چپتر 1668: استخوانهای تهی
0سانی خودش را از آخرین بخشِ شکافِ باریک بیرون کشید و ناگهانمیدانست به فضایی باز و پهناور رسید. قدمی به کنار برداشت، به سطحِ متخلخلِدیده استخوانِ باستانی چسبید و گذاشت نفیس هم پشتسرش روی آن لبهٔ خطرناک بیاید.
نفیس چیزی نمیدید، چون همهچیز همچنان در تاریکیِ مطلققارهای فرورفته بود، اما زیرِ پایشان... دنیایی پنهان تا جایی کهداشت چشم کار میکرد کشیده شده بود؛ دنیایی سرشار از حیات.
در آن لحظه داخلِ استخوانِ سینهٔ ایزدِ مرده بودند؛ استخوانی که اندازهاش با قارهای کوچکنورِ برابری میکرد. درست مانندِ بقیهٔ استخوانها، تهی بود و عالمی برای خودش داشت. مغز استخوانی کهآنها روزگاری فضای پهناورِ درونِ استخوانِ سینه را پر میکرد، مدتها بود که از بین رفته بود.
و بهجایش،سرخسهای جنگلی مخوفمانند روییده بود.
هوای مرطوب پر از آمیزهٔ وصفناپذیری از بوهای تند بود. زیرِ پایشان، سایبانِ نفوذناپذیری از درختانِ بیشمار همچون دریایی شنگرف تابمیدرخشید میخورد. بیشترشان بیگانه و هیولاوار بودند و برگهایی به رنگِ سرخِ تند داشتند. سرخسهای نخستین مانند برجهایی شکوفا قد برافراشته بودند وابرها پیچکها و بوتههای وحشی همچون دیوار از میانِ تنههای ناهموار بالا میرفتند. خزهٔ سرخِ خونی همهچیز را مانند فرشی نرم پوشانده بود.
سانی در تاریکی نمیتوانست رنگها را ببیند، اما آنقدر میدانستکوچک که حدس بزند. بیرون از قطعهٔ عالمِ سایه، جنگل با نورِروزگاری رنگپریدهٔ خودش میدرخشید و برای همین ظاهرِ واقعیاش را دیده بود.
اینطرف و آنطرف، ستونهای عظیمی از گیاهانِ مهیب تا گنبدِ استخوانِ سینه بالا رفته و به شکافهای سطحِ آن چسبیدهواقعیاش بودند — آنها پیچکهایی بودند که جنگل برای رسیدن به آسمان دراز کرده بود. جنگل از آنها استفاده میکرد تا وقتیمیپوشاندند ابرها خورشید را میپوشاندند، نورِ پراکندهٔ آفتاب را بنوشد و هر بار که میسوختند و خاکستر میشدند، دوباره آنها را میرویاند.
...و البته، انواعواقسامنخستین موجوداتِ پست زیرِ سایبانِبرافراشته این جنگلِ زیرزمینی میزیستند.
دستههایی از پلیدهای قدرتمند اینجا زندگی میکردند: فاسدشده، اعظم و حتی نفرینشده. برخیشان عظیم و عجایبالخلقه بودند و برخی آنقدر کوچک که بهسختی میشد بادیده چشمِ غیرمسلح دیدشان. همهٔ آنها در کورهٔ نیازِ حیاتی به تولد و رشد روی سطحِ زمین آبدیده شده بودند و تنها آنهایی که آنقدر خوششانسمیسوختند و درندهخو بودند که به بلوغ برسند، میتوانستند به گودالها سرازیر شوند و امید داشته باشند که اینجا، دور از نگاهِ بیرحمِ آسمانِ سوزان زنده بمانند.
جنگلِ تاریک بهشدت مرگبار بودمرده و بیشترِ مرگهایی که اینجاکوچک رقم میخورد، بینهایت هولناک بود.
اینجا همان جایی بود کهرنگها سانی، نفیس را پس ازبزند چهار سالِ طولانی دوری آورده بود.
«زیاد هم... رمانتیک نیست.»
در دل آهیخونی کشید و بعد سرتاریکی چرخاند تا نگاهش کند.
تاریکی، بویِ جنگل و همسراییِ وصفناپذیرِ صداهای خشخشی که در آغوششان میگرفت، انگار نفیسبقیهٔ را آشفته نکرده بود. چهرهٔ زیبایش آرام بود، بدنِ کشیدهاش در حالتِ راحتی قراررفته داشت و نوکِ شمشیری که سانی به او داده بود، رو به زمین بود.
شعلهٔ سفیدی که کفِنمیتوانست دستش میرقصید، در عمقِ چشمانِحدس خاکستری و آرامش بازتاب مییافت.
سانی لحظهای حس کرد سایهای از احساسی تند دربوتههای آن چشمها دویده است، اما بعد ناپدید شد وخونی جای خود را به همان خونسردی و خویشتنداریِ همیشگیاش داد.
«چقدر با زمین فاصله داریم؟»
سانی لحظهای مکث کرد.
«بهتره یهپوشانده خاطره احضار کنی.رنگها یکم سقوط داریم.»
سر تکان داد و بعد،برجهایی پوستِ مرمرینش برای لحظهای کوتاهوحشی با درخششی ملایم روشن شد.
