چپتر 1685: کاسبیِ پررونق
0«رئیس... حالت خوبه؟»
صدای آیکو کمی گیج به نظر میرسید و با نگاهی پرتردید به سانیهزارتوی چشم دوخته بود. دخترِ ریزنقش نزدیکِ سقف شناور بود و از قفسهٔ مشروباتشانایزدی موجودی میگرفت. در همین حین، سانی مشغولِ آشپزی بود و زیرلب ناسزا میگفت.
آن روز مشتریها زیاد بودند،بار اما سانی حتی نمیتوانست آواتاری ظاهرخیره کند تا به سیلِ سفارشها برسد.
اون یارو سومی! عوضیِ خودخواه!
دندان قروچه کرد.
آخه کلِ جوهرم کجا رفت؟!
سایهٔ دلگیر که برای یک بار هم که شدهرها به حالِ خودش رها شده بود، تمسخرآمیز به اواصطلاحه خیره بود. سانی هم متقابلاً به آن چشمغره رفت.
چیه؟ میدونم ماگفتگوی یه نفریم! فقطمیکرد یه اصطلاحه، باشه؟!
عبارتِ «کسی جز خودت روبیش مقصر ندون» هرگز تا اینهزارتوی حد تلخ و گزنده نبود.
چند روزِ گذشته برای سانی آسان نگذشته بود و همهاش تقصیرِ آواتارِ سومش بود.آینه اول از همه، مشکلِ نقابِ بافنده بود... قصد داشت سرورِ سایهها همیشه آن را بهکپی چهره داشته باشد، اما در عمل، این کار داشتنِ هرگونه گفتگوی معقولی را غیرممکن میکرد.
خب... شاید نهدلگیر غیرممکن. اما قطعاً بیشحالِ از حد اعصابخردکن بود.
بنابراین، سانی از زمانِ بازگشت ازمیکرد هزارتوی آینه در زیرِ حصار، مشغولِزمانِ ساختِ خاطرهای ویژه برای آواتارِ سوم بود.
او واقعاً نمیتوانست [ردای دروغ] را بازتولید کند؛ هرچهبازگشت باشد نقابِ بافنده خاطرهای ایزدی بود، بنابراین ساختنِ نسخهایواقعاً کپی حتی از یک افسون کاملاً خارج از توانش بود.
با این حال میتوانست با استفاده از تغییری در افسونهای ردایِ مهآلود، نسخهایهزارتوی تقلبی از نقابِ بافنده بسازد. حتی کمی از [برگِ پاییزی] — یکی از خاطرههاییساختنِ که از دست داده بود — را هم به این ترکیب اضافه کرده بود.
در نتیجه، سرورِ سایهها میتوانست همچنان یک راز باقی بماند. صدا، قد، رنگِ مو و ویژگیهای عرفانیاش یا پنهان بودند یاکسی تحریف میشدند. البته تا زمانی که نقابِ بافندهٔ واقعی احضار نمیشد، در برابرِ تمامِ اَشکالِ پیشگویی مصونیت نداشت... اما از آنجانقابِ که کاسی از قبل حقیقت را میدانست و موافقت کرده بود پنهانش کند، نیازی به چنین سطحی از پنهانکاری نبود. دستکم فعلاً.
تا زمانی کهگفتگوی نیروهای خاندانهای بزرگمیکرد به گورِ خدا میرسیدند.
در هر صورت، ساختِ این خاطره که سانی با تنبلیهزارتوی نامش را [قطعاً من نیستم] گذاشته بود، او را چند شببازتولید بیدار نگه داشته بود. با این وجود، ساختنش امری حیاتی بود...
بیدارشدگانی که با سایهها پیوند داشتند همین حالا هم بسیار کمیاب بودند، و اگر کاشف بهحصار عمل میآمد که مغازهدارِ سادهٔ حصار نه تنها این ویژگیِ نادر را با سرورِ سایههای مرموزخارج شریک است، بلکه قد و قامتی شبیه به آن قدیسِ مرموز دارد... زندگیِ آرامش به پایان میرسید.
چند شب بیدار ماندنبرای کمی دردسر داشت، اماخودش میتوانست از پسش بربیاید.
