چپتر 979: دایرهٔ کامل
0گریفینِ عظیم جلوی کاروان فرود آمد و ابری از برفدیده به هوا برخاست. لحظهای بعد، پیکری انسانی از پشتش پایین پریدنظر و در فاصلهای نهچندان دور از سانی و نیو فرود آمد.
مردی که روبهرویشان بود قدبلند بود و شانههایی پهن و ستبر داشت. زرهِلبخندی سبکش از فلسهای الماسگونهٔ هیولایی ناشناس ساخته شده بود و شالِ آبیرنگی بیدقتمعروفی دورِ گردنش پیچیده بود. موهایش به رنگِ کاه بود، درست مثلِ ریشِ پرپشتش.
چشمانِ مردِسپس غریبه آبیِ روشنافتاد و نافذ بود.
...استاد روان از آخرین باری که او و سانی یکدیگر را دیدهسپس بودند، تغییرِ چندانی نکرده بود. شوهرِ مدِ آسمان کمی خشنتر و خستهتر بهغافلگیری نظر میرسید، اما غیر از بلندیِ ریشش، همهچیزِ دیگرش دقیقاً مثلِ قبل بود.
آخه چطورآبیِ ممکنه الان خوشتیپتراستاد هم شده باشه؟
سانی چند بارسمتِ پلک زد ونزدیک بعد لبخندِ کمرنگی زد.
دیدنِ روانِسپس صحیح وراه سالم خوشحالکننده بود.
حالا که فکرش را میکرد، حضورِ ناگهانیاش منطقیحین بود. از آنجا که کلِ خاندانِ پرِ سفید بهمکث قطبِ جنوب تبعید شده بودند، روان کجا میتوانست باشد؟
در همین حین، روان چند لحظه کاروان را برانداز کرد و سپس به سمتِنکرده سانی و نیو به راه افتاد. نزدیک که شد، کمی مکث کرد و با حالتیدقیقاً عجیب به آنها خیره ماند. سپس، لبخندی حاکی از غافلگیری روی صورتِ روان نقش بست.
«سانلس؟ صبر کن...سمتِ تویی؟ تو هموننزدیک اهریمنِ قطبِ جنوبِ معروفی؟»
سانی کمی جابهجا شدراه و بعد از سرِحالتی خجالت گلویش را صاف کرد.
«آه... آره؟ فکر کنم این روزاباشد مردم اینطوری صدام میزنن. بههرحال، از دیدنِسمتِ دوبارهتون خیلی خوشحالم، استاد روان. واقعاً میگم.»
روان چند لحظهروشن ساکت ماند و بعدآخرین ناگهان زد زیرِ خنده.
«آه... چرا هیچکس بهم نگفت؟ البتهنزدیک که منطقیه! تو عاشقِ معامله کردنماند با مردمی... اونم در ازای خردههای روح...»
سانی که به سرفهراه افتاد، نیو با کنجکاویحالتی به آنها نگاه کرد.
«همدیگه رو میشناسید؟»
سانی که هنوزروشن کمی جاخورده بود،روان سر تکان داد.
«...آره. استاد روان از خاندانِ پرِنزدیک سفید، ایشون استاد نیو از خاندانِ شبلبخندی هستن. ما دو نفر مسئولِ این کاروانیم.»
آن دو عروجیافته نگاهی کوتاه به هم انداختند و بعد برایخیره هم سر تکان دادند. تنشِ خاصی بینشان نبود، اما سانی متوجه شدهمون که برخلافِ رفتاری که با او داشتند، با یکدیگر کاملاً راحت نیستند.
قابلدرک بود. پرِ سفید خاندانی دستنشاندهٔ دلاوری بود، در حالی که نیو از خاندانِراه بزرگِ شب میآمد. از نظرِ سیاسی، دیواری بینشان وجود داشت... دیواری که احتمالاً به خاطرِبست درگیریِ دلاوری و سرود در جنگ و بیطرف ماندنِ خاندانِ شب، بلندتر هم شده بود.
اما آیا خاندانِروشن شب همچنان بیطرف میماند؟آخرین این را هیچکس نمیدانست.
استاد روان دستش را به سمتِ نیومکث دراز کرد تا دست بدهد و بعدحاکی دوباره نگاهی به ستونِ وسایلِ نقلیهٔ دربوداغان انداخت.
«چند نفر همراهتونه؟»
انگار وقتِ تعارفات تمام شده بود و میخواستند دربارهٔ کار صحبت کنند.سپس سانی بهشدت انگیزه داشت هرچه زودتر آدمهایش را از فضای باز خارجحاکی کند و به جای امنی برساند، بنابراین کاملاً از این موضوع استقبال میکرد.
