---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1508: رهاشده • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1508: رهاشده

0

«سانی؟ چی شده؟»

کای حتماً چیزی از حالتِ چهره‌اش خوانده بود. اما سانی نمی‌دانست چطور‌قبل​ جواب دهد؛ ناگهان دچارِ وحشتی خفیف شده بود و حس می‌کرد اشتباهی‌غول‌پیکرِ​ در نقشه‌شان رخ داده است. حتماً به نحوی وضعیت را اشتباه فهمیده بودند.

اما کجای کار جای اشتباه داشت؟ گرگ‌ومیش در محاصرهٔ نیروهای آلودگی بود. در میانهٔ‌غرمبِ​ نبرد، شاهزادهٔ دیوانه آرایشِ دفاعی را فعال کرده بود و روح‌دزد و سرورِ هراس را‌بالا​ در زمانِ منجمد گیر انداخته بود... و به این ترتیب، از چنگالِ اربابش گریخته بود.

آن مردِ دیوانه همچنین اتفاقاتِ این چرخه را دستکاری کرده بود تا مطمئن شود سانی با‌روشن‌تر​ تاجِ شاهِ مار به گرگ‌ومیش می‌رسد. حتماً می‌خواست نبرد از سر گرفته شود... تا خودِ آینده‌اش‌شکسته​ که دیگر بردهٔ سرورِ هراس نبود، بتواند ورق را برگرداند و تایرنتِ آستانه را نابود کند.

...مگه نه؟

«من... نمی‌دونم.‌لرزید​ یه جای‌انداخت​ کار می‌لنگه.»

سانی دندان به هم سایید و کای را کشید تا دنبالش بیاید؛ هدفش این بود که هرچه‌گوش​ زودتر تالارِ تاج‌وتخت را ترک کنند. اول باید از میدانِ نبرد عبور می‌کردند و بقیهٔ اعضای دسته‌اژدهای​ را می‌یافتند. در کنارِ هم، شانسِ بسیار بیشتری برای زنده ماندن در درگیری با سپاهِ آلوده داشتند.

اما پیش از آنکه بتواند قدمِ دیگری بردارد، کاخ لرزید‌غرمبِ​ و هر دو را به زمین انداخت. غرمبِ کرکننده‌ای پشت‌سرشان به‌خرد​ گوش رسید و تالارِ بزرگ ناگهان بسیار روشن‌تر از قبل شد.

بخشِ بزرگی از گنبد خرد‌زنده​ شد و فروریخت و آسمانِ زیبای‌پیش​ گرگ‌ومیش را در بالا نمایان کرد...

و سرِ غول‌پیکرِ‌زمین​ اژدهای هولناکی را که‌پشت‌سرشان​ آن را شکسته بود.

تکه‌سنگ‌های عظیمی پایین ریختند و تختِ سیاه را زیرِ آوار‌کاخ​ دفن کردند. خوشبختانه، سانی و کای از پیش خودشان را از‌قبل​ سکو دور کرده بودند؛ وگرنه آن‌ها هم همراهِ آن دفن می‌شدند.

لعنت...

سرِ سرورِ هراس از شکاف گذشت و روی گردنِ درازش در هوا معلق ماند. چشمانش‌بردارد​ از نورِ ستارگان می‌درخشید و پر از جنونِ شوم و بدخواهی بود. سپس، اژدهای هولناک‌گنبد​ بدنِ عظیمش را به داخل هل داد و باعث شد بخشِ بیشتری از گنبد فروبریزد.

لحظه‌ای بعد، با صدای تاپِ‌غرمبِ​ بلندی در تالارِ تاج‌وتخت فرود‌بزرگ​ آمد و کاخ بارِ دیگر لرزید.

...با این حال، عجیب بود که به‌قدمِ​ نظر نمی‌رسید سرورِ هراس در تعقیبِ آن‌ها باشد.‌کرکننده‌ای​ در عوض، انگار داشت از چیزی فرار می‌کرد.

اژدها که بالای سرِ سانی و کای قد برافراشته‌انداخت​ بود، به آن‌ها خیره شد و آرواره‌اش را باز‌بخشِ​ کرد؛ نیش‌های چینی‌مانندش در نورِ تاریکِ گرگ‌ومیش برق می‌زد.

