---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 343: مجرای روح • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 343: مجرای روح

0

چند لحظه مکث کرد؛ نمی‌دانست چه‌بدشانسی​ جوابی بدهد. ثانیه‌ها که می‌گذشت، سکوتِ میانشان‌داشت​ سنگین‌تر می‌شد؛ سکوتی پر از حرف‌های ناگفته.

سرانجام نفیس پلک زد و نگاهش را‌نگریست​ گرفت و به جسدِ ترورِ سرخ خیره ماند.‌همچنین​ دستی که شمشیر را گرفته بود، کمی می‌لرزید.

«...کُشتمش؟ آره...‌نور​ من کشتم.‌بلبشو​ لابد شانس آوردم...»

کمی بعد‌خاطرِ​ با صدایی‌نمی‌میره​ آرام اضافه کرد:

«آخرش هم‌می‌دونم​ فقط یه‌موجودی​ ستارهٔ قلابی بود.»

سانی لبخندِ‌نکردی​ محوی زد، اما‌درخشانِ​ چشمانش سرد ماند.

«شانس... من یه چیزایی دربارهٔ‌واقعاً​ خوش‌شانسی می‌دونم، نف. همچین موجودی‌نبرد​ فقط به خاطرِ بدشانسی نمی‌میره.»

نفیس کمی ساکت ماند،‌نمی‌میره​ بعد آهی کشید و‌زمین​ نگاهش را به زمین دوخت.

«داشت تکامل پیدا می‌کرد... می‌خواست بشه یه تایتان. فشارِ‌آهی​ این دگرگونی آسیب‌پذیرش کرده بود. منم دقیقاً وقتی حمله‌بشه​ کردم که ترور تو ضعیف‌ترین حالتش بود. برای همین مُرد...»

تکامل... اونم به یه تایتان؟

ستارهٔ دگرگون که تعجب را‌واقعاً​ در چهرهٔ او دید، اخم کرد‌همچنین​ و به خورشیدِ مصنوعی اشاره کرد.

«به کاری‌خاطرِ​ که کردیم‌نمی‌میره​ فکر نکردی؟»

سانی سر بلند کرد،‌موجودی​ به کرهٔ درخشانِ نور‌ساکت​ نگریست و اخم کرد.

در آن بلبشو، واقعاً فراموش کرده‌نور​ بود ابعادِ کاملِ اتفاقاتِ پس از نبرد‌اتفاقاتِ​ و همچنین دلایل و پیامدهایش را بسنجد.

حالا که فکرش را می‌کرد... اصلاً چرا نورِ خورشیدِ مصنوعی باید‌همچنین​ روحِ هر موجودِ زنده‌ای را که به آن می‌تابید نابود می‌کرد؟‌موجودِ​ دست‌کم تا نسل‌ها پیش از سقوطِ تمدنِ باستانی که این‌طور نبود.

اما بعد، ظرف تباه شده و به یک موجودِ کابوس بدل‌تکامل​ شده بود. به ترور. و هم‌زمان، مُهرهایی که نفرینِ تاریکیِ همه‌چیزخوار‌منم​ را در بند کشیده بودند، شکسته و آن را آزاد کرده بودند.

...پس در واقع، خورشیدِ‌موجودی​ تباه‌شده هرگز بدونِ همراهیِ‌ساکت​ دریای تاریک وجود نداشت.

تا امروز.

سانی همیشه فکر می‌کرد این خورشید است که‌کاملِ​ دریای تاریک را مهار می‌کند. یعنی ممکن بود...‌فکرش​ خودش هم همیشه در بندِ تاریکی بوده باشد؟

و وقتی نفرینِ باستانی را پس راند و زیرِ زمین حبسش‌تکامل​ کرد... خورشید بالاخره از غل‌وزنجیرش رها شد. برای همین بود که‌منم​ نورش ناگهان تغییر کرد و به آن درخششِ سفیدِ ویرانگر بدل شد.

