---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 774: تغییراتِ بنیادین • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 774: تغییراتِ بنیادین

0

اشتباه نمی‌کرد.

اعضای دسته که از اتاق بیرون رفتند تا نفیس استراحت کند، سانی غرق در فکر بود.‌ظواهرِ​ ستارهٔ دگرگون حالا تایرنتِ عروج‌یافته بود. کشتنِ او، به‌ویژه با توجه به ماهیتِ توانایی‌هایش، بسیار سخت‌تر‌تضمین​ از سوءقصد به کودکی معمولی بود که تنها نیروهای ته‌کشیدهٔ خاندانی سقوط‌کرده از او محافظت می‌کردند.

در واقع، جز اینکه قدیسی را برای این کار بفرستند، هیچ‌کدام از حربه‌های خاندان‌های بزرگ کارساز نبود. با این حال، قدیس‌ها سرمایه‌ای ارزشمند‌بتواند​ بودند و مهم‌تر از آن، چنان کمیاب که پنهان کردنِ تحرکاتشان تقریباً غیرممکن بود. مگر آنکه فرمانروایان حاضر می‌شدند تمامِ ظواهرِ تمدن را‌مذاکرات​ کنار بگذارند، وگرنه دیگر راهِ آسانی برای خلاص شدن از شرِ نفیس وجود نداشت. او با استاد شدنِ مستقیمش این را تضمین کرده بود.

اوضاع از‌حمایتِ​ اساس تغییر‌پایه‌های​ کرده بود.

تازه این بدونِ در نظر گرفتنِ اعتراضاتِ عظیمِ مردمی بود که در صورتِ فاش شدنِ چنین ماجرایی به راه‌بتواند​ می‌افتاد. خاندان‌های بزرگ چه می‌خواستند بپذیرند چه نه، همچنان به بقیهٔ بشریت گره خورده بودند. هرچه باشد، تمامِ بیدارشدگان روزی‌معنایی​ انسان‌هایی معمولی بودند. از دست دادنِ حمایتِ توده‌ها، پایه‌های همان قدرتی را تهدید می‌کرد که فرمانروایان از آن برخوردار بودند.

حالا که فکرش را می‌کرد، خلاص شدن از شرِ سانی هم تقریباً به همان اندازه سخت بود. بعید می‌دانست‌بگذارند​ هیچ استادی، شاید به استثنای فرزندانِ مستقیمِ آنویلِ دلاوری، بتواند تهدیدی جدی برایش باشد. البته دو خاندانِ بزرگِ دیگر را‌نظر​ هم باید در نظر می‌گرفت. اما شک داشت هیچ‌کدام از وارثانِ سرود یا شب خطرناک‌تر از شاهزادهٔ جنگ، مورگان، باشند.

پس... همهٔ‌حمایتِ​ این‌ها چه‌پایه‌های​ معنایی داشت؟

معنایش این بود که جایگاهشان در مذاکرات بسیار‌می‌کرد​ بهتر شده بود. می‌توانستند فشارِ خیلی بیشتری به‌استادی​ دلاوری بیاورند و به نتایجِ بسیار بهتری برسند.

...البته به شرطی که نفیس کارِ افراطی‌ای‌اندازه​ نمی‌کرد. که با توجه به نفرتِ سوزانش‌استثنای​ از آن سه فرمانروا، کاملاً از پسش برمی‌آمد.

سانی پس از کمی مکث،‌پنهان​ به سمتِ کاسی رفت، به دیوارِ‌آنکه​ کنارش تکیه داد و آرام پرسید:

«فکر می‌کنی چی‌کار می‌کنه؟»

دخترِ نابینا بدونِ اینکه سانی دقیقاً مشخص‌تهدید​ کند سؤالش دربارهٔ چیست، منظورش را فهمید. شاید‌هیچ​ خودش هم داشت به همین موضوع فکر می‌کرد.

