چپتر 1249: کشتیِ عظیم
0پس... همینه.
مقبرهٔ آریل از بقایای تایتانِ سنگی ساخته شده بود؛ رودِ بزرگ کهقدمِ از خونِ او پدید آمده بود، درون مقبره جریان داشت و باچطور هفت خورشید که از هستههای روحِ شکستهاش ساخته شده بودند، روشن میشد.
رازی که در مصب پنهان بود، حقیقتیاما بود که آریل میخواست فراموشش کند. بیابانِ کابوسکجا نتیجهٔ نبردِ میانِ او و موجودِ نامقدس بود.
سانی با نگاه بهسفر آسمانِ آبیِ بالای سرشان،کردنِ بیاختیار از خود پرسید...
پس دیمونهاپاسخ میتونستن دنیاهایداشتند مصنوعی خلق کنن؟
بعد، فکری ناگهانیخیلیهای باعث شد لرزهباقی بر تنش بیفتد.
ولی آخه چه فرقیسوم بین یه دنیای واقعیخیلیهای و یه دنیای مصنوعی هست؟
اصلاً تفاوتی در کار بود؟ ورود اگر نبود... آیا بقیهٔ دنیاها راچطور هم کسی خلق کرده بود؟ دیمونها؟ ایزدان؟
ناشناختهها؟
آهی کشیداما و بعد سرشهنوز را تکان داد.
واقعاً وقت دارمکابوسِ به ریشههای کیهانیِفاش دنیا فکر کنم؟
در حال حاضر، سؤالاتِ عملیتری برای پاسخ دادن داشتند. بسیاری ازاینکه رازهای کابوسِ سوم برایشان فاش شده بود، اما خیلیهای دیگر هنوز باقیخیره بود. دستکم حالا میدانستند کجا هستند و قدمِ بعدیشان باید چه باشد.
سفر به پاییندستِ رود، پیدابسیاری کردنِ کاهنهها، و فهمیدنِ اینکه چطوراما باید این بذر را فتح کنند.
خب... البتهاما گفتنش راحتتردیگر از انجام دادنشه.
سانی به آبهای رودِ بزرگ خیره ماند. تیغههای تیزِدیگر بالهٔ پشتیِ مارِ لاجوردی سطحِ آب را میشکافت وبعدیشان آن پلیدِ عظیم با گرسنگی دورِ جسدِ لاکپشتِ عظیم میچرخید.
چهرهاش تاریک شد.
پس از کمی سکوت، گفت:
«نف... فکراما میکنی بتونیم اینهنوز موجود رو بکشیم؟»
نفیس لبخندِ محوی زد. سانی انتظارفاش داشت مثلِ همیشه جوابِ دیوانهواری بشنود، اماحالا در کمالِ تعجب، او جوابی منطقی داد.
«غیرممکن... نیست. این جانور دو رتبهٔ کامل از ما بالاتره، کهاینکه معمولاً یعنی هیچ امیدی نیست. اما از طرفی، ما قبلاً توآبهای ساحلِ فراموششده، وقتی خفته بودیم، بالاخره چند تا پلیدِ سقوطکرده رو کشتیم.»
نفیس لحظهای ساکتدادن ماند و سپسرازهای با لحنی گرفته افزود:
«با این حال، هرچی رتبهها بالاتر میرن، فاصلهٔ بینشون خیلی بیشتر میشه. تفاوتِ بینِ یه موجودِ فاسدشده و یه موجودِ سقوطکرده خیلی بیشتراینکه از تفاوتِ بینِ یه موجودِ سقوطکرده و یه بیدارشدهست... و فاصلهٔ بینِ یه پلیدِ اعظم و یه موجودِ فاسدشده حتی از این همعظیم بیشتره. بدتر از اون، این جانورِ اعظم توی آب در عنصرِ طبیعیِ خودشه، ولی ما نه. سرشتِ من هم اونجا توی اعماق ضعیف میشه.»
سانی که با نگاهی نافذ بهفاش مار خیره مانده بود، آرام سردستکم تکان داد. تمامِ حرفهایش منطقی بود.
«...ولی شرطباید میبندم هنوزمسفر میتونم بکشمش.»
با شنیدنِپاسخ این حرفِداشتند غیرمنتظره، نفیس خندید.
اما سانی جدی بود. اطمینانِ خاصی نداشت، ولی فکر هم نمیکرد شانسشان نزدیک به صفر باشد. هر دو قویپیدا بودند و در کنارِ هم حتی قویتر هم میشدند. سایههایش را داشت و خاطرههای قدرتمندی که در اختیارشان بود.تیزِ مهمتر از همه، مارِ لاجوردی صرفاً یک جانور بود... قدرتش هر چقدر هم که هولناک بود، از هوش بهرهای نداشت.
در حالی که سانی پر از انواعاما و اقسامِ نقشههای مکارانه بود و نفیسمیدانستند هم در این زمینه دستکمی از او نداشت.
احتمالِ موفقیتشانباید کم بود، اماپاییندستِ واقعاً غیرممکن نبود.
نفیس آهی کشید.
