چپتر 1283: کچ
0قایقِ چوبیِ کوچکی روی آبِ درخشان آرمیده بود. هفت خورشید ازچند اعماقِ دوردست طلوع میکردند و جهان به رنگهای یاسیِ سپیدهدم درآمدهپاهایش بود. زیرِ آن نورِ زیبا، قایق همچون سرابی به چشم میآمد.
«این... چیه؟»
صدای گرفتهاش پر از ناباوری بود. پیدا کردنِ قایقی خالی که آرام روی امواج تاب میخورد، آن هم درستداشته وقتی که جوهرش ته کشیده و ناامیدی قلبش را تسخیر کرده بود، بیش از حد بعید بود. رودِ بزرگاست به شکلی غیرقابلتصور پهناور بود، با این حال، دقیقاً در همان لحظه فقط صد متر با یک قایق فاصله داشتند؟
حتی با وجودِ [مقدّر]، این تصادف بیش از حد بهموقع بود.بیرمق تا جایی که سانی حتی فکر کرد دارد توهم میزند... بههرحالبدنهٔ بارِ اولش هم نبود. شاید گناهِ تسلا حقهٔ تازهای یاد گرفته بود.
با اینقبلاً حال، نفیس همیکی قایق را میدید.
لحظهای تردیدفراموششده کرد، بعدبرایشان بیحس گفت:
«...یه کچه.»
سانی میخواست بپرسد کچ یعنی چه، اما برای سؤالهای غیرضروری بیش ازتکان حد خسته بود. بههرحال احتمالاً نوعی قایق بود... نفیس از این چیزهاگذاشت سر درمیآورد، مخصوصاً که قبلاً در ساحلِ فراموششده یکی برایشان ساخته بود.
احتمالاً اینقبلاً هم بخشی ازیکی آموزشِ میراثش بود.
هر دو چند ثانیه بیحرکت ماندند، بعد به سمتِ... کچ شنا کردند. خب،سمتِ در واقع فقط نفیس شنا میکرد و سانی را روی آب نگه داشته بودخیلی — او فقط پاهایش را بیرمق تکان میداد تا کمی به نفیس کمک کند.
خیلی زود به آن رسیدند. سانی کفِ دستش را روی بدنهٔ قایقِ بادبانی گذاشت،شنا هنوز مطمئن نبود واقعی است یا نه. با این حال، چوبِ تیره زیرِ دستشزود صاف و محکم بود. دستش را روی آن کشید؛ هم بهتزده بود و هم آسودهخاطر.
شاید تله باشه...
حتی اگر هم بود، چارهای جز بالا رفتن از کچ نداشتند. قایق برای محافظت از آنها در برابر پلیدهای عظیمی مثل مارِ لاجوردی بیشتکان از حد کوچک بود، اما هر چیزی بهتر از هیچ بود. مهمتر از آن... کچ نمیتوانست به همین سادگی باشد که نشان میداد. هرچه بود،باشه داشت در آبهای هولناکِ رودِ بزرگ شناور میرفت، بیآنکه حتی یک خراش روی بدنهاش باشد. یک قایقِ معمولی اینجا در عرضِ چند ساعت نابود میشد.
حتی آن تکهچوبِ شناوری که سانی زمانی بهعنوانِ کلک از آن استفاده کرده بود و آنقدر محکم بود کهداشته در برابرِ ناخنهای یک استاد دوام بیاورد، به تراشههای ریزی تبدیل شده بود. آن هم حتماً قبل از تبدیلاست شدن به تکهای شناور، بخشی از یک کشتیِ بزرگ بوده و آن کشتیِ مرموز در نهایت نابود شده بود.
بهعلاوه... کچ واقعاً روی آب سرگردان نبود.آموزشِ سرِ جایش مانده بود و جریانِ زمان رویشکردند اثری نداشت. پس قطعاً از جهتی خاص بود.
جرقهٔ محتاطانهٔماندند امیدی در قلبِکردند سانی روشن شد.
با وجودِ اندازهٔ کوچکِ قایقِ بادبانیِ چوبی، دیوارههایش آنقدر بلند بود که نتوانند بهسادگیماندند از آن بالا بروند، مخصوصاً با آن وضعیتِ ضعیفشان. با این حال، نردبانی طنابیکند نزدیکِ دماغهٔ کچ خیلی بهموقع توی آب افتاده بود، انگار که دعوتشان میکرد سوار شوند.