اما بعد، باید میرفت وغیرممکن اقیانوسی از جوهر را هماعصابخردکن در گورِ خدا هدر میداد!
عبور از گودالها و مبارزه با جانورانِ اعظم به اندازهٔ کافی بد بود. اما بعد، سانی تصمیمسوم گرفته بود خودش بهتنهایی آن دو خفته را برگرداند... ویرانههای شهرِ فراموششده در مجاورتِ معبدِ بینام قرارتغییری داشت، اما فقط نسبت به اندازهٔ کلیِ منطقه. در حقیقت، نزدیک به دویست کیلومتر بینشان فاصله بود.
کاملاً در توانش بود که حینِ حملِ دو انسانِ خفته، سه یا چهارهزارتوی پرشِ متوالی انجام دهد و بعد از همان راه برگردد. با این حال، هزینهٔساختنِ جوهرِ چنین سفری بسیار بالا بود و ذخایرش را تا حدِ خطرناکی تخلیه میکرد.
پس، حالا...
سانی کلافه و درمانده بود. حتی نمیتوانست به خودش اجازه دهدبنابراین آواتارِ دیگری ظاهر کند، چه رسد به اینکه کارِ طاقتفرساتری انجام دهد.ردای هرچه جوهر برایش باقی مانده بود باید برای مواقعِ اضطراری حفظ میشد.
چه خوب شد که نفیس با آتشبانان گورِزمانِ خدا را ترک کرده بود. خدا میدانست که اصلاًسوم نمیخواست نفیس او را در چنین وضعیتِ رقتانگیزی ببیند.
بنابراین سانی چارهای نداشتغیرممکن جز اینکه رنج بکشدبیش و در دل ناسزا بگوید.
«آمادهست. بفرستش میزِ هفتم!»
آیکو با تلهکینزیِ خود بشقابی با تزئینِ زیبا را به سالنِبنابراین غذاخوری فرستاد و سانی بالاخره یک دقیقه فرصتِ استراحت پیدا کرد. سانیردای آهی کشید، جرعهای آب از چشمهٔ بیپایان نوشید و کمی اخم کرد.
[سانی.]
صدای کاسی ناگهانمعقولی در سرش پیچیدشاید و تنش را لرزاند.
هنوز بهسایهٔ این ارتباطبرای عادت نداشت.
...اما در عینِگفتگوی حال، بهطرز عجیبی بیششاید از حد آشنا بود.
[بله، قدیس کاسیا؟]
لحظهای بعد،گفتگوی صدای نرمشغیرممکن دوباره پیچید:
[راجع به سفارشِ خاطره.برای امروز کسی رو میفرستم مغازهترها تا جزئیات رو توضیح بده.]
ابرویی بالا انداخت.
همین الانش هم داشت توی گوشش پچپچبنابراین میکرد... البته مجازاً. واقعاً نیازی بود کسیساختِ رو بفرسته؟ نمیتونست همونجا مستقیم بگه چی میخواد؟
...شاید کاسی هممعقولی داشت در مصرفِشاید جوهر صرفهجویی میکرد.
شانهای بالا انداخت.
[باشه. چیزِ دیگهای هممعقولی هست؟ ببخشید، یکم سرمقطعاً شلوغه... امروز مشتری زیاده.]
کاسی لحظهای سکوت کرد.
[چیزِ دیگهای نیست.معقولی خب... راستش. یه چیزیقطعاً هست که باید بگم.]
چهرهٔ سانی در هم رفت. قضیه چی بود؟ نکنه رؤیاییتمسخرآمیز دیده بود و میخواست به چیزی اشاره کنه؟ امکان نداشت...عبارتِ مگه کاسی بهش نگفته بود که آینده دیگه واضح دیده نمیشه؟
نگاهش را پایین انداخت.
[سراپا گوشم.]
عجیب بود که این بارمیکرد کمی مکث کرد. اما سرانجام، صدایشزمانِ بارِ دیگر در ذهنش طنین انداخت:
[چیزِ مهمی نیست، واقعاً. فقط یه نصیحتِ کوچیک... در آینده،تمسخرآمیز شاید بهتر باشه موقعِ صحبت با زنها از کلماتی مثلعبارتِ «سنگین» و «بار» استفاده نکنی. میدونی، فقط گفتم در جریان باشی...]