آزاد شده بود‌همچین​ تا هر کاری‌بدشانسی​ دلش می‌خواهد بکند.

اما مسئلهٔ‌نکردی​ دیگری هم‌کرهٔ​ در میان بود...

چشمانِ سانی که‌نگریست​ گرد شد، نفیس‌فراموش​ سر تکان داد.

«آره. خورشیدِ مصنوعی فقط اطرافِ منارهٔ سرخ رو روشن نمی‌کنه. کلِ ساحلِ فراموش‌شده رو روشن می‌کنه. نورش به همه‌جا می‌رسه. پس...‌کرده​ همون‌طور که ما داشتیم راهمون رو تو برج باز می‌کردیم... بیشترِ موجوداتِ زندهٔ ساحلِ فراموش‌شده از بین رفتن. اون همه مرگ،‌کاری​ اون همه روحِ بی‌شمار... هزارتو همه‌شون رو مثل یه قربانیِ عظیم به داخلِ مناره هدایت کرد تا سوختِ تکاملِ ترورِ سرخ بشن.»

و نفیس هم دقیقاً وقتی حمله کرد که ترور در بحبوحهٔ آن دگرگونیِ وحشتناک دست‌وپا می‌زد. خب... به‌بشه​ احتمالِ زیاد این اصلاً تصادفی نبود. سانی نگاهِ متفکرانهٔ نفیس را فراموش نکرده بود؛ همان نگاهی که پیش از‌دگرگون​ صدورِ فرمانِ پیشروی به ارتشِ رؤیابین، هنگامِ چشم دوختن به بیرون از دروازه‌های مناره در چهره‌اش نقش بسته بود.

لرزه بر اندامش افتاد؛ تازه فهمیده بود که حالا کلِ این منطقه از عالمِ رؤیا تقریباً از هر جنبنده‌ای‌حالا​ خالی شده است. احتمالاً فقط شمارِ اندکی از موجوداتِ کابوس جان به در برده بودند... همان‌هایی که بخت یاری‌شان‌ظرف​ کرده و به‌موقع از نورِ مرگبارِ خورشید پنهان شده بودند، یا آن‌قدر قدرت داشتند که در برابرش تاب بیاورند.

چنین هجومِ بی‌حدوحصری از ارواح، واقعاً برای سوق دادنِ ترورِ سرخ به مرحلهٔ بعدیِ تکاملش کافی بود... یا شاید هم پسرفتش؟‌روحِ​ هر چه که اسمش بود و با قدرتمندتر شدنِ موجوداتِ کابوس بر سرشان می‌آمد. نه اینکه سانی چیزی از این مسائل‌تاریکیِ​ بداند؛ اما اگر چیزی می‌توانست چنین تحولی رقم بزند، قتل‌عامِ یک منطقهٔ کامل از عالمِ رؤیا قطعاً از پسِ آن برمی‌آمد.

با این حال، حالا ترور مُرده و‌کشید​ نفوذِ تباه‌کننده‌اش از بین رفته بود، و‌می‌خواست​ خورشیدِ مصنوعی دوباره به حالتِ عادی‌اش برمی‌گشت.

اما همه‌چیز‌می‌دونم​ نمی‌توانست به‌موجودی​ این سادگی باشد...

گویی در پاسخ به افکارِ او، مناره دوباره لرزید.‌واقعاً​ تخته‌سنگِ دیگری از کفِ تالار جدا شد و به‌بسنجد​ پایین سقوط کرد. ناگهان، نورِ خورشید کمی کم‌سو‌تر شد.

سرش را که بالا آورد، متوجه‌فراموش​ شد خورشیدِ مصنوعی به روشنیِ چند‌دلایل​ دقیقه پیش نیست. انگار داشت به‌آرامی می‌مرد.

...داشت می‌مرد؟ هرچه باشد، دیگر‌ساکت​ ظرفی نبود که جوهرِ روح‌داشت​ را به درونِ کوره‌اش هدایت کند.

