یا لانهٔ هولناکترین پلیدِ ممکن میشد.
حقیقت این بود کهگودالِ همزمان، هم هر دویاحشا اینها بود و هم هیچکدام.
تا جایی که سانی میفهمید، درونِ برج زمانی ساده اما باوقارجسدِ بود. با این حال، اثری از آن وقار نمانده بود؛ درواقعاً مقطعی، یک موجودِ کابوسِ هولناک راهش را به درون باز کرده بود.
الان داشتکاملاً به همان موجودِدانشی کابوس نگاه میکرد.
بالاتنهاش از سقف آویزان بود؛ بهطرزِ وحشتناکی لتوپاره شده بود و خونِ سیاه از آنجانش میچکید. جمجمهٔ منزجرکنندهٔ موجود خُرد شده و یکی از بازوهایش از آرنج قطع شده بود.گفت گودالِ بزرگ و کاملاً چندشآوری از خون، احشا و مغز بیشترِ کفِ زمین را پوشانده بود.
سانی با دیدنِ جسدِ آن موجودِچندشآوری غولپیکر و تا حدی انساننما، بیاختیار حسِپوشانده وحشتی عمیق و غریزی به جانش افتاد.
برجِ آلتیا واقعاًخون لانهٔ یک پلیدِبیشترِ هولناک شده بود...
با اینکاملاً حال، پلیدمانده مرده بود.
کاسی هم داشتزمین جسد را بررسی میکرد.غولپیکر مضطرب به نظر میرسید.
دخترِ نابینا پسآرنج از چند لحظهچندشآوری مکث، آرام گفت:
«این... یه تایرنتِ اعظم بود.»
سانی آبدهانش را قورت داد.
«آخه... چرا... باید یه تایرنتِدیدنِ اعظم توی کابوسِ سوممون باشه؟بیاختیار این دیگه باید خلافِ قوانین باشه.»
و اصلاً چرا باید اینجا چیزیچندشآوری باشد که بتواند یک تایرنتِ اعظمزمین را تا این حد لتوپاره کند؟
آن طلسمِچندشآوری لعنتی داشت بهمغز چه فکر میکرد؟
سانی سر تکان داد و اطرافشان را بررسی کرد. حالا که کمی وقت داشت، متوجهِ نشانههای نبردیمیفهمید وحشتناک شد. همهچیز درونِ برج با خاک یکسان و به تلی از خردهچوب و آوار تبدیل شدههمان بود. اینطرف و آنطرف، اجسادِ زیردستانِ تایرنت به چشم میخورد که به خمیری خونین تبدیل شده بودند.
چیزی که آنها را کشتهدیدنِ بود هنوز داخل بود؟ بابیاختیار توجه به ماهیتِ حلقه، باید میبود...
اما پس چرا دروازههایگودالِ برج قفل بود؟ چرااحشا افسون دستنخورده مانده بود؟
اصلاً چطورچندشآوری چنین چیزیاحشا ممکن بود؟
سانی به سمتِ گودالِ خونِدانشی تایرنت رفت، زانو زد و بهحقیقت آن دست کشید. چهرهاش درهم رفت.
«سرده.»
موجود بهتازگی کشته نشده بود.بزرگ یعنی از همان زمان که حلقهکفِ به وجود آمده بود، مرده بود؟
نگاهی به کاسی انداخت.
«شهودت چی میگه؟»
کاسی اخم کرد.
«...اینکه فرار کنیم.»
سپس دخترِ نابیناخون آهی کشید وبیشترِ به بالا اشاره کرد.
«جایی بالای سرمون خطری هست.»
سانی چهره در هم کشید و از جا برخاست. به فکرشحسِ رسید که کابوس را دوباره احضار کند، اما بعد پشیمان شد.بررسی اسبِ سیاه نمیتوانست در فضای تنگِ برج آزادانه حرکت کند، پس...
کشفِ حقیقتبازوهایش به عهدهٔ اوبزرگ و کاسی بود.
«خب، بعد از اینهمهاحشا بار مردنِ لعنتی تا برسیمپوشانده اینجا، قرار نیست فرار کنم.»
کاسی سر تکان داد.
«موافقم.»