پلکش پرید.
لحنِ کاسی مؤدبانه و جدی بود،اعصابخردکن اما سانی بیاختیار حس کرد کهزیرِ او دارد... خندهاش را فرو میخورد؟
سانی گلویش را صاف کرد.
[...آه. بامزهست. تقریباً همونقدر بامزه که من داشتم تو آرامش برای خودم زندگی میکردم، اما فقط چند روز بعدباشه از اینکه سر و کلهٔ زنِ موردنظر جلوی درِ خونهم پیدا شد، یهو یه تایرنتِ نفرینشده سعی کرد منو یهاول لقمهٔ چپ کنه. آدمی که کمتر از من مبادیِ آداب باشه ممکنه اینو یکم بارِ اضافی بدونه، اینطور فکر نمیکنی؟]
جوابی نیامد.
مدتی صبرمیکرد کرد، سپسقطعاً نفسِ عمیقی کشید.
«لعنت.»
سانی کمکم داشت میفهمید که وحشتناکترین چیزحالِ در موردِ توانِ کاسی، این نبود کهچیه میتوانست مخفیانه از هر کسی جاسوسی کند.
این بود که اومعقولی تعیین میکرد چه کسیقطعاً حرفِ آخر را بزند!
زیرِ لبمیکرد غرولند کرد وبیش به آشپزی برگشت.
روز مثلِ برقوباد گذشت. سانی آنقدر سرشحالِ شلوغ بود که تا عصر حتی یک بارمیدونم هم ننشست... که در تئوری، اتفاقِ خوبی بود.
چرا باید از محبوبیتِ روزافزونِ رستورانشمیکرد شکایت میکرد؟ سفارشِ کاسی هم قرارزمانِ بود برای تجارتخانهٔ درخشان بسیار سودآور باشد.
فقط مسئله این بود که سخت کار کردن یک چیزهزارتوی بود، و سخت کار کردن در حالی که همزمان دردروغ دو جایِ دیگر هم سخت کار میکردی، یک چیزِ کاملاً متفاوت!
با پایین رفتنِ خورشید پشتِ افق و پدیدار شدنِ هلالِ ماهزمانِ در آسمانِ مخملی، سالنِ غذاخوریِ تجارتخانهٔ درخشان خالی از جمعیت شد.ردای آیکو رفته بود و سانی باید خودش بهتنهایی مغازه را میبست.
داشت سینیِ ظرفهای کثیفبرای را به آشپزخانه میبرد کهرها کسی به در نزدیک شد.
لابد همونهرگونه کسیه کهمعقولی کاسی فرستاده...
رو به در چرخیدقطعاً و منتظر ماند تازمانِ آن شخص وارد شود.
اما وقتیگفتگوی زنگولهٔ نقرهایغیرممکن به صدا درآمد...
سانی ناگهان سکندری خوردبرای و با صورت زمینخودش افتاد. ظرفها روی زمین غلتیدند.
این... این اینجا چیکار میکنه؟!
همانطور که روی زمینقطعاً افتاده بود، با احتیاطزمانِ نگاهی به بالا انداخت.
پاهای کشیده... کمرِمعقولی باریک... پیراهنِ تابستانیِشاید سبک... پوستِ مرمرین...
موهای ابریشمیاش سیاه بود،برای اما این برای پنهانخودش کردنِ هویتش کافی نبود.
چشمانِ سانی گشاد شد.
«شخصی» کهمیکرد کاسی قول دادهبیش بود بفرسته... نفیسه؟!
بله، اشتباهی در کار نبود.
نفیس که تازه همین دیروز معبدِشده بینام را ترک کرده بود، حالا بهچشمغره طریقی اینجا، در تجارتخانهٔ درخشان حضور داشت.
با گیجیهرگونه به اومعقولی چشم دوخته بود.
لحظهای تردید کردشاید و سپس بااعصابخردکن لحنی مؤدبانه پرسید:
«...استاد سانلس؟گفتگوی بهم گفتن میتونینمیکرد خاطرههای قدرتمندی بسازین.»