چپتر 515: همسفر شدن
0روز بعد، سانی در همراهیِ آتشبانان پناهگاه را ترک کرد. سفر در جزایرِ زنجیری با کاسی واتفاقی دستهاش تا حدودی دردسرساز بود—آخر آنها نمیتوانستند مثل او به سایه تبدیل شوند و بهسرعت روی زنجیرهای آسمانیکنند سُر بخورند—اما در عین حال، تجربهای بسیار امنتر و دلپذیرتر از چیزی بود که به آن عادت داشت.
در واقع، این احتمالاً آرامترین وحسِ بیدردسرترین سفری بود که سانی تا بهنبود حال در عالمِ رؤیا انجام داده بود.
حتی اگر گروه کندتر حرکت میکرد، بسیار آمادهتر و توانمندتر از چیزی بود که هرکاری بیدارشدهٔ تنهایی میتوانست در خواب ببیند. هر یک از آتشبانان جنگجویی بااستعداد با سالها تجربهالبته بودند و فراتر از آن، مثل یک ماشینِ جنگیِ واحد و دقیق با هم میجنگیدند.
با اینکه سانی نمیخواست اعتراف کند، اما باید کارِ کاسی را تحسین میکرد. تحتِ رهبریِ او،میجنگیدند دسته در کمتر از یک سال به یگانِ جنگیِ منسجم و زیبایی تبدیل شده بود. اوزیبایی حتماً بهخوبی از نحوهٔ ایجادِ دسته و سپس ارتشِ نفیس در شهرِ تاریک درس گرفته بود.
اینکه این مردان و زنانِ جوان گذشتهای مشترکنبود داشتند و با هم از جهنمی طاقتفرسا عبوربماند کرده بودند هم حتماً کمکِ زیادی کرده بود.
هر زمان که گروه با موجوداتِ کابوس روبهرو میشد، سانی حسِ بسیار عجیب و ناآشناییکاری پیدا میکرد... تقریباً انگار لازم نبود هیچ کاری بکند. میتوانست بهمعنای واقعیِ کلمه بیحرکت بماندالبته و هیچ اتفاقی برایش نمیافتاد—همراهانِ موقتش بیش از حد تواناییِ مقابله با پلیدها را داشتند.
البته، این فقط به این دلیل بود که مسیرشان را باانگار دقت انتخاب کرده بودند تا از مکانهای واقعاً خطرناک دوری کنند.اتفاقی دلیلِ دیگری هم برای این پیشرویِ بیدردسر وجود داشت... خودِ کاسی.
سفر با یک پیشگوی قدرتمند واقعاً چیزِ راحتی بود. او نهتنها میتوانست دسته را ازدقیق هر چیزی که برای مقابله با آن مجهز نبودند دور نگه دارد، بلکه در پیشبینیِیگانِ اینکه کدام جزایر قرار است سقوط کنند و کدامیک بالا بروند نیز شهودی ماورایی داشت.
به لطفِ همین، توانستند از گرفتار شدن در خردشدگی وکاری تحملِ آن یا تلاش برای فرار به نزدیکترین جزیره—که میتوانست آنهابیش را به قلمروِ شکارِ موجوداتِ کابوسِ بسیار قدرتمند بکشاند—در امان بمانند.
درست مثلِ گذشته، سانی و او با هم همکاری میکردند تا مطمئن شوند هیچ اتفاقِکاری غیرمنتظرهای نمیافتد. با شهودِ کاسی و سایههای سانی که جلوتر را جستجو میکردند، دسته همیشهالبته وقتِ کافی داشت تا از رویارویی با پلیدهای خطرناک دوری کند یا کاملاً برایش آماده شود.
...تقریباً مثلِموجوداتِ روزهای خوبِروبهرو گذشته بود.
اینکه سانی—برخلافِ آتشبانان که بیشترِ وقتشان را در جزایرِ زنجیریِ شمال گذراندهماشینِ بودند—این بخش از منطقه را بهخوبی میشناخت نیز کمککننده بود. در راه، ازتحتِ جزایرِ بسیاری گذشتند که او پیشتر در آنها کاوش و شکار کرده بود.
علاوه بر این، حالا صندوقِ حریص را داشت که توقفهای استراحتبکند و وعدههای غذاییشان را بسیار لذتبخشتر میکرد. بنابراین، تا جایی کهتواناییِ به سفر در عالمِ رؤیا مربوط میشد، این مسیر تقریباً لذتبخش بود.
پس از یک هفتهٔروبهرو آرام و نسبتاً بیحادثه، سرانجامپیدا به جزیرهٔ کشتیِ شکسته رسیدند.
در این فاصلهٔ نزدیک به شکاف، موجوداتِ کابوس بسیار خطرناکتر و پستتر بودند. سانی و آتشبانانمیجنگیدند در حالِ حاضر در جزیرهای بودند که او پیشتر از آن دیدن کرده بود—همان جزیرهای کهزیبایی دهها برجِ سنگیِ ویران و پوشیده از خزه داشت و کرمهای هیولایی زیرِ زمینش پنهان شده بودند.
تازه دستهای از آنها را پس زده بودند و حالا به لبهٔ جزیرهواقعیِ نزدیک میشدند. طولی نکشید که منظرهٔ زنجیرِ عظیمی که تا دوردست امتداد داشت پیشِدلیل رویشان نمایان شد و صدای ساییدهشدنِ فلزِ زنگزده بر آهنِ باستانی در باد پیچید.