به پشتِآبیِ سرش نگاهنافذ کرد و گفت:
«چهار هزار سرباز، سی هزار پناهندهٔ غیرنظامی، بهعلاوهٔ چند هزار ملوانِ کشتیشکسته.ماند صد بیدارشده و حدود بیست خفته هم دارم، به همراهِ دستهٔ نامنظمِاهریمنِ خودم. آه، رویهمرفته حدود دوازده پژواک هم داریم، از جمله یکیدو تا سقوطکرده.»
پلید و گریفینِ روان در آننزدیک لحظه مشغولِ مسابقهٔ زلزدن به یکدیگر بودند،لبخندی پس نکتهٔ آخر نیازی به گفتن نداشت.
استادِ خوشقیافه نگاهِتبعید طولانی و خیرهایباشد به او انداخت.
«...تو واقعاً این آدمانافذ رو از خودِ دشتِباری ارِبوس تا اینجا آوردی؟»
سانی لبخندِسپس تلخ وراه بیروحی زد.
«بیشترشون رو آره. هرچند چند صد نفری ازحالتی قبلش با من بودن. این بیچارهها برای پیداروی کردنِ پناهگاه بیشتر از سه هزار کیلومتر راه اومدن.»
روان لحظهای درنگتبعید کرد، سپس شانهاشباشد را کوتاه فشرد.
«کارت عالیآبیِ بود، سانلس. خیلیاستاد خوب کار کردی.»
حرفهایش دلگرمکننده،سپس اما لحنش گرفتهافتاد و تاریک بود.
با توجه به اینکه اسکورتِ چنین کاروانی از میانِ پهنهٔ ویرانِخیره مرکزِ قطبِ جنوب چقدر دشوار بود، سی هزار پناهنده شاید رقمِتویی بزرگی به نظر میرسید... اما دشتِ ارِبوس دهها میلیون نفر جمعیت داشت.
البته بازماندگان به کسانی که سانی جمع کرده بود محدودبرانداز نمیشدند و خیلیها خودشان راهی به فالکون اسکات یا دیگر پایتختهایخیره محاصره پیدا کرده بودند، اما تلفاتِ جانی همچنان باید وحشتناک میبود.
آهی کشیدآبیِ و نگاهشنافذ را برگرداند.
«خب، قراره چطوری این کار رونزدیک بکنیم؟ بعید میدونم جنگیدن و راهماند باز کردن تا شهر کارِ آسونی باشه.»
استاد روان چندسمتِ لحظه ساکت ماند،نزدیک سپس لبخند زد.
«راستش، لازم نیست نگرانش باشی... یعنی، نه خیلی. تولحظه یکیدو هفتهٔ گذشته کاروانهای پناهندهٔ زیادی به اینجا رسیدن،حالتی برای همین روندِ کار تا الان حسابی جا افتاده.»
برگشت و به درهاینافذ که سیزده دروازه احاطهاشباری کرده بودند نگاه کرد.
«با علامتِ من، از داخلِ دیوارهای شهر حملهای صورت میگیره تا حواسشون پرت بشه. همزمان، همکارهای نامنظمتصورتِ جادهٔ فرعیِ دورِ این دره رو پاکسازی میکنن. تنها کاری که ما باید بکنیم اینه که ازکنم بینِ پلیدهای باقیمونده راه باز کنیم و به ورودیِ جاده برسیم. تو و آدمات برای این کار آمادهاید؟»
سانی بهسپس دوردست نگاه کردافتاد و لبخند زد.
چقدر بهجا و مناسب.
این دقیقاً همون جادهای نبوداستاد که دستهش تو روزهای اولِدیده عملیات مأمورِ ایمنسازیاش شده بود؟
سانی سه ماه پیش فالکون اسکاتنزدیک را ترک کرده بود و حالاماند داشت برمیگشت. دایره کامل شده بود.
چه مسیرِ دشواری بود.
هیچوقت فکرش را میکرد که اوضاع اینطور پیش برود؟ میلیونها نفر مرده بودند، ارتشِ اول درنزدیک سراسرِ مرکزِ قطبِ جنوب در حالِ عقبنشینی بود و او بهنحوی مسئولیتِ جانِ دهها هزار نفر راهمون بر عهده داشت. بشریت در این منطقه از ربعِ جنوبی بهتمامی از زنجیرهٔ کابوسها شکست خورده بود.
...عمراً. حدس میزد که اوضاع برای ارتشِ اول فاجعهباریکدیگر پیش برود، اما نه به این زودی و نه تاخشنتر این حد. بماند که وضعیتِ خودش هم چقدر عجیبوغریب بود.
خب، چه اهمیتی داره؟
سانی در تأییدِ روانراه سر تکان داد، شانههایشحالتی را کشوقوس داد و گفت:
«...آره. آره، آمادهایم.تبعید بیا از اینباشد جهنمدره بریم بیرون.»