سانی و نفیس نگاهی به هم انداختند. بدگمانیاش عود کردهثانیه بود — که بیدلیل هم نبود — و از قرار معلوم،بیرمق نفیس هم همین حس را داشت. اما نیازی به تصمیمگیری نبود.
حالا که راهِ نجات معجزهآسا سربخشی راهشان سبز شده بود، احمق بودندماندند اگر این هدیهٔ غیرمنتظره را نمیپذیرفتند.
نفیس سانی را به سمتِکردند نردبان هل داد و بعدپاهایش کمکش کرد تا بالا برود.
سانی که از لبهٔ قایق پایین افتاده بود، روی کفِمیراثش چوبی ولو شد. حسِ چیزی سفت زیرِ بدنش هم ناآشنانگه بود و هم بهشتی. تکانهای ملایمِ قایق مثلِ لالایی بود.
آه...
لحظهای بعد، نفیس با ناشیگری از لبه بالامیراثش آمد و پایین افتاد و درست روی اوواقع فرود آمد. نالهٔ ضعیفی از دهانِ سانی دررفت.
«آخ...»
چند لحظه بیحرکت ماندند تا نفسشان جاساخته بیاید، بعد آرام خودشان را از هم جداسمتِ کردند و با احتیاط نگاهی به اطراف انداختند.
قایق خیلی بزرگ نبود و حدود هفت متر طول داشت. ساختارش بسیار ساده بود. فقط یکواقع عرشه داشت، بدونِ هیچ فضای سقفدار یا کابینی. عرشه کاملاً باز بود، با دو دکل —بدنهٔ یکی بلندتر و دیگری کوتاهتر — که مثلِ ستونهایی باریک و تاریک در هوا بالا رفته بودند.
همهچیز با مهارتی عادی اما بینهایت ظریف ساخته شده بود. سطوحِ چوبی با سلیقه کندهکاری شده بودند و انواعواقسامِداشته تصاویرِ سیال را نشان میدادند، که حالا بر اثرِ باد، آب و گذرِ زمان صاف شده بودند. قایق شبیهاست به دستسازهای عاشقانه از یک صنعتگرِ فوقالعاده ماهر بود، حتی اگر روزهای بهتری را هم به خود دیده بود.
یک نگاه کافی بود تا بفهمند قایقِ چوبی بسیارداشته قدیمی است. با این حال، با بیشترین دقت از آنرسیدند نگهداری شده بود و تقریباً در وضعیتی بینقص قرار داشت.
سانی داشت به این فکر میکرد که چه کسی از قایق نگهداری کرده است، کهسمتِ نگاهش بالاخره به پاشنهٔ قایق افتاد، جایی که پاروی سکان باید آنجا میبود. برخلافِ زنجیرشکن، هیچرسیدند دایرهٔ رونیای برای سکاندار وجود نداشت. در عوض، فقط یک نیمکتِ چوبیِ کاملاً معمولی آنجا بود...
و آنجا، روییکی آن نیمکت، جسدی باآموزشِ سرِ افتاده نشسته بود.
بدنش ناگهان خشک شد.
چ—چی...
سانی لحظهایقبلاً از شدتِفراموششده شوک فلج شد.
چون آن جسد...یکی بهشکلی مورمورکننده آشنابخشی به نظر میرسید.
در ردایی تاریک پوشیده شده بود، که تشخیصِ اینکه جسد متعلق به یک مرد است یاواقع زن را سخت میکرد. تنها چیزی که میتوانست ببیند این بود که آن شخص جثهای کوچکبدنهٔ داشت و بهشدت لاغر بود. موهای بلند و سفیدش کمی در باد تکان میخورد، و صورتش...
صورتش با نقابی از چوبِ لاکخوردهٔ سیاه پوشانده شده بود. نقاب طوری کندهکاری شده بود که شبیهِ صورتِ یکرسیدند دیوِ درنده باشد. دندانهایش را نشان میداد، با چهار نیش که از دهانش بیرون زده بود، و سه شاخِاگر درهمپیچیده مثلِ یک تاج از آن بالا رفته بود. درونِ شکافهای سیاه و عمیقِ چشمانش، چیزی جز تاریکیِ مطلق نبود.
نقابِ بافنده بود.
و جسد دقیقاً شبیهِ همان جسدیبخشی بود که سالها پیش، زیرِ کلیسایماندند جامعِ مخروبهٔ شهرِ تاریک پیدا کرده بود.