نفیس ناگهان رشتهٔ افکارش‌موجودی​ را پاره کرد و با‌آهی​ صدایی گرفته و خسته گفت:

«بقیه چی شدن؟»

سانی جابه‌جا شد و‌بلبشو​ از میانِ شکافِ کفِ‌کاملِ​ تالار به پایین نگاه کرد.

آن پایین‌ها، می‌توانست بالکنِ پهناور و حلقهٔ سوسوزنِ گذرگاه را روی آن ببیند. درخشش‌می‌خواست​ انگار... ضعیف‌تر شده بود. اما بالکن خالی بود. هیچ انسانی آنجا نبود و حتی گولم‌های‌حالتش​ مرجانی هم بی‌حرکت افتاده بودند؛ با مرگِ ترور، همان ته‌ماندهٔ جانشان هم خاموش شده بود.

«همه فرار کردن.»

نفیس آهسته و انگار از سرِ‌نور​ آسودگی آه کشید. پس از مکثی‌کاملِ​ طولانی، کمی تکان خورد و پرسید:

«کاستر چی؟»

سانی نگاهی به او کرد و‌آهی​ شانه بالا انداخت. وقتی به حرف‌پیدا​ آمد، صدایش سرد و بی‌تفاوت بود:

«...من کشتمش.»

ستارهٔ دگرگون مدتِ زیادی ساکت‌درخشانِ​ ماند. سپس، انگار که با‌فراموش​ خودش حرف بزند، زمزمه کرد:

«پس برای همینه که...»

ناگهان خنده‌ای‌خاطرِ​ تلخ از‌نمی‌میره​ دهانش پرید.

نفیس دستانش را بالا آورد و روی صورتش فشار‌آهی​ داد، انگار مغلوبِ احساسی عمیق و تاریک شده باشد.‌بشه​ چند ثانیه بعد، صدای خفه‌اش به گوشِ سانی رسید:

«نباید می‌کشتیش، سانی...»

سانی غرید:

«آره؟ دقیقاً چرا؟»

چند ثانیه بی‌حرکت ماند و بعد‌بدشانسی​ آرام دستانش را پایین آورد و روی‌داشت​ زانوهایش گذاشت. صورتش رنگ‌پریده و بی‌جان بود.

«صفت‌هاتو چک کردی؟»

سانی سر تکان‌نگریست​ داد و با کنجکاوی‌ابعادِ​ به او نگاه کرد.

«آره. یه‌خاطرِ​ صفتِ جدید‌نمی‌میره​ اونجاست. مجرای روح.»

ستارهٔ دگرگون به‌همچین​ دوردست خیره شد‌بدشانسی​ و سر تکان داد.

«آره. برای منم همین‌طوره.»

سانی ابرویی بالا‌نگریست​ انداخت و با صدایی‌ابعادِ​ آرام و محکم پرسید:

«می‌دونی معنیش چیه؟»

نفیس مدتی چیزی نگفت‌موجودی​ و بعد سرش را چرخاند‌آهی​ تا به او نگاه کند.

«هنوز نفهمیدی؟»

سانی شانه بالا انداخت.

«یکم درگیر‌خاطرِ​ بودم. چرا؟‌نمی‌میره​ قضیه چیه؟»

نفیس آه کشید‌همچین​ و به دیوارهای تالار‌نمی‌میره​ نگاه کرد. سرانجام گفت:

«کلِ این برج یه ماشینِ عظیمِ روحه. ساخته شده تا جوهرِ روح رو جمع‌نبرد​ کنه و به خورشیدِ مصنوعی بریزه. با این حال... بدونِ یه چرخ‌دندهٔ کوچیک اما حیاتی‌نابود​ نمی‌تونه کار کنه. یه انسان که تکیه‌گاهِ اون‌همه قدرت باشه، مجرایی برای تمومِ اون ارواح.»

