---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 610: ذهنِ یک جانور • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 610: ذهنِ یک جانور

0

«سایه! سایه! سایه!»

...سانی تلوتلو خورد و به شمشیرِ شکستهٔ در دستش نگاه کرد. کی شکسته بود؟‌تحمیل​ دقیقاً یادش نمی‌آمد. این یکی از اولین سلاح‌هایی بود که در میدانِ نبرد برداشته بود،‌پنهان​ درست بعد از کشتنِ... صبر کن، برای گرفتنِ این شمشیر چه کسی را کشته بود؟

چهره‌های مردگان در ذهنش می‌چرخیدند و با چشمانی تهی به او خیره می‌شدند. آن‌قدر زیاد بودند که حتی نمی‌توانست‌حالتِ​ بگوید آیا همهٔ آن‌ها زمانی متعلق به دشمنانی واقعی بوده‌اند یا صرفاً ساخته و پرداختهٔ تخیلش هستند. نه، آن‌هفته‌هایی​ یکی واقعی بود... اولین انسانی که در کولوسئوم کشته بود. همان نبردی بود که شمشیر را در آن برداشته بود.

این روزها، در‌می‌داشتند​ به یاد آوردنِ‌ایده‌ای​ چیزها مشکل داشت.

سانی شمشیرِ شکسته را دور انداخت و‌هستند​ به جمعیتی که نامش را فریاد می‌زدند‌آوردنِ​ نگاه کرد. سایه... درست است! خودش بود.

چِت شده احمق...‌خوبه​ از کی تا‌درنگ​ حالا اسمت این شده؟

غرید؛ ای کاش سلاحِ شکسته را به سمتِ یکی از انسان‌ها پرت کرده بود. نه اینکه فایده‌ای داشته باشد‌حالتِ​ — افسون‌های قدرتمندی در سنگ‌های باستانیِ کولوسئوم رخنه کرده بود. برخی از آن‌ها برای این بودند که جلوی فرارِ مبارزان‌صرفِ​ را بگیرند و برخی دیگر تماشاگران را از خشمِ آن‌ها در امان نگه می‌داشتند. از بعضی‌هایشان هم هیچ ایده‌ای نداشت.

تمامِ تلاش‌هایش برای رهایی‌بعضی‌هایشان​ از این مکانِ نفرین‌شده‌تمامِ​ شکست خورده بود... فعلاً.

«دیو... حالت خوبه؟»

سانی چند لحظه درنگ کرد، سپس نگاهی به الیاس انداخت و آرام از آن حالتِ‌بیرون​ ذهنیِ عجیبی که نبرد به او تحمیل کرده بود، بیرون آمد. مردِ جوان با حالتی غریب‌صرفِ​ در چهره‌اش به او نگاه می‌کرد و کمی دلهره در عمقِ چشمانِ آبیِ روشنش پنهان بود.

جوان در هفته‌هایی که صرفِ مبارزه با انواعِ هیولاها — چه از نوعِ کابوس و چه انسان — در میدانِ‌ذهنیِ​ نبرد کرده بودند، بسیار قوی‌تر شده بود. تمامِ آن خرده‌های روح برایش هدر نرفته بود. توانِ شفابخشی‌اش حالا بسیار قوی‌تر‌مبارزه​ شده و مهارتش به‌عنوان یک جنگجو شکوفا شده بود. چهره‌اش هم تغییر کرده و استخوانی و زاویه‌دار شده بود... تقریباً بالغ.

آدم در جهنم‌می‌داشتند​ چاره‌ای نداشت جز‌ایده‌ای​ اینکه زود بزرگ شود...

دردِ نقص وجودِ سانی را فرا گرفت و‌انسانی​ سرانجام خلسهٔ عجیبش را در هم شکست. دندان‌هایش‌مشکل​ را به هم سایید و سر تکان داد.

«خب... خوبه. می‌دونی، اخیراً عجیب شدی. یکم‌سپس​ جوهر برام مونده، پس بذار قبل از‌تحمیل​ اینکه ما رو برگردونن تو قفس‌ها، شفات بدم.»

سانی اجازه داد جوان نزدیک شود و توانِ سرشت خود را فعال کند،‌لحظه​ در حالی که به جنگ‌افروزی که تازه کشته بودند خیره مانده بود. این‌جوان​ یکی کمی چالش‌برانگیز بود... حرامزاده چیزی نمانده بود یکی از بازوهایش را قطع کند.