سانی در دل ناسزا گفت‌زنده​ و سایه‌هایش را فراخواند و‌داشتند​ هم‌زمان گناهِ تسلا را احضار کرد.

اما پیش از آنکه بتواند...

ناگهان صدایی رعدآسا در‌داشتند​ ذهنش طنین انداخت و‌دیگری​ دردِ عظیمی به جانش انداخت.

[بایست.]

و در‌بسیار​ پیِ فرمانِ‌برای​ سرورِ هراس...

سانی ایستاد و سرِ جایش‌غرمبِ​ خشک شد. انگار کلماتِ اژدها قانون‌روشن‌تر​ بود و او توانِ نافرمانی نداشت.

چی... اما، اما پیوندِ سایه...

در کنارش، کای هم بی‌حرکت خشکش زده بود.‌زمین​ تازه آن موقع بود که سانی فهمید سرورِ‌روشن‌تر​ هراس از پیوندِ سایه علیه او استفاده نکرده است.

این صرفاً اقتدارِ صدایش بود. این توانِ‌درگیری​ عروج‌یافتهٔ کای بود که با رتبهٔ فاسد‌شدهٔ‌دیگری​ اژدها تقویت شده و هولناک‌تر گشته بود.

قدرتِ کای همیشه کمی بیش از حد شوم بود. کمان‌دارِ جذاب ذاتاً انسانِ خوب و صادقی بود، برای همین‌زیبای​ همیشه فقط از آن برای الهام‌بخشیدن به متحدانش و تأثیر گذاشتن بر موجوداتِ کابوس استفاده می‌کرد. با این حال،‌خوشبختانه​ در دستانِ کسی که کمتر از او شریف بود، این پتانسیل را داشت که نتایجی واقعاً وحشتناک به بار بیاورد.

اینکه بتوانی هر کسی را وادار به انجام هر کاری کنی — دست‌کم‌انداخت​ کسانی که رتبه‌ای پایین‌تر از تو داشتند — دقیقاً مثلِ این بود که‌فروریخت​ قدرتی مطلق بر آن‌ها داشته باشی. و قدرت، همان‌طور که همه می‌دانستند، تباه می‌کرد.

سانی همیشه می‌دانست که سرشتِ دوستش روی ترسناکی هم دارد. به همین دلیل وقتی فهمید این کایِ‌قبل​ مهربان و دلسوز بوده که به سرورِ هولناکِ آستانه تبدیل شده، چندان تعجب نکرد... با نابودیِ شخصیتِ‌عظیمی​ درستکارِ کای به دستِ نفرینِ آلودگی، دیگر چیزی نمانده بود که روی موذیِ سرشتش را مهار کند.

با این حال،‌بیشتری​ دانستنِ آن و تجربه‌کردنش‌درگیری​ دو چیزِ متفاوت بود.

«لعنت بهش!»

سانی که از فرمانِ‌داشتند​ هولناک فلج شده بود، در‌بردارد​ برابرِ اژدهای عظیم زانو زد.

جایی دیگر، در خیابان‌های ویرانِ گرگ‌ومیش، نفیس از تلهٔ‌آلوده​ گریزناپذیرِ زمانِ یخ‌زده رها شد. گیج و سردرگم افتاد‌زمین​ و غلت زد و لحظه‌ای بعد روی پاهایش پرید.

در اطرافش، غل‌وزنجیرهای زمان که جنگجویانِ گرگ‌ومیش را در بند کشیده بود، داشتند به‌آرامی باز‌گنبد​ می‌شدند. جرقهٔ حیات داشت به چشمانِ سردشان برمی‌گشت. با اولین نفس‌هایشان پس از سالیانِ بی‌شمار،‌پایین​ سینه‌هایشان شروع به بالا و پایین رفتن کرد. سلاح‌هایشان با بازتابِ نورِ سپیده‌دم برق می‌زد.

سانی رفته بود. با توجه به اینکه آرایشِ دفاعی غیرفعال شده بود، حتماً تا الان به کاخ‌گوش​ رسیده بود. موردرتِ دلاوری هیچ‌کجا دیده نمی‌شد — او به کالبدِ فیزیکی‌اش برگشته بود که جایی در گرگ‌ومیش‌هولناکی​ گم شده بود. کاسی، افی و دروگرِ روح جت باید همین حوالی می‌بودند، اما نمی‌توانست آن‌ها را ببیند.

