چپتر 1316: مرزهای قدرت
0دیوچه... یا شاید سانی الان باید او را دیو صدا میزد؟... توانهای تازهای بهشعلههایی دست نیاورد. واقعاً هم منطقی بود، چون لاکپشتِ سیاه فقط یک هیولا بود — واما سایهٔ شکمو حتی گوشتِ آن پلید را نخورده بود، بلکه فقط زرهش را بلعیده بود.
با این حال، آن گابلینِ استخوانی به غولی ترسناک تبدیل شده بود. قرار بود قدرتِ نبردِخورشید سانی را بهطرزِ چشمگیری افزایش دهد، که دلیلِ عمدهاش همان رژیمِ غذاییِ حسابشدهاش بود. سانی قیدِجای خوراندنِ خیلی از چیزهای باارزش به دیوِ سیریناپذیر را زده بود تا مسیرِ رشدش آشفته نشود.
گرایشهای اصلیِ دیوچه باید اول تثبیت میشدند — فولاد و سایهها. شعلههایی که از پیکرِ عظیمِاول شاهزادهٔ خورشید جذب کرده بود عارضهٔ جانبیِ خوشایندی بود که قدرتِ حملاتِ اهریمنِ فولادی را بالا میبرد...فولادی اما چیزی که سانی واقعاً میخواست این بود که جوانترین سایهاش را تا جای ممکن نابودنشدنی کند.
قدیس سطحِ دفاعیِ باورنکردنیای داشت که مهارتِ استادانهاش در نبرد آن را حتی بیشتر هم میکرد. اما دیوچهسختجانیِ فرق داشت — اگر بااحتیاط هدایت نمیشد، ممکن بود آسیبپذیر بار بیاید. با توجه به موقعیتهایی که سانیبهتر اغلب در آنها گیر میافتاد، آن آسیبپذیری دیر یا زود به از دست دادنِ اولین سایهاش ختم میشد.
بقا حرفِ اول را میزد. خودش با تأسف بارهااول و بارها این را ثابت کرده بود و درخورشید موقعیتهای بسیاری با چنگ و دندان به زندگی چسبیده بود.
به همین دلیل بود که سانی اینقدر تحتتأثیرِ سختجانیِ لاشخورِ اصلی قرار گرفته بود. هر چه نباشد،جذب سرسختیِ زرهِ استخوانیِ آن دیوِ کینهتوز را شخصاً تجربه کرده بود و میخواست دیوچه را دستکم بهنابودنشدنی همان اندازه بادوام کند. اگر سایهٔ سیریناپذیر میتوانست به سطحِ دفاعیِ قدیس نزدیک شود، که دیگر چه بهتر.
در این زمینه... انگارخیلی سانی از هدفِ اولیهاشسیریناپذیر فراتر رفته بود. خیلی فراتر.
[کالبدِ فولادیِ کامل]ِ دیوچه نهتنها بهاندازهٔ بدنِ ظریفِ قدیس بادوام بود، بلکه بسیار بیشتر ازدلیل آن دوام داشت. پوستهٔ فلزیاش از زرهِ سنگمانندِ قدیس محکمتر بود و مهمتر از همه،اندازه این دوام کلِ بدنِ اهریمنِ سیریناپذیر را در بر میگرفت، نه فقط سطحِ آن را.
با اینکه زخم زدن به قدیس سخت بود، اما بهمحضِ شکافتهشدنِ زره و پوستِشعلههایی مقاومش، در واقع کاملاً آسیبپذیر میشد. اجزای داخلیِ بدنِ سنگیِ معجزهآسایش بهخوبی محافظت میشدند، امااما شکننده بودند. غبارِ یاقوتی که مثل خون از زخمهایش بیرون میریخت، گواهِ این موضوع بود.
اما دیوِ سیریناپذیر حالا هم از بیرون و هم از درون کاملاًشعلههایی آبدیده شده بود. هیچ نقطهٔ ضعفی وجود نداشت که دشمن بتواند ازفولادی آن بهره ببرد — دستکم دشمنی که از حملاتِ فیزیکی استفاده میکرد.
