چپتر 23: رؤیاها و کابوسها
0این همان چیزیبذرِ بود که سانی بهشدتتعدادی به آن علاقه داشت.
البته، شناختِ کلی از سازوکارِ همهچیز درونِ طلسم داشت. اما کابوسِ اولدنیای پیشتر به او نشان داده بود که واقعیت با آنچه در فرهنگِکشته عامه به تصویر کشیده میشد، تفاوتهایی دارد؛ تفاوتهایی کوچک، اما بینهایت مهم.
باید حقیقت را از افسانه جدا میکرد. و البته، شنیدنشرشد از زبانِ کسی که واقعاً پا به عالمِ رؤیا گذاشتهاصلیِ بود، بسیار به نفعش تمام میشد. پس سانی سراپا گوش شد.
راکِ بیدارشدهفقط شروع بهازشون صحبت کرد:
«بیشترِ مردم میدونن کابوسها چی هستن، چون روی دنیای واقعی و زندگیشون تأثیر میذارن. قبلاصلیِ از ورود به کابوسِ اول به همهتون هشدار داده شده بود که اگه اونجا کشتهعواقبش بشین، یه موجودِ کابوس میتونه از آستانه رد بشه و پا به دنیای واقعی بذاره.»
بله، به همین دلیل بود که استاد جتکابوسها باید صبورانه کنارش منتظر میماند و آماده بودمیذارن تا در صورتِ پیداشدنِ هیولا، با آن مقابله کند.
«کابوسهای اول منحصربهفرد هستن، چون هرکدومشون مختصِ یه نفره. برای همینه که فقط یه موجود میتونه ازشون بیرون بیاد. امااصلیِ از کابوسِ دوم به بعد، اوضاع خیلی خطرناکتر میشه. این کابوسها به یه شخصِ آلوده وصل نیستن. در عوض، تویبرابرِ عالمِ رؤیا متولد میشن. تا زمانی که بذرِ کابوس داره رشد میکنه، هر تعدادی از بیدارشدگان میتونن برای فتحش تلاش کنن.»
شکارِ کابوسها وظیفهٔموجود اصلیِ بیدارشدگان بود. سانیدوم در همین حد میدانست.
«اگه همهشون کشته بشن یا نتونن بذر رو قبل از بالغشدنش پیدا کنن، یه دروازه توی دنیای واقعیبشن باز میشه و هیولاهای بیشماری ازش عبور میکنن. همهتون عواقبش رو میدونین. بقیهٔ بیدارشدگان مجبور میشن اینطرف دریورش برابرِ یورش مقاومت کنن، اما بازم ممکنه خرابیهای عظیم یا تلفاتِ سنگینی بینِ مردمِ عادی به بار بیاد.»
بازشدنِ دروازهها چیزی بود که تمامِ مردمِ سیاره از آن وحشت داشتند. و همچنین دومین فاجعهای به شمار میرفت که پس ازاگه ظهورِ اولیهٔ موجوداتِ کابوس، طلسم بر سرشان آوار کرده بود. تفاوتِ اصلی در این بود که در آن موجِ اولیه، تنها جانورانِمقابله خفته حضور داشتند. با این حال، دروازهها ردههای خاصِ خودشان را داشتند و هر نوع موجودی ممکن بود از آنها عبور کند.
کمی پیش از تولدِ سانی، بازشدنِ دروازهایزمانی از ردهٔ ۵، یک قارهٔ کامل را غیرقابلسکونتفتحش کرده بود. خوشبختانه دروازههای ردهبالا بسیار نادر بودند.
صدای راکِفقط بیدارشده لحنی جدیبیرون به خود گرفت.
«پس اشتباه نیست اگه بگیم هدفِ بیدارشدگان اینه که واردِ عالمِ رؤیا بشن، کابوسهای درحالبلوغ رو پیدا کنن و قبل ازبالغشدنش اینکه آسیبی به دنیای واقعی برسه، اونا رو ببندن. با توجه به این موضوع، میتونین ببینین که عالمِ رؤیا و کابوسها بهسنگینی هم ربط دارن، اما یکی نیستن. اگه کابوسها مقصد باشن، عالمِ رؤیا جادهست. اما در عینِ حال، خیلی بیشتر از یه جادهست.»
خیلی رمانتیک بود.صحبت یعنی راکِ بیدارشدهمردم طبعِ شاعرانه داره؟
«ساده بگم، عالمِ رؤیا یه دنیاست. پهناور، مرموز و تا حدِ زیادی ناشناختهست. و البته، مُردهست. اونجا هیچشکارِ حیاتی وجود نداره، مگه موجوداتِ کابوس، اکوسیستمهای فاسدشده... و حالا ما. اما همیشه هم مُرده نبوده. شواهد نشون میدهبقیهٔ که زمانی در گذشتههای خیلی دور، عالمِ رؤیا خانهٔ چند تمدنِ اولیه بوده. ویرانههای زیادی زیرِ خاکش دفن شده.»