برده‌دارهایی که با‌می‌داشتند​ آن‌ها می‌جنگیدند، اخیراً‌ایده‌ای​ قوی‌تر شده بودند.

یه جای کار می‌لنگه.

سانی به جنگ‌افروزها فکر نمی‌کرد. داشت به وضعیتِ خودش فکر می‌کرد. در شروعِ همهٔ این‌ها، حال‌وروزِ بسیار‌مردِ​ بدی داشت... روز به روز در میدانِ نبرد جنگیده بود، زخم‌های وحشتناکی برداشته و بارها و بارها‌هیولاها​ کتک خورده بود، فقط برای اینکه با چنگ و دندان زنده بماند و دوباره به قفس انداخته شود.

در ابتدا، با وجودِ تمامِ وحشتِ وضعیتش، روحیه‌اش را‌دیو​ حفظ کرده بود. مدام فکر می‌کرد و محیطِ اطرافش را‌حالتِ​ بررسی می‌کرد تا راهی برای فرار بیابد. هنوز امید داشت.

اما پس از مدتی که هیچ‌چیز جواب نداد، بارِ درد، عذاب و ناامیدی سنگین‌تر و سنگین‌تر‌دیو​ شد و بعد از آن هم باز سنگین‌تر. بذرِ یأسی در روحش ریشه دوانده بود. همین‌مردِ​ که آنجا جا خوش کرد، بی‌مهار رشد کرد و تهدید می‌کرد که او را در هم بشکند.

...سانی در هم نشکسته بود. اما باید دنبالِ راهی می‌گشت تا بدونِ اینکه‌یاد​ هر بار تکه‌هایی از گوشتِ تنش را از دست بدهد در میدانِ نبرد‌چِت​ زنده بماند، تا منتظرِ فرصتی بماند که راهِ فراری خودش را نشان دهد.

او این راه‌خوبه​ را در رقصِ‌درنگ​ سایه پیدا کرده بود.

این ایده مدت‌ها در اعماقِ ذهنش پنهان مانده بود، اما تنها حالا، در رویارویی با این یأسِ‌الیاس​ روح‌شکن، سانی آن را به روشنایی آورده بود. تصمیم گرفته بود تلاش کند و گسترهٔ سبکِ نبردش‌چشمانِ​ را وسیع‌تر کند تا نه تنها تقلید از انسان‌ها، بلکه موجوداتِ کابوس را هم در بر بگیرد.

نتیجه... موفقیتی چشمگیر بود.

سانی، مسلح به کالبدِ یک دیو، در کمالِ تعجب دریافته بود که نفوذ به ذاتِ نحوهٔ حرکتِ‌داشت​ این پلیدهای دیوانه در نبرد بسیار آسان است؛ اینکه چطور از بدن‌های هیولایی و توان‌های پستشان برای‌سمتِ​ دریدن، ویران کردن و نابودیِ هرچه سرِ راهشان بود استفاده می‌کردند. و بعد، آن را دزدیده بود.

او هم چنگال داشت. او هم نیش‌سپس​ و شاخ داشت. او هم کینه و‌تحمیل​ بی‌رحمیِ فراوانی داشت که در قلبش می‌سوخت.

...نه اینکه در نهایت داشتنِ کالبدِ‌شکست​ دیو اهمیتی داشته باشد. آنچه لازم‌چند​ بود، تمایل به تغییرِ طرزِ فکرش بود.

چرا نمی‌توانست نحوهٔ ویران کردن،‌هیچ​ دریدن و نابود کردن را‌رهایی​ از این موجودات یاد بگیرد؟

او دقیقاً همین کار را کرده بود و رفته‌رفته عملکردش در میدانِ‌روزها​ نبرد رو به بهبود گذاشت. تواناییِ تقلید از موجوداتِ کابوس نه تنها سبکِ‌خودش​ نبردش را تقویت می‌کرد، بلکه آن‌ها را پیش‌بینی‌پذیرتر و در نتیجه کم‌خطرتر می‌ساخت.

البته این کار آسان نبود. در واقع، درکِ اینکه تباه‌شدگان چطور می‌جنگیدند و‌عجیبی​ چه انگیزه‌هایی هدایتشان می‌کرد، به‌نوعی بسیار سخت‌تر از رمزگشاییِ پیچیده‌ترین سبکِ نبرد بود.‌چشمانِ​ ذهنِ آن‌ها منحرف، عجیب و با هرچه تا به حال شناخته بود بیگانه بود.