به این معنی که اگرچه دیوچه میتوانست ضرباتِ ترسناکی واردمسیرِ کند، اما قدرتِ واقعیاش در این بود که تقریباً درسایهها برابرِ آسیبهای فیزیکی نفوذناپذیر بود. او میتوانست سپرِ دستهٔ سایه شود.
«...یا یه کیسهبوکس.»
سانی پشتِ سرش را خاراند و با حالتی گناهآلود به سمتی نگاهفولاد کرد که دیوچه ایستاده بود و دیواری او را از دید پنهانحملاتِ میکرد. بیچاره هنوز نفهمیده بود چه آیندهای در انتظارش است، مگر نه؟
«شرمنده رفیق...»
سرش را تکان دادخیلی و مدتی در سکوتسیریناپذیر به فکر فرو رفت.
حالا دو اهریمنِ متعالیِ کاملاً بالغ در خدمتش بودند. خودِ سانی هم بهلطفِ رقصِ سایه بهطرزِ باورنکردنیایتحتتأثیرِ قوی شده بود، دستکم برای یک عروجیافته. اگر نفیس هم تقویتش میکرد، قدرتش احتمالاً حالا با برخیشود از قدیسها قابلقیاس بود — اگر هیچ فایدهٔ دیگری هم نداشت، دستکم شانسِ مبارزه به او میداد.
اگر سایههای سانی به کمکش میآمدند، احتمالاً بیشترِ قدیسها در خطرمیشدند میافتادند، نه او. و این بدونِ در نظر گرفتنِ مارِ روحجانبیِ بود که میبایست تا الان به قویترینِ سایهها تبدیل شده باشد.
...اما باز هم آن قدرت کافی نبود. پس از تجربه کردنِ خطراتِ مهیبِ بخشهای بالادستِ رودِ بزرگ، و باعارضهٔ علم به اینکه باید تا فاصلهای بسیار دور در پاییندست، به درونِ گذشتهٔ دوردست پیش برود، سانی میدانست کهدفاعیِ حتی سطحِ مضحکِ قدرتِ فعلیاش هم برای از پای درآوردنِ دشمنانی که قرار بود با آنها روبهرو شود، کافی نیست.
مشکل این بود که...
تقریباً به حدِ نهاییام رسیدم.
کارهای بسیار کمی بود که میتوانست واقعبینانه در مدتی کوتاه انجام دهد تا قدرتش را از این هم بیشترجذب کند. تنها کارِ عملی این بود که به کابوس کمک کند تا به تروری عروجیافته تکامل یابد و توانِقدیس [نفرینِ رؤیا]یش را باز کند. این اتفاق نسبتاً زود رخ میداد، اما بعد از آن، سانی به بنبست میرسید.
با تلاشِ فراوان، خودش هم میتوانست به یک ترور تبدیل شود. اما حتی اینعظیمِ جهش هم آنقدر چشمگیر نبود که کفهٔ ترازو را به نفعِ او سنگین کند.چیزی خاطرههای بیشتر، آن هم از نوعِ قویترش، باز هم گرهی از کار باز نمیکرد.
سانی بسیار رشد کرده بود — شاید بیشتر از هر استادی در تاریخ —گرایشهای اما حالا، سرش به سقفی نفوذناپذیر خورده بود. تنها راهش برای رسیدن به جایگاهیعارضهٔ بالاتر این بود که آن سقف را بشکند و به یک قدیس تبدیل شود.
اتفاقی که فقط پس از کابوس ممکن بود رخ دهد، یعنی خیلی دیر. البته بهتازگی از آنانکهتحتتأثیرِ شنیده بود که آدمها میتوانند بدونِ کمکِ طلسم هم متعالی شوند — این راه به رویش باز بود،دیگر اما متأسفانه سانی صد سال یا بیشتر وقتِ اضافه نداشت تا آرامآرام چموخمِ این کار را یاد بگیرد.