«ما... ما هنوزم‌قدمِ​ می‌تونیم تو این‌کاخ​ نبرد پیروز بشیم.»

با اینکه دسته هنگامِ فرار از قلمروِ آینه‌ایِ روح‌دزد از‌داشتند​ هم جدا شده بود، هدفِ اصلی‌شان به دست آمده بود.‌غرمبِ​ یخِ زمان آب شده بود و جنگجویانِ گرگ‌ومیش رها شده بودند.

حالا فقط باید تجدید قوا می‌کردند، به مدافعانِ شهر‌رسید​ می‌پیوستند و بر سپاهِ مهاجمِ پلیدها غلبه می‌کردند. نبرد‌آسمانِ​ آسان نمی‌شد... بی‌رحمانه و طاقت‌فرسا می‌شد. شاید حتی مرگبار.

اما مگر کِی فرق داشت؟

نفیس قدمی به جلو‌دیگری​ برداشت، لحظه‌ای درنگ کرد‌زمین​ و به جنگجویانِ اطرافش نگریست.

ناگهان دلشورهٔ شومی به‌برای​ جانش افتاد. یک جایِ‌سپاهِ​ این صحنه درست نبود...

«باید متقاعدشون کنم.»

او برای این مردم غریبه بود. آن‌ها نمی‌دانستند که از آغازِ نبرد سالیانِ بی‌شماری گذشته‌کرکننده‌ای​ است... که پادشاهشان مرده و دنیایشان مدت‌ها پیش نابود شده است. اینکه چالشگرانی از عالمی‌نمایان​ بیگانه واردِ کابوس شده‌اند، به این امید که آنجا که پیشینیانشان شکست خوردند، پیروز شوند.

اما با این حال، طلسم راهی برای ساده کردنِ همه‌چیز داشت. در دنیای وحشتناکش، انسان‌ها‌بزرگ​ بودند و موجوداتِ کابوس. نفیس شاید از دنیای دیگری بود، اما او هم یک انسان‌اژدهای​ بود... بنابراین، صرفاً به این دلیل که موجودِ کابوس نبود، متحدی طبیعی به شمار می‌رفت.

نفیس با نگاه به مدافعانِ شهر، حسِ ناخوشایند،‌سپاهِ​ آشنا و فلج‌کنندهٔ صحبت با غریبه‌ها را پس‌کاخ​ زد و با صدایی رسا و واضح گفت:

«جنگجویانِ گرگ‌ومیش! من...»

و بعد اتفاقِ عجیبی افتاد‌پیش​ که مجبورش کرد ساکت شود‌کاخ​ و قبضهٔ شمشیرش را محکم بچسبد.

...مردمِ بی‌شماری که خیابان را‌بردارد​ پر کرده بودند، همگی برگشتند‌غرمبِ​ تا به او نگاه کنند.

با هماهنگیِ بی‌نقصی برگشتند؛ چشمانِ تهی‌شان از هر احساسی‌آلوده​ خالی بود. چهره‌های وهم‌آورشان آرام و بی‌حرکت بود. هیچ‌کدام چیزی‌انداخت​ نگفتند و فقط در سکوتی شوم به او خیره ماندند.

نفیس با دیدنِ بازتابِ خودش‌غرمبِ​ در هزاران چشمِ بی‌احساس، فهمید‌بزرگ​ که یک جای کار به‌شدت می‌لنگد.

او شاید انسان‌آلوده​ بود... اما این مردم‌قدمِ​ نبودند. دست‌کم دیگر نبودند.

حقیقتی هولناک‌آنکه​ همچون صاعقه بر‌بردارد​ سرش فرود آمد.

«اونا... اونا...»

آن‌ها روح‌دزد بودند.

همه‌شان.

نفیس بالاخره به اشتباهش پی‌بردارد​ برد... اما دیگر برای تغییر دادنِ‌کرکننده‌ای​ هر چیزی خیلی دیر شده بود.

ناولها | novelha.net