کاسی لحظه‌ای‌قدرتی​ مکث کرد و‌برخوردار​ بعد آرام گفت:

«مذاکره.»

سانی به‌سختی‌حمایتِ​ جلوی خنده‌اش‌پایه‌های​ را گرفت.

«مذاکره؟ داریم دربارهٔ همون نفیس حرف می‌زنیم؟ می‌دونی چقدر از خاندان‌های بزرگ‌سخت​ متنفره؟ جاه‌طلبی‌های دیوانه‌وارش چیه؟ یه‌جورایی حس می‌کنم دو سال جون کندن تو‌تهدیدی​ عالمِ رؤیا اصلاً اراده‌اش رو کُند نکرده. تازه فکر کنم تیزتر هم شده.»

دخترِ نابینا مدتی‌تهدید​ ساکت ماند و‌فکرش​ بعد آهی کشید.

«منم همین‌طور فکر می‌کنم. با این حال، چاره‌ای نیست. هنوز‌مگر​ خیلی ضعیف‌تر از اونه که بتونه مستقیم با... با دشمن روبه‌رو‌دیگر​ بشه. دقیقاً چون اراده‌اش همون‌طوری مونده، مجبوره خودش رو انعطاف‌پذیر کنه.»

چهرهٔ سانی تاریک شد.

«تا حالا‌حمایتِ​ کِی دیدی‌پایه‌های​ نف انعطاف‌پذیر باشه؟»

کاسی سرش را کمی چرخاند‌برخوردار​ و رو به او کرد.‌می‌دانست​ چهره‌اش گرفته و جدی بود.

«نف برای رسیدن به اهدافش‌پنهان​ می‌تونه هر چیزی که لازمه باشه.‌آنکه​ درست مثل تو. اینو یادت نره.»

منظورش از‌حمایتِ​ این حرف‌پایه‌های​ چه بود؟

سانی چهره در هم کشید‌همان​ و نگاهش را برگرداند. پس‌فکرش​ از مدتی، با لحنی تلخ پرسید:

«پس تکلیف‌قدرتی​ ما این‌می‌کرد​ وسط چی می‌شه؟»

چه می‌خواست چه نه، به نفیس گره خورده بود. آن پیوند محکم‌فرمانروایان​ بود، اما ناگسستنی نبود... اگر واقعاً می‌خواست، می‌توانست برای نابودی‌اش تلاش کند. می‌توانست‌شدن​ او را بکشد. می‌توانست فرار کند. می‌توانست سعی کند راهی ناشناخته‌تر پیدا کند.

با این حال، سانی نمی‌دانست که آیا حاضر است بهای نابودیِ پیوندشان را بپردازد‌می‌دانست​ یا نه. دست‌کم نه تا زمانی که نشانه‌ای ببیند که ستارهٔ دگرگون حاضر است از‌بزرگِ​ قدرتش به‌عنوانِ اربابِ او استفاده کند، نه اینکه فقط آن را در اختیار داشته باشد.

تا زمانی که چنین نمی‌کرد، او فقط به اسم برده بود. هرچند با بی‌میلی، اما سانی به‌سختی می‌توانست چنین‌فرزندانِ​ وضعیتی را تحمل کند. داشتنِ اربابی که تمایلی به اعمالِ قدرتش نداشت، حتی به نفعش بود، چرا که از‌جنگ​ او در برابرِ دیگرانی که می‌خواستند از آن قدرت سوءاستفاده کنند، محافظت می‌کرد... مثلاً در برابرِ کسی مثلِ موردرت.

اما اگر جایگاهش به‌عنوانِ سایهٔ نف با اقداماتِ او رنگِ واقعیت می‌گرفت... آن‌وقت،‌شاید​ یکی از آن‌ها باید می‌مرد. سانی از این بابت مطمئن بود. و از هیچ‌می‌گرفت​ کاری دریغ نمی‌کرد تا مطمئن شود کسی که در نهایت زنده می‌ماند، خودش است.