آتشبانان خشکشان زد و به جزیرهٔ کشتیِ شکسته در دوردست خیره ماندند... و به جسدِ غولِ فلزی کهواقعیِ در بقایای زنجیری پاره گرفتار شده بود و آرام بر فرازِ ورطهٔ تاریکِ آسمان زیرین تاب میخورد. از تماشایواقعاً این منظرهٔ متروک همانقدر مبهوت بودند که سانی در اولین رویاروییاش با بقایای متلاشیِ غولِ فولادی جا خورده بود.
پس ازموجوداتِ مدتی، یکیروبهرو از آنها گفت:
«اون زخمِ روی سینهش... آخه چهجنگجویی نیرویی میتونسته همچین موجودی رو متلاشی کنه؟جنگیِ و بازوش... ما قبلاً دیدیمش، مگه نه؟»
سانی جوابی نداد، چون سؤالتقریباً خطاب به او نبود وکاری در نتیجه نقصش هم ساکت ماند.
یکی دیگر ازکابوس آتشبانان مکثی کرد وعجیب بعد با کنجکاوی پرسید:
«شاید بهتر باشه بعد از اینکهحسِ کنترلِ جزیره رو به دست گرفتیم،لازم بریم پایین و اونجا رو بگردیم؟»
سانی نگاهی بهمیتوانست دختر انداخت وجنگجویی سر تکان داد.
«اصلاً توصیهش نمیکنم.»
زنِ جوان ابرویی بالا انداخت.
«چرا؟»
لبخندِ شومی روی لبهایش نشست.
«فکر میکنی هیولای توی اون لاشه خطرناکه؟ موجودی که توی نیمهٔ تاریکِ جزیره لونه کرده خیلی، خیلی بدتره. حرفمو باور کن.بیش اون غول هم کاملاً تو تیررسشه. راستش، فکر کنم ازش بهعنوانِ طعمه استفاده میکنه تا کرمهای زنجیر رو شکار کنه... راستی،خودِ اونا دیوهای سقوطکردهن، اونم از یه نوعِ خیلی کثیفش. ولی با این حال، برای اون موجود فقط در حدِ یه آبنباتن.»
آتشبانان نگاهشان را به بخشِ زیرینِ جزیرهٔ کشتیِ شکستهپیدا دوختند که در تاریکی فرو رفته بود. چهرههایشان درواقعیِ هم رفت و پس از مدتی، یکی از آنها پرسید:
«ولی اون چیه؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«هیچ ایدهای ندارم. من فقط نوکِ ریشهش رو دیدم.هیچ احتمالاً به خاطرِ همینه که هنوز زندهم... اگه کلشبرایش رو میدیدم، ما الان اینجا با هم حرف نمیزدیم.»
پس از آن، سکوت بر همه حاکم شد. سانی از این فرصتلازم استفاده کرد تا دوباره به دو ستونِ بلندی نگاه کند که ازنمیافتاد—همراهانِ سازهٔ سنگیِ باستانی در آن سرِ زنجیر به آسمان سر برآورده بودند.
حالا که میدانست آن کشتیِمیشد باستانی پرنده بوده، کاربردِ اینتقریباً ستونها هم برایش روشن میشد.
آنها اسکله بودند... یا بهتر بگویم، دکلهایبااستعداد مهار. بالاخره وقتی کشتیِ پرنده در پهنهٔواحد بیکرانِ آسمان جولان نمیداد، باید جایی پهلو میگرفت.
این موضوع او را به فکر واداشت... چندین ستونِ مشابه در جزیره وجود داشت که نشانبماند میداد در گذشتههای دور، نوکتیس تنها صاحبِ یک کشتیِ آسمانی نبوده است. شاید کشتیهای پرنده همانواقعاً وسیلهای بودند که تمامِ ساکنانِ جزایرِ زنجیری با آن از روی شکافهای آسمان زیرین عبور میکردند.
واقعاً هم منطقی بود. خودِ زنجیرها اصلاًعجیب جادههای مناسبی نبودند؛ این فقط بیدارشدگان بودندهیچ که از آنها برای عبور استفاده میکردند.
اما ناخدایانِ کشتیهای پرنده چطور با پدیدهٔ خردشدن مقابلهپیدا میکردند؟ یا شاید پیش از آنکه امید از بندواقعیِ بگریزد، اصلاً چنین نفرینی در جزایرِ زنجیری وجود نداشته است؟
صدای تلقتلقِ بلندِمیتوانست زنجیرِ آسمانی رشتهٔجنگجویی افکارش را پاره کرد.
جزیرهٔ کشتیِعجیب شکسته داشتپیدا پایین میآمد.
آتشبانان به هم نگاه کردند. چهرههایشان در همناآشنایی رفت. کاسی قبضهٔ رقصندهٔ خاموش را محکم در دستبهمعنای گرفت و بعد با صدایی آرام و استوار گفت:
«آماده بشین. همهتون نقشه رو میدونین، پس وقتناآشنایی رو با تکرار کردنش تلف نمیکنم. محکم باشین، کنارِبهمعنای هم بمونین و زنده بمونین. ما امروز پیروز میشیم!»
سانی به گردنشمیتوانست کشوقوس داد و نگاهِبااستعداد بیرحم را احضار کرد.
خدا کنه اینناآشنایی بار هم حستانگار درست گفته باشه...
قبلی
بعدی