سعی کردند از جسدِ هولناک دور بمانند. پلههااحشا را پیدا کردند و با احتیاط به طبقهٔ بعدیِحدی برج رفتند. آنجا نشانههای بیشتری از نبردِ رخداده دیدند.
در واقع، انگار درگیریِ میانِ تایرنت و هرچه که او را کشته بود، بیشتر در طبقههایحسِ بالاتر رخ داده بود. سانی فقط با نگاه به بالا میتوانست این را بفهمد — ازنابینا طبقهٔ دوم به بعد، دیگر سقفی وجود نداشت. تودههای بلندِ آوارِ سنگی همهجا به چشم میخورد.
انگار تایرنتِ اعظم پیش از آنکه سرانجام مرده از سقفِ طبقهٔحقیقت اول آویزان شود، کفِ طبقههای زیادی را در هم شکسته بود.اثری متأسفانه در این میان، بیشترِ فضای داخلیِ برج از بین رفته بود.
سانی نگاهی به کاسی انداخت، آهی کشید و شروع بهبیاختیار بالا رفتن کرد. دخترِ نابینا هم با گرفتنِ قبضهٔ رقصندهٔ خاموشجسد که او را آرام در هوا بالا میکشید، به دنبالش رفت.
آنها آرام از بخشِ ویرانشدهٔ برج بالا رفتند تا اینکه سرانجام به طبقهٔ یکیماندهبهآخردیدنِ رسیدند. در اینجا، تکهای از کف هنوز باقی مانده بود که به راهپلهای باریکمرده میرسید. انگار نبرد هرگز به طبقهٔ آخر کشیده نشده بود، چون سقف سالم بود.
سانی نمیتوانست بفهمد چه چیزی بالای سرشان است... اماپوشانده میدانست که فقط بالاترین پنجرهٔ برج نور ساطع میکند.عمیق پس منبعِ آن نور باید در طبقهٔ آخر میبود.
منبعِ خطرِ هولناکیدستنخورده که کاسی حس کردهلانهٔ بود نیز همانجا بود.
«پشتِ سرم بمون.»
سانی جلو رفت تا با بدنِ خودش از دخترِ نابینا محافظت کند. پایش را روی اولین پله گذاشت وبیاختیار بالا رفت. محتاط و نگران بود... حتی میترسید. پس از تجربهٔ آنهمه مرگِ دردناک، طبیعی بود که بدنش ازآرام مرگی دیگر وحشت داشته باشد. حتی اگر خودش میدانست که حلقه او را به زندگی برمیگرداند، بدنش این را نمیفهمید.
فقط زودتر تمومش کنم.
سانی با رسیدن به مقابلِ درِوسوسهانگیز چوبیِ کندهکاریشدهای لحظهای درنگ کرد، بعدهمزمان آهی کشید و آن را باز کرد.
لحظهای بعد، نوریزمین درخشان او راجسدِ در بر گرفت.
...بوی محوِبازوهایش عود درگودالِ هوا پیچیده بود.
سانی قدمی به جلو برداشت، با دست چشمانش را سایبان کرد وغولپیکر حسِ سایه را به جلو گسترش داد. انتظار داشت پلیدِ هولناکی درمرده داخل منتظر باشد... اما در کمالِ تعجب، هیچ حرکتی در کار نبود.
دستش را پایین آوردمانده و به طبقهٔ آخرِهولناکترین برجِ آلتیا نگاه کرد.
آنجا از یک تالارِ بزرگ تشکیل شده بود. همهجاانساننما فانوسهایی در هوا شناور بودند که درخششِ گرمی از خودمرده ساطع میکردند. بوی مطبوعِ عود در هوا پخش شده بود.
فضای داخلیِ تالار کاملاً سالم بود.چندشآوری چند تکه اثاثیهٔ چوبیِ ساده امازمین شکیل روی کفِ کاشیکاریشده قرار داشت.
«سانی.»
کاسی بهکاملاً آنسوی اتاقِمانده پهناور اشاره کرد.
آنجا تختِ پهنی قرارپوشانده داشت که با سایبانِحدی ابریشمیِ نیمهشفافی احاطه شده بود.
و روی آن تخت...
زنِ زیبایی با ردایی کهنمغز دراز کشیده بود و قفسهسینهاشدیدنِ منظم بالا و پایین میرفت.
در خوابِکاملاً عمیقی فرومانده رفته بود.