اما آن لحظه هنوز‌کمیاب​ فرانرسیده بود. و جای امیدواری‌غیرممکن​ داشت که هرگز هم نرسد.

پس فعلاً، آینده‌اش‌توده‌ها​ محکوم بود که تحت‌تأثیرِ‌تهدید​ تصمیماتِ نفیس قرار بگیرد.

دخترِ نابینا آهی کشید.

«تکلیف ما چی می‌شه؟ حتی منم نمی‌دونم. همه‌چیز داره تغییر می‌کنه، سانی، و تنها کاری که‌مستقیمِ​ از دستمون برمیاد اینه که سعی کنیم به همون سرعت تغییر کنیم. این تنها راهیه که‌خطرناک‌تر​ می‌تونیم خودمون و کسایی رو که برامون عزیزن، از شرِ این دنیا در امان نگه داریم.»

سانی به کاسی نگاه‌کمیاب​ کرد و سعی کرد منظورِ‌غیرممکن​ پنهان در حرف‌هایش را بفهمد.

سپس با لحنی تلخ گفت:

«...کی قراره دنیا‌توده‌ها​ رو از شرِ ما‌تهدید​ در امان نگه داره؟»

روزِ بعد، کاروانِ کوچکی از خودروهای پی‌تی‌وی محوطهٔ آکادمی‌غیرممکن​ را ترک کرد. بیشترشان حاملِ آتش‌بانان بودند، در حالی که‌بگذارند​ اعضای دسته با هم در یکی از خودروها نشسته بودند.

به دلایلِ واضح، نه سانی و نه افی رانندگی بلد نبودند. کاسی هم‌بعید​ نمی‌توانست پی‌تی‌وی را هدایت کند. بنابراین، در اتفاقی عجیب، بلبلِ عروج‌یافته — ستارهٔ‌برایش​ معروف و چهرهٔ مشهورِ جهانی — در نهایت نقشِ راننده را بر عهده گرفت.

کای و سانی در جلو نشستند، در حالی که سه زنِ‌اندازه​ جوان در عقبِ خودرو ماندند. با عبورِ کاروان از میانِ خیابان‌های‌دلاوری​ شهر، جزئیاتِ حساس‌ترِ وضعیتِ فعلیِ دسته را به‌اختصار برای نفیس توضیح دادند.

ستونِ پی‌تی‌وی‌ها به‌سمتِ منطقه‌ای دورافتاده می‌رفت که عمارتِ مُهروموم‌شدهٔ خاندانِ‌می‌دانست​ شعلهٔ جاودان در آن قرار داشت. تصمیم بر این شده‌تهدیدی​ بود که آتش‌بانان مقرِ جهانِ بیداری‌شان را در آنجا برپا کنند.

...اما در میانه‌های راه، یک خودرو بی‌سروصدا‌تحرکاتشان​ از کاروان جدا شد و دور از‌می‌شدند​ چشمِ بقیه، واردِ یک تونلِ پرسرعت شد.

طولی نکشید که در محله‌ای آرام و پر از تراس‌های زیبا پدیدار شد و نزدیکِ یک‌استادی​ خانهٔ دوطبقهٔ خاکستری با ایوانی دنج از چوبِ مصنوعی پارک کرد. سانی اول از پی‌تی‌وی پیاده‌اما​ شد و سپس چند لحظه در سکوت ایستاد و منتظر ماند تا بقیه هم پیاده شوند.

سپس به نفیس نگاه‌پایه‌های​ کرد، گلویش را صاف کرد‌برخوردار​ و با لحنی معذب گفت:

«فکر کنم باید بگم به کلبهٔ درویشیِ من‌سخت​ خوش اومدین. اینجا، اِم... لامپ‌های شیک و یه‌مستقیمِ​ یخچالِ آخرین‌مدل داره. در کنارِ خیلی چیزای دیگه...»

ناولها | novelha.net