---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1275: آخرین راهِ چاره • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1275: آخرین راهِ چاره

0

هرچه باید گفته می‌شد، پیش‌تر‌می‌زد​ گفته شده بود. هرچه باید‌گذرانده​ انجام می‌گرفت، پیش‌تر انجام شده بود.

البته این‌واقعاً​ آماده‌سازی‌ها چندان‌کاملاً​ هم مفصل نبود.

سانی و نفیس در وضعیتِ وخیمی بودند و تنها با توسل‌پایان​ به روش‌هایی از سرِ استیصال می‌توانستند از آن جان به در‌شاید​ ببرند. همه‌چیز به همین ختم می‌شد. یا زنده می‌ماندند، یا می‌مردند.

در راهِ رفتن به سمتِ ساحل، سانی به سطحِ فرسودهٔ لاکِ لاک‌پشتِ‌شکستِ​ سیاه نگاه کرد. سنگِ سیاه، خزهٔ سبز، شکاف‌های عمیقی که در برخی از‌انگار​ آن‌ها آبِ کدر برق می‌زد... او ماهِ اولِ کابوس را اینجا گذرانده بود.

مکانِ هولناکی بود — یا دست‌کم قرار‌اولِ​ بود هولناک باشد. اما عجیب اینکه از آن‌هولناک​ جزیرهٔ تاریک تنها یادهای خوشی در ذهن داشت.

تمرین با نفیس تا جایی که عرق بدنشان را می‌پوشاند و خستگیِ دلپذیری در عضلاتشان می‌نشست. دراز‌برآورده​ کشیدن روی خزه و خیره‌شدن به آسمانِ رؤیاگونه، فارغ از گردشِ جهان. خوردنِ غذاهای لذیذ و نوشیدنِ آبِ‌خونِ​ خنک و گوارا. غرق شدن در گرمای آتش در حالی که در محاصرهٔ تاریکی با هم حرف می‌زدند.

همهٔ این‌ها داشت به‌حالی​ پایان می‌رسید. در واقع‌می‌زدند​ پیش‌تر به پایان رسیده بود.

او... دلش نمی‌خواست‌دیوونه‌م​ این بهشتِ هولناک‌واردِ​ را رها کند.

اما چارهٔ دیگری نبود.

شاید واقعاً دیوونه‌م.

سانی کاملاً درهم‌شکسته واردِ کابوس شده بود. از فالکون اسکات تا نبردِ‌می‌رسید​ جمجمهٔ سیاه، طعمی جز شکستِ تلخ نچشیده بود. آرزو داشت قوی باشد. این‌کاملاً​ آرزو را برآورده کرده بود، اما در نهایت فهمید که هیچ فایده‌ای ندارد.

تقدیر، انگار که بخواهد‌کاملاً​ مسخره‌اش کند، همه‌چیز را‌اسکات​ با خاک یکسان کرده بود.

با این حال... به شکلی... در آن جزیرهٔ تاریک واقعاً خشنود بود. قایق‌رانی در رودی از خونِ نامقدس‌عجیب​ بر روی جسدِ هیولایی وحشتناک، در حالی که جریانِ آب او را به گذشته می‌کشید — در آن‌کشیدن​ سفر خوشحال بود، و خوشحال‌تر از اینکه آن را با کسی شریک بود که... دوستش داشت. خیلی دوستش داشت.

در اعماقِ یک‌دیوونه‌م​ کابوس داشت به‌واردِ​ او خوش می‌گذشت.

...اصلاً دیوونه باشم، که چی؟

برای اینکه امروز‌دیوونه‌م​ زنده بماند، به‌واردِ​ دیوانگی نیاز داشت.

هر سه‌شان — سانی، نفیس و قدیس — به‌اینجا​ شیبِ جزیره رسیدند. پایینِ پایشان، رودِ بزرگ بی‌وقفه جریان داشت‌اینکه​ و به خاطرِ هجومِ شب، دلگیر و تاریک شده بود.

تاریک‌ترین ساعت — همان زمانِ کوتاهی که خورشیدها در رود‌جمجمهٔ​ فرو رفته بودند اما پهنهٔ وسیعِ آبِ زلال هنوز با‌فهمید​ درخششی نرم شروع به تابیدن نکرده بود — به‌سرعت نزدیک می‌شد.

سانی نفسِ عمیقی کشید.

آروم باش. برای این‌کاملاً​ کار آماده شدی... تمامِ‌اسکات​ این مدت داشتی آماده می‌شدی.

در واقع، سانی تمامِ آن یک ماه را صرفاً به استراحت و‌هولناکی​ وقت‌گذرانیِ بی‌هدف با نفیس نگذرانده بود. همیشه می‌دانست که این مهلتِ غیرمنتظره قرار‌داشت​ نیست دوام بیاورد. و به همین دلیل، داشت مارِ لاجوردی را مطالعه می‌کرد.

حالا دیگر سانی این جانورِ دیوانه را خیلی بهتر از بیشترِ آدم‌ها می‌شناخت.‌تلخ​ همه‌چیز را درباره‌اش فهمیده بود — اینکه مار چطور می‌جنگد، چطور فکر می‌کند.‌بخواهد​ چه احساساتی هدایتش می‌کنند و چه اشتیاقِ تاریکی در روحِ پست و فاسد‌شده‌اش می‌سوزد.

همچنین یاد گرفته بود بدنِ عظیمِ جانور، تا کوچک‌ترین جزئیات، چگونه حرکت و کار می‌کند و‌نمی‌خواست​ مارِ بزرگِ رود چطور به آب فرمان می‌دهد تا آن را به سلاح تبدیل کند. در‌طعمی​ این زمینه، تجربهٔ سانی از مبارزهٔ شانه‌به‌شانه با فرزندانِ خاندانِ شب کمکِ بزرگی به او کرده بود.