سانی انتظار داشت نفیس همان ردای نیمهشفافِ آشنا را احضار کند، اما درحدس عوض، جفت بالِ زیبای سفیدی از نورِ پشتِ سرش بافته شد. نفیس قبضهٔ شمشیرشآنطرف را گرفت، قدم در خلأ گذاشت و با ظرافتی مسحورکننده به پایین سُر خورد.
با پایین رفتنش به سمتِ جنگل،بودند گویِ شعلهای که در دستش میسوختدرست شبیهِ ستارهٔ در حالِ سقوطِ تنهایی بود.
آهی کشید و بعد به دنبالش پایین رفت. درحدس حینِ سقوطِ سانی، پیکرش موج برداشت و به کلاغیهمین سیاه تبدیل شد که پرهایش از تاریکیِ اطراف قابلتشخیص نبود.
نفیس همچون روحی از نور در جنگل فرود آمد و تنههای درهمپیچیدهٔ درختانِ باستانیناهموار و خزهٔ سرخی را که رویشان روییده بود روشن کرد. بالهایش یک بار بهحدس هم خوردند، تندبادی قدرتمند به اعماقِ جنگل فرستادند و بعد با خشخشی نرم ناپدید شدند.
سانی پشتِ سرش فرود آمد،نرم شکلِ انسانیاش را گرفت وببیند چند لحظه به او خیره ماند.
افکارش آشفته بود.
زیبا... زیادی زیبای لعنتی.
حتی نمیتوانست تصور کند آن خفتهٔ بیچاره چه حسی داشته، وقتی کسی به اینناهموار نفسگیری از اعماقِ ناامیدی نجاتش داده، در آغوشش گرفته و درمانش کرده بود. روحیحدس زیبا با لطافتی آسمانی که بهنحوی او را در اعماقِ جهنم پیدا کرده بود.
خب، قطعاً از اینکهفرشی دیوِ تاریک و شومی مثلِرنگها سانی نجاتش بدهد بهتر بود.
عوضیِ خوششانس.
سانی در دلش یادداشت کرد که رؤیابین ری را از زنانِ زندگیاشعالمِ دور نگه دارد — خدایان میدانستند سانی پیشتر برای نجاتِ یک خفته چقدرعظیمی سوخته بود! — جلو رفت و به نفیس اشاره کرد که دنبالش بیاید.
نفیس همین کارنخستین را کرد وشکوفا مدتی ساکت ماند.
اما سرانجام پرسید:
«باید اینقدر بیاحتیاط باشیم؟»
سانی هیچ تلاشی برای پیشروی با احتیاط نکرده بود و با قدمهای بلند به جلو میرفت. این رفتار با نحوهٔ عملکردِدیده یک نفر در منطقهٔ مرگ بسیار فاصله داشت، آن هم منطقهای به درندهخویی و پستیِ گودالهای عظیمِ درونِ استخوانهای ایزدِ مرده.پراکندهٔ قابلدرک بود که نفیس از طرزِ برخوردش گیج شده باشد؛ طوری در جنگلِ مرگبار قدم میزد که انگار آنجا مالِ خودش است.
اما خب...سرخسهای بهنوعی مالِمانند خودش بود.
سانی سر تکان داد.
«فعلاً در امانیم.»
اما بهمحضِ اینکه صدایشنمیتوانست در هیاهوی جنگل بلعیدهمیدانست شد، صدای متفاوتی شنیدند.
فسفسِ عمیق،سرخسهای خشن و سنگینِبرجهایی نفسکشیدنِ چیزی عظیم.
نفیس شمشیرشخزهٔ را بالافرشی آورد، آمادهٔ ضربهزدن.
اما نیازی نبود.
لحظهای بعد، درختانِ روبهرویشان کنار رفتند و فضایمیدانست بازِ کوچکی نمایان شد. آنجا، موجودِ کریهی رویرنگپریدهٔ فرشی از خزه و برگهای پوسیده دراز کشیده بود.
بدنش شبیهِ تپهای از گوشتِ سوخته بود، با عضلاتِ ترسناکی که زیرِ پوستِ سیاه و پوسیدهاش بیرون زده بودند. شکلش تا حدودیتاریکی انساننما بود، اما سرِ بزرگِ موجودِ کابوس به شغال شباهت داشت و آروارههای نیمهبازش آنقدر وسیع بود که میتوانست یک ساختمانِ کامل راگیاهانِ ببلعد. نیشهای سربرآوردهاش با درخششی طلایی برق میزدند و پشتشان، زبانی سیاه پنهان بود که از زخم و جای زخم پوشیده شده بود.
هیولایی اعظم.
عجیب اینکه، پلید تکان نمیخورد. چشمانِ عظیمش بسته بودقارهای و نفسهایش عمیق و آرام بود. هیچ نشانهای ازبرای اینکه آنها را حس کرده باشد به چشم نمیخورد.
نفیس مدتی به آن موجودِ هیولایی خیره ماند وحدس بعد نگاهی به سانی انداخت. سانی با منظرهای نادرهمین روبهرو شد... رگهای از تردید در چهرهٔ زیبایش دیده میشد.
«خوابیده...؟»
نگاهی به موجودِخونی کابوس انداخت وپوشانده بعد سر تکان داد.
«معلومه که خوابیده.»
بیآنکه هیچ توجهی بهنمیتوانست هیولای اعظم بکند، بامیدانست بیتفاوتیِ سردی از کنارش گذشت.
«...بالاخره خودم خوابش کردم.»