با این حال، چاره‌ای جز تمرین‌شکست​ نداشت، انگار که جانش به آن‌چند​ بسته بود. چون واقعاً هم همین‌طور بود.

و سرانجام،‌نگه​ تلاش‌هایش به‌بعضی‌هایشان​ ثمر نشست.

سانی دقیقاً به یاد نمی‌آورد کِی به این پیشرفتِ بزرگ دست یافته بود، اما در مقطعی متوجه‌داشت​ شد که می‌تواند موجوداتِ کابوس را بسیار بهتر درک کند. از آن نقطه به بعد، تسلطش بر‌سمتِ​ رقصِ سایه که از زمانِ مسابقاتِ رؤیاشهر دچار رکود شده بود، سرانجام دوباره شروع به پیشرفت کرد.

آن هم با سرعتی ترسناک.

حالا سانی می‌توانست از رقصِ سایه استفاده کند تا، دست‌کم در ذهنش، شکل و فرمِ تمامِ دشمنانش را به خود‌ذهنیِ​ بگیرد و به این ترتیب بداند که چطور می‌خواهند برای نابودی‌اش تلاش کنند. با دانستنِ این موضوع، توانسته بود نقشه‌شان‌مبارزه​ را پیش‌بینی کند و در عوض خودش اول آن‌ها را بکشد؛ یکی پس از دیگری، روز به روز، هفته به هفته...

و حالا اینجا بود.

به‌سختی به‌بوده‌اند​ یاد می‌آورد‌ساخته​ که کیست.

همان‌طور که الیاس زخم‌هایش را درمان‌درنگ​ می‌کرد، سانی به جنگ‌افروزِ مرده خیره‌ذهنیِ​ ماند و اخمش هر لحظه عمیق‌تر شد.

«نکنه... دارم‌تلاش‌هایش​ تبدیل به یه‌نفرین‌شده​ موجودِ کابوس می‌شم؟»

این فکر‌نگه​ لرزهٔ سردی‌بعضی‌هایشان​ بر تنش انداخت.

اصلاً آدم چطور فاسد‌شده می‌شد؟

...مدتی بعد، پس از بازگشت به قفس، سانی با ترس به تاریکی خیره شد. این... این خطری نبود‌جوان​ که پیش‌بینی کرده باشد. از وقتی به چرخ‌گوشتِ وحشتناکِ میدانِ نبرد پرتاب شده بود، چنان روی زنده ماندن‌کابوس​ در نبردهای هولناک تمرکز کرده بود که احتمالِ نابودیِ ذره‌ذرهٔ خودِ وجودش هرگز به ذهنش خطور نکرده بود.

دقیقاً چه‌تلاش‌هایش​ بلایی داشت‌مکانِ​ سرش می‌آمد؟

سانی به میله‌های‌می‌داشتند​ نشکنِ قفسش خیره‌ایده‌ای​ شد و لرزید.

«لعنت... واقعاً،‌بوده‌اند​ واقعاً باید از‌پرداختهٔ​ اینجا برم بیرون...»

اما چطور؟ تمامِ این مدت در تلاش برای فرار‌الیاس​ بود، آن هم بدونِ حتی ذره‌ای شانس. طوقِ لعنتیِ دورِ‌حالتی​ گردنش تضمین می‌کرد که هرگز نتواند کولوسئوم را ترک کند...

چشمانِ سیاهش تنگ شد.

«نه... نه، باید طاقت بیارم،‌هیچ​ فقط یه کم دیگه. این دیوونگی‌مکانِ​ قرار نیست تا ابد طول بکشه.»

اصلاً امکان نداشت. نیمی از قفس‌های سیاه‌چال‌هستند​ از قبل خالی شده بودند و ساکنانشان‌آوردنِ​ روی سنگ‌های سرخِ میدانِ نبرد قتل‌عام شده بودند.

برده‌های جنگ‌افروزها برای‌خوبه​ کشتن رفته‌رفته رو‌درنگ​ به اتمام بود.

و وقتی تعدادشان بیش از‌نفرین‌شده​ حد کاهش می‌یافت و تنها‌حالت​ درنده‌ترین و مرگبارترین هیولاها باقی می‌ماندند...

حتماً اتفاقی می‌افتاد.

...مگه نه؟

حسِ سردی‌حالت​ از یأس ذهنش‌لحظه​ را غرق کرد.

«اما اگه نیفته چی؟»

ناولها | novelha.net