«شاید... اما شاید نیازی نباشههنوز با جونمون قمار کنیم. ممکنهکجا اصلاً نیازی به جنگیدن باهاش نباشه.»
سانی کمی درنگکابوسِ کرد و بعدفاش سر تکان داد.
حق با او بود. هدفِ فعلیشان این بود که در امتدادِ جریانچطور به پاییندست بروند، به گذشتههای دور، و انسانهایی را پیدا کنند کهماند با ورود به مقبرهٔ آریل از جنگِ میان ایزدان و دیمونها گریخته بودند.
در همین حال، جریانِ آب داشت جسدِکابوسِ هیولای اعظمی را که به عنوان پناهگاه ازباقی آن استفاده میکردند، آرامآرام به همان سمت میکشید.
لاشهٔ عظیمِ لاکپشتِ سیاه مثل کشتیای بود که بهراحتی میتوانستکجا آنها را تا مقصدشان ببرد. با این اوصاف، هیچ دلیلیکردنِ برای مبارزه با مارِ لاجوردی یا هر چیزِ دیگری نداشتند.
البته، اوضاع هر لحظه ممکن بود رواما به وخامت بگذارد. آینده نامشخص بود ومیدانستند هیچ راهی نداشتند بفهمند چه پیش خواهد آمد.
«نه... وایسا... حالا که داریمپاییندستِ به پاییندست میریم، این گذشته نیستاینکه که نامشخصه؟ آه... سرم درد میکنه...»
سانی آهیپاسخ کشید و نگاهیبسیاری به نفیس انداخت:
«پس چیکاراما کنیم؟ حرکتدیگر بعدیمون چیه؟»
نفیس سر بلند کرد. هفت خورشید از همین حالادیگر داشتند در آبهای درخشانِ رودِ بزرگ غرق میشدند وبعدیشان سپیدهدمِ افقِ شرقی رفتهرفته در سیاهیِ مطلقِ شب محو میشد.
نفیس نگاهش را پایین آورد.
«...دیروقته. احتمالاً باید استراحت کنیم و صبح با چشمهای تازهنفس دوباره اوضاعخیلیهای رو بررسی کنیم. تو رو نمیدونم، ولی من کاملاً خستهم. خیلی وقتهباشد نخوابیدم و نبردِ بین لاکپشت و مار هم حسابی ازم انرژی گرفت.»
سانی لبخندِ کجی زد.
او هم خسته بود... در دو روزِ گذشته کاری نکرده بود جز معلق ماندن در آسمان،هستند اما معلوم شد هیچکاری نکردن هم خیلی خستهکننده است. بهخصوص وقتی آدم بین سطحِ رودی مرموز وکنند آسمان معلق باشد و مجبور باشد هر دو را بپاید مبادا موجودِ وحشتناکی آنها را یکجا ببلعد.
«آره. منم خستهم.»
مدتی بعد، آن دو در شکافِ آشنای روی لاکِ هیولایفاش مرده، از باد و نگاهِ نافذِ مارِ باستانی پنهان شدههستند بودند. آتشِ کوچکی میانشان میسوخت و سایههایی روی سنگِ سیاه میانداخت.
سایهها میرقصیدند.
در آن جزیرهٔ تاریک چیزهای زیادی برای سوخت پیدا نمیشد، اما سانیدستکم چند قالب هیزمِ مصنوعیِ فشرده در صندوقِ حریص ذخیره کرده بود. بارِ دیگر،کردنِ صندوقچهٔ آلیاژیِ وفادارش به کار آمده بود... هرچند متأسفانه، دیگر تقریباً خالی بود.
نفیس با تهماندهٔ آذوقههای سانی غذایی درست کرد و در حالی که دنیا آرامآرام درفتح تاریکی فرو میرفت، آن دو شامی دیروقت خوردند. درخششِ ملایمِ آب از داخلِ شکاف پیدا نبودسطحِ و انگار دیگر هیچچیز بیرون از آن دایرهٔ کوچکی که آتش روشنش کرده بود، وجود نداشت.
هیچ ستارهای دردادن آسمانِ سیاه نبود،رازهای و برای همین...
سانی بیاختیار شبِ مشابهی از سالها پیش را به یادکجا آورد؛ زمانی که او و نفیس تازه در ساحلِ فراموششده باکاهنهها هم آشنا شده بودند و در تاریکی با هم حرف میزدند.
خدایان... تقریباً چهارکابوسِ سال از آن موقعاما گذشته بود، مگه نه؟
لبخندِ کوچکی روی لبش نشست.
«هی... یادته چطوردادن ماجراهای اودیسئوس رورازهای برام تعریف کردی؟»
نفیس سر از غذایش برداشتهنوز و لحظهای درنگ کرد. حالتی غرقهستند در فکر روی چهرهٔ زیبایش نشست.
«آره. چطور؟»
سانی سر تکان داد وپاییندستِ یک قاشق از سوپِ غلیظفهمیدنِ و خوشعطر را در دهانش چپاند.
«نه، هیچی. اون یارو اودیسئوس... ولیرازهای فکر نکنم نصفِ بدبختیهایی که ماخیلیهای از سر گذروندیم رو کشیده باشه...»