تا جایی که سانی میدانست، آن تمدنهای گمشده واقعاً اولیه و بدوی نبودند؛شخصِ فقط پیشرفتشان بهجای فناوری، حولِ محورِ هستههای روح و عرفان شکل گرفته بود.تعدادی یعنی در اصل، معجزه و جادو. نامشان چه بود؟ چطور سقوط کردند؟ هیچکس نمیدانست.
شاید طلسم نابودشان کرده بود.
«ما نمیدونیم عالمِ رؤیا بهعنوانِ یکی از توهماتِ طلسم درونش وجود داره (فقط در مقیاسی غیرقابلتصور و عظیم)، یا اینکههشدار واقعیه و طلسم فقط نقشِ یه مسیر رو بینِ دو واقعیت ایفا میکنه. با این حال، گمان میکنیم توهماتی که درونِصورتِ کابوسها خلق میشن، بر اساسِ تاریخِ همین عالم باشن. اونا نسخههایی از رویدادهای گذشتهن که یهجورایی از اعماقِ زمان بازسازی شدن.»
پس احتمال داشت زمانی در گذشتههای دور، واقعاً یک کاروانِ برده روی آن کوهِ سیاه در حرکت بوده باشد. سانیاصلیِ به یاد آورد که چطور در آغازِ کابوسش، انگار زمان رو به عقب حرکت میکرد. به این فکر کرد که بدونِیورش دخالتِ او، سرانجامِ کار به کجا میکشید. آن بردهٔ معبدِ بینام هم همراهِ بقیهٔ کاروان در آروارههای شاهِ کوه هلاک میشد؟
با این حال، حسی به او میگفت که آن بردهٔخیلی بینام آنقدرها هم ساده نبوده است. وگرنه چرا طلسم باید اوزمانی را به یاد میآورد؟ و قهرمان چطور؟ توانسته بود فرار کند؟
کی میدونه.
«چهار تفاوتِ اصلی بین عالمِ رؤیا و کابوسها وجود داره. اول اینکه اونجا «داستان» نداره. هیچ درگیریِقبل ازپیشتعیینشدهای نیست که مجبور به حلش باشید. میتونید آزادانه حرکت کنید و بگردید، به شرطی که قدرتِدلیل زنده موندن تو طبیعتِ وحشی رو داشته باشید. بیشترِ مردم ترجیح میدن نزدیکِ یکی از دژهای انسانی بمونن.»
سانی که قانععوض نشده بود، پیشمیشن خود فکر کرد:
خوبه که اینو میدونم.
بله، در عالمِ رؤیا هیچ درگیریِ ازپیشتعیینشدهای در کار نبود. اما باوظیفهٔ صفتِ [مقدّر]ش، تقریباً مطمئن بود که به دردسری میافتد. پس آن آزادیایبیشماری که راکِ بیدارشده از آن حرف میزد، در موردِ او نسبی بود.
در همینهستن حین، مربیروی ادامه داد:
«دوم اینکه، همونطور که قبلاً گفتم، تو عالمِ رؤیا هیچ آدمی نیست،ورود مگه اونایی که از دنیای واقعی اومدن. اونجا فقط هیولاها هستن. البتهبشه بعضیهاشون میتونن ظاهرِ انسانی به خودشون بگیرن، پس حواستون به این موضوع باشه.»
سانی حس کرد عرقِ سردی روی کمرش نشست. موجوداتِ کابوسمیتونن که ادای آدمها رو درمیارن؟ چقدر مورمورکننده! از کِی همچیننتونن چیزی باب شده؟ چرا تا حالا چیزی در موردش نشنیده بود؟
نگاهی دزدکی به میراثدارانی انداخت که در ردیفِفتحش اول ایستاده بودند و متوجه شد هیچ نشانیبشن از تعجب در آنها نیست. پس خبر داشتند.
«سوم اینکه، برخلافِ کابوسِ اول، اگه تو عالمِ رؤیا بمیرید هیچ موجودِ کابوسی تو دنیای واقعیاونجا ظاهر نمیشه. شاید بیرحمانه به نظر برسه، اما این چیزِ خوبیه. نیروهای بیدارشدگان همین الانش هم تحتِآماده فشارن. اگه قرار بود روی هر خفته نظارت کنیم، دیگه منابعی برای رسیدگی به مسائلِ مهمتر نداشتیم.»
با در نظر گرفتنِ اینکه هر خفته میتوانستزندگیشون هفتهها و گاهی حتی ماهها در عالمِ رؤیااگه بماند، منطقِ بیرحمانهای در این حرف نهفته بود.