پس چهزده راهی برایشرشدش مانده بود؟
اخم کرد.
راستش... دارمقیدِ کاملاً اشتباه بهچیزهای قضیه نگاه میکنم.
سانی بیشترِ عمرش را در تنهایی سر کرده بود و حتی پس از اینکه یاد گرفتاینقدر چطور به دیگران تکیه کند و به دوستانش اعتماد داشته باشد، باز هم اهمیتِ زیادی برای قدرتِنزدیک فردی قائل بود. این کار لزوماً غیرعاقلانه نبود... اما در عینِ حال، به مانعی ساختگی تبدیل میشد.
با اینکه کابوسِ دومِ نف را تجربه نکرده بود، اماتثبیت درسی که او در آنجا گرفت با تجربیاتِ خودش همخوانی داشت.عارضهٔ قدرتِ فردی مهم بود، اما در برابرِ قدرتِ واقعی رنگ میباخت.
برای مثال قطبِ جنوب... سانی در آنجا به دستاوردهای شگفتانگیزی رسیده بود، اما این کارشاهزادهٔ را بهتنهایی انجام نداده بود. تخلیهٔ صدها میلیون غیرنظامی تنها به این دلیل ممکن شد کهسایهاش حکومت منابعِ عظیمی را برای اعزامِ ارتشهای تخلیهٔ اول و دوم به ربعِ جنوبی بسیج کرد.
بدونِ نیروهای نامنظم، بدونِ سربازانِ عادی و هزاران بیدارشدهایزده که جنگیدند و جان دادند تا مردمِ قطبِ جنوبمیشدند را نجات دهند، سانی به هیچچیز دست پیدا نمیکرد.
قدرتِ فردیِ او درخودش مقایسه با ارادهٔ متحدِ تمامِبسیاری آن انسانهای شجاع هیچ بود.
...اینجا در کابوسِمسیرِ سوم هم اوضاعنشود به همین منوال بود.
سانی باید دشمنی مهیب را از بین میبرد — نیروهای آلودگی کهشعلههایی در شهرِ فاسدشدهٔ آستانه ساکن بودند و شش طاعون که بر آنفولادی فرمان میراندند. سرورِ هراس، عذاب، کشتارِ نامیرا، روحدزد، بلعنده... و شاهزادهٔ دیوانه.
پس چرا فقط بهخیلی قدرتِ فردیاش فکر میکرد؟ مگرزده قدرتِ متحدانش، قدرتِ او نبود؟
نفیس، کاسی، افی، کای، جت و حتیثابت موردرت. آنها هم به اندازهٔ قدیس، دیوچه ودلیل کابوس بخشی از قدرتِ او به شمار میرفتند.
حالا که سانی به سقفِ دستاوردهای ممکنگرایشهای برای یک استاد رسیده بود، عاقلانهتر نبودشعلههایی که تلاشش را صرفِ قدرتمند کردنِ متحدانش کند؟
خودشه.
سانی غرققیدِ در تاریکی، آهستهچیزهای سر تکان داد.
اگر میخواست از کابوس جانِ سالم به در ببرد، باید همین مسیر را پیش میگرفت. پس ازتحتتأثیرِ رسیدن به لطفِ سقوطکرده، او و نفیس باید بقیهٔ اعضای دسته را پیدا میکردند. و وقتی پیدایشانشود میکردند، سانی باید مطمئن میشد که دوستانش — و همینطور موردرت — تا جای ممکن قدرتمند میشوند.
باید آنها را به نیروییآشفته تبدیل میکرد که توانِ شکستتثبیت دادنِ شش طاعون را داشته باشند.
به خاطرِرشدش خودشان و البتهگرایشهای به خاطرِ خودش.
سانی آهی کشید وخیلی چشمانش را برای لحظهایسیریناپذیر بست. آینده... دلهرهآور بود.
اما کِی اینطور نبود؟