و بعد،‌نور​ با صدایی بسیار‌واقعاً​ آرام‌تر اضافه کرد:

«...ظرف.»

سانی به خود لرزید و‌خاطرِ​ بعد به جسدِ آن موجودِ نفرت‌انگیز‌زمین​ خیره شد. ظرفِ قبلیِ خورشیدِ مصنوعی.

نفیس آن را کشته و بخشِ حیاتیِ‌نگریست​ سازوکارِ مناره را از بین برده بود... و‌همچنین​ به همین دلیل، مناره جایگزینی برایش پیدا کرد.

آن دو نفر.

تنها دو انسانِ باقی‌مانده در ساحلِ فراموش‌شده، که‌زمین​ از قضا برای در امان ماندن از خورشیدِ‌تایتان​ نابودگر، داخلِ این برجِ باستانی پنهان شده بودند.

آدم وسوسه‌می‌دونم​ می‌شد بگوید‌موجودی​ کارِ تقدیر است...

«دقیقاً برای ما چه‌کرهٔ​ معنی‌ای داره؟ قراره تبدیل بشیم‌واقعاً​ به چیزی... مثل اون موجود؟»

نفیس سرش‌نور​ را به نشانهٔ‌واقعاً​ نفی تکان داد.

«...هنوز نه. تا مدت‌ها نه. ترور بیشترِ ارواحی رو که‌داشت​ بعد از نبرد درو کرده بود، جذب کرد و الان دیگه‌کرده​ کسی نیست که برای خورشید قربانی بده. هزارتو هم دیگه مرده.»

هم‌صدا با حرف‌های او، مناره بارِ دیگر‌نمی‌میره​ لرزید و از جایی آن پایین‌ها، صدای‌تکامل​ کرکنندهٔ خرد شدنِ سنگ به گوش رسید.

سانی سرش را کج کرد.

«پس مشکل چیه؟ نمی‌تونیم فقط...‌واقعاً​ گورمون رو از اینجا گم‌نبرد​ کنیم و دیگه هیچ‌وقت برنگردیم؟»

ستارهٔ دگرگون به او‌نمی‌میره​ نگاه کرد؛ چشمانش پر از‌دوخت​ احساسی سرد و تلخ بود.

«نمی‌فهمی، مگه نه؟»

سپس دندان‌هایش‌نکردی​ را روی هم‌درخشانِ​ فشرد و گفت:

«منارهٔ سرخ یه ماشینه و گذرگاه هم بخشی از اون ماشین.‌همچنین​ مناره بدونِ انسانی که مجرای روح باشه کار نمی‌کنه... گذرگاه هم‌موجودِ​ همین‌طور. برای اینکه گذرگاه کار کنه، باید یه ظرف داخلِ برج باشه.»

آرام روی پاهایش ایستاد، کمی‌ساکت​ تلوتلو خورد و سرانجام نگاهِ‌داشت​ تاریکش را به او دوخت.

«یعنی فقط‌می‌دونم​ یکیمون می‌تونه‌موجودی​ فرار کنه.»

سانی چند ثانیه به او‌درخشانِ​ خیره ماند، سپس به حلقهٔ دوردستِ‌ابعادِ​ گذرگاه در آن پایین نگاه کرد.

در نهایت، دوباره‌نگریست​ رو به نفیس‌فراموش​ کرد و گفت:

«بعید می‌دونم بخوای‌بدشانسی​ اینجا بمونی و‌آهی​ بذاری من برم، نه؟»

ستارهٔ دگرگون به او نگاه کرد، در‌نمی‌میره​ حالی که چشمانِ خاکستری و گیرایش سرشار‌تکامل​ از جدیت و شعله‌های سفیدِ نوپا بود:

«...منم می‌خواستم‌نکردی​ همین رو‌کرهٔ​ از تو بپرسم.»

سانی لحظه‌ای‌نور​ مکث کرد،‌بلبشو​ سپس پوزخندی زد.

«عمراً.»

ناولها | novelha.net