با فهمیدنِ تمامِ این‌ها... سانی‌درهم‌شکسته​ یقین داشت که در نبردی‌جمجمهٔ​ رودررو هرگز حریفِ مارِ لاجوردی نمی‌شود.

اما...

این در صورتی‌دیوونه‌م​ بود که مارِ لاجوردی‌فالکون​ سالم و سرحال باشد.

که دیگر نبود.

نبرد با پروانهٔ تاریک، یورش‌های هولناکِ دسته‌های کریل و حملاتِ موذیانهٔ پلیدهای‌شکستِ​ غارتگر، جانورِ اعظم را در هم شکسته بود. گوشتش لت‌وپاره و ریش‌ریش‌تقدیر​ شده، توانش تحلیل رفته و جنونی افسارگسیخته ذهنش را تار کرده بود.

پس، شاید... فقط شاید...‌برق​ سانی شانسی برای پیروزی‌کابوس​ در این نبرد داشت.

اگر پیروز می‌شد، باید بی‌درنگ جزیرهٔ تاریک را ترک می‌کردند‌جمجمهٔ​ و دیگر پشت‌سرشان را نگاه نمی‌کردند. وگرنه، پروانهٔ هیولاوار از‌فهمید​ آسمانِ تاریک فرود می‌آمد، متوجهشان می‌شد و آن‌ها را می‌بلعید.

اگر شکست می‌خورد، می‌مرد.

...دست‌کم اول او می‌مرد و حرف‌هایی‌واردِ​ را که گناهِ تسلا زمانی زمزمه‌شکستِ​ کرده بود، به دروغ تبدیل می‌کرد.

آماده‌ام.

سانی با آهی به نفیس رو کرد‌فالکون​ و لبخندِ محوی زد. چند لحظه مکث‌نچشیده​ کرد و بعد با لحنی یکنواخت گفت:

«بعدی با توئه.»

نفیس با جدیت سر‌کاملاً​ تکان داد و اصلاً‌اسکات​ متوجهِ لحنِ شوخِ او نشد.

«البته.»

سانی سر تکان داد، بعد دستش‌واردِ​ را گرفت و مرواریدِ جوهر را از‌تلخ​ روحِ خود به روحِ او منتقل کرد.

«داشتم شوخی می‌کردم، می‌دونی که؟»

نفیس لحظه‌ای درنگ کرد. ناگهان‌درهم‌شکسته​ دستِ سانی را محکم‌تر فشرد‌جمجمهٔ​ و مستقیم به چشمانش خیره شد.

«...ولی من شوخی نمی‌کردم.»

سانی چند ثانیهٔ طولانی و پرمعنا نگاهش‌فالکون​ را نگه داشت و بعد با آهی دستش‌آرزو​ را رها کرد. سپس نگاهی به قدیس انداخت.

«می‌دونی باید چی‌کار کنی.»

شوالیهٔ باوقار کمانش را با ظرافتی بی‌تفاوت بالا آورد. او هم باید نقشِ‌تلخ​ مهمی در این نبرد ایفا می‌کرد — شاید نفیس نمی‌توانست او را با شعله‌های‌مسخره‌اش​ سفید تقویت کند، اما قدیس یک ماهِ تمام فریادِ خفه را به تن داشت.

از آن بهتر، درست همان‌طور که سانی فکر می‌کرد، قایق‌رانی روی رودِ بزرگ تأثیرِ عجیبی‌هولناک​ بر طلسمِ متعالی گذاشته بود. حالا دیگر تقویتی که به این سایهٔ کم‌حرف می‌بخشید، بسیار‌می‌پوشاند​ بیشتر از حدِ معمول بود. حتی بدونِ تقویتِ شعلهٔ سایه هم به طرزِ ترسناکی قدرتمند بود.

سرانجام، سانی‌واقعاً​ دوباره به‌کاملاً​ نفیس نگاه کرد.

«انجامش بده.»

حس کرد گرمای تطهیرکننده‌ای در جسم و روحش جاری شد و هر دو را تقویت کرد.‌قوی​ هم‌زمان، هر پنج سایه‌اش به دورِ او پیچیدند. در یک آن، سانی چنان احساسِ قدرتی کرد‌خشنود​ که می‌توانست صخره‌های سیاه را با دستانِ خالی خرد کند و با قدم‌هایش تمامِ جهان را بلرزاند.

رو به رودِ‌کدر​ بزرگ، نفسِ عمیقی‌ماهِ​ کشید و زمزمه کرد:

«گمشده از‌واقعاً​ نور. یادت باشه.‌درهم‌شکسته​ این اسمِ توئه...»

سپس، دروازهٔ فانوسِ سایه را باز کرد و گذاشت سیلی از سایه‌ها از‌واقع​ آن بیرون بریزد و دامنه‌های جزیره را در خود غرق کند. سایه‌ها مانند‌درهم‌شکسته​ بهمنی از تاریکی به پایین سرازیر شدند و در نهایت به آب رسیدند.

سانی چشمانش را‌دیوونه‌م​ بست و در‌واردِ​ سایه‌ها حل شد.

...لحظه‌ای بعد، سایه‌ها به حرکت‌می‌زد​ درآمدند و چیزی خود را‌گذرانده​ از آغوشِ تاریکشان بیرون کشید.

ماری عظیم با فلس‌هایی به سیاهیِ‌واردِ​ عقیق از دلِ تاریکی ظهور کرد و‌تلخ​ با غرشی کرکننده در آب شیرجه زد.

ناولها | novelha.net