«و در آخر، و از همه مهمتر. برخلافِ کابوسها که پایبند به قوانینِ انصاف هستن، هیچاصلیِ محدودیتی برای نوعِ موجودی که ممکنه تو عالمِ رؤیا باهاش روبهرو بشید وجود نداره. طلسم درمیدونین طولِ آزمونهاش، یه انسانِ خفته رو در برابرِ حریفی که چند رتبه ازش بالاتره قرار نمیده...»
سانی پوزخند زد.
اوه، واقعاً؟
با این حال، مجبور بود با راکِ بیدارشده موافقت کند. باروی اینکه هم قهرمان و هم شاهِ کوه بسیار از سطحِ اواگه بالاتر بودند، اما باز هم فقط یک رتبه با او فاصله داشتند.
«...اما تو عالمِ رؤیا چنین محدودیتهایی نیست. از نظر تئوری، ممکنه به یه تایتانِ نامقدس بربخورید و قبلشکارِ از اینکه حتی بفهمید چه اتفاقی افتاده بمیرید. پس مراقب باشید و به مناطقی بچسبید که دشمناش همرتبهٔمیدونین خودتون باشن. این یه تضمینِ قطعی نیست، اما حداقل احتمالش کمتر میشه که لقمهٔ بزرگتر از دهنتون بردارید.»
ماندن در منطقهای پر از موجوداتِ کابوسِ پایینتر ازاوضاع رتبهٔ خودش حتی از این هم بهتر بود. اینتوی دقیقاً همان کاری بود که سانی قصد داشت انجام دهد.
راکِ بیدارشده چند لحظهداره مکث کرد و چهرهٔ خفتگانِمیتونن روبهرویش را کاوید. سپس افزود:
«وقتی انقلابِ خورشیدی فرا برسه، به عالمِ رؤیا کشیده میشید. مکانِ دقیقِ ظهورتون رو نمیشه از قبل پیشبینیورود کرد، اما احتمالِ زیادی هست که خیلیهاتون نزدیک به هم پیداتون بشه. با هم گروه بشید و به سمتِکنارش نزدیکترین دژِ انسانی حرکت کنید. هر دژ دورِ یه گذرگاه ساخته شده. به محض اینکه بهش برسید، میتونید برگردید.»
گذرگاهها پورتالهای ویژهای بودند که بهعنوانِ نقاطِ خروج از عالمِ رؤیا عمل میکردند. وقتی خفتگان به چنینکنن پورتالی میرسیدند، میتوانستند به واقعیت فرار کنند و بیدارشده شوند. هستهشان تکامل مییافت و دومین توانِ سرشتِمیکنن خود را نیز دریافت میکردند. پس از آن، هر بار که به خواب میرفتند به عالمِ رؤیا برمیگشتند.
«اگه نتونستید نزدیکترین دژِ انسانی رو پیدا کنید یا بهش برسید، دنبالِمیشه یه گذرگاهِ تسخیرنشده بگردید. معمولاً داخل یا نزدیکِ برجستهترین نشانهٔ اون منطقه قرارمیکنه داره. با هم همکاری کنید تا نگهبانهاش رو شکست بدید و زنده برگردید.»
نگاهِ سنگینی به آنها انداخت.
«برای امروز کافیه. در ادامه، دستورالعملهایی رو که به رابطهاتون ارسال شده دنبال کنید تا خوابگاهِ تعیینشدهتون روورود پیدا کنید. وقتی مستقر شدید، میتونید برای خوردنِ یه شامِ دیروقت به کافهتریا برید. بعد از اون یهصبورانه دور مصاحبه هست تا برنامههای درسیِ پیشنهادیتون آماده بشه. شب خوب استراحت کنید. آموزشتون از فردا شروع میشه.»
با گفتنِ اینعوض حرف، سرِ کوتاهیمیشن تکان داد و رفت.
سانی آه کشید.
نمیشه اززمانی قبل پیشبینیداره کرد، هان؟
با شانسی که او داشت، یا درست وسطِ یک دژِ انسانیِ پررونق میافتاد و بلافاصله درونِمیذارن یک گذرگاه میغلتید، یا در منطقهای از عالمِ رؤیا ظاهر میشد که آنقدر دورافتاده و مرگباربله بود که هیچکس تا به حال نامش را نشنیده بود یا زنده از آن برنگشته بود.
امیدوارم اولی باشه.
از آنجا که کاری از دستش برنمیآمد، سانی چنداناوضاع نگران نبود. چیزِ بسیار مهمتری ذهنش را مشغول کردهتوی بود؛ اینکه دقیقاً برای شام چه چیزی اینجا سرو میکنند...