---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1622: رازهای بسیارِ سایه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1622: رازهای بسیارِ سایه

0

سرورِ سایه‌ها پس از پایانِ دوئل انگار حوصلهٔ حرف زدن نداشت. شاید از نتیجه ناراضی بود، یا‌مشکلی​ شاید برای مقاومت در برابرِ سیلِ فولادیِ نفیس، بیش از حد به خود فشار آورده بود و‌متعالی​ استراحت می‌خواست. با توجه به مرموز بودنِ این قدیسِ انزواطلب، محال بود بتوان فهمید در سرش چه می‌گذرد.

در هر حال، کمی پس از ناپدید شدنش در تاریکی،‌حتی​ اهریمنِ عقیقیِ زیبا بار دیگر به حرکت درآمد و راهنمایی‌شان‌تجربهٔ​ کرد تا بیرون بروند و خارج از معبد اردو بزنند.

محدودهٔ اطرافِ دژِ باستانی به اندازهٔ کافی امن بود، چرا که سایه و خادمانش تمامِ موجوداتِ کابوس را از‌احضار​ بین برده بودند. از این رو، آتش‌بانان مشکلی با استراحت در بیرون نداشتند... به هر حال، هنوز هیچ اعتمادی‌بگیرند​ میانِ آن‌ها و اربابِ معبد شکل نگرفته بود. استراحت زیرِ سقفِ او، در محاصرهٔ موجوداتِ قدرتمند، برایشان ناخوشایند بود.

اهریمنی متعالی، تروری متعالی، اهریمنی مطلق... و خدا‌اردوگاه​ می‌دانست چه کسانیِ دیگر. این قدرت کافی بود‌حتی​ تا نیرویی بسیار قوی‌تر را هم به درنگ وادارد.

پس، در فاصلهٔ حدوداً دوازده متریِ‌امن​ عمارتِ تاریک و عظیمِ دژ، در‌کابوس​ میانِ استخوان‌های موجوداتِ کابوسِ کشته‌شده اردو زدند.

فانوس‌ها تاریکی را پس زدند و آتشی در وسطِ اردوگاه روشن شد.‌چادر​ خاطره‌های ذخیره‌سازیِ مختلفی احضار شد که پر از غذا و نوشیدنی بود.‌می‌توانستند​ حتی چند چادر برپا کردند تا شاید خوابی آرام و بی‌دغدغه داشته باشند.

پس از تجربهٔ دو هفته جهنمِ مطلق، آتش‌بانان بالاخره می‌توانستند‌زدند​ کمی استراحت کنند و آرام بگیرند. البته کاملاً هم از احتیاط‌نوشیدنی​ دست نکشیدند؛ هنوز زره به تن داشتند و نوبتی کشیک می‌دادند.

نفیس جلوی آتش‌کشته‌شده​ نشست و متفکرانه به‌وسطِ​ رقصِ شعله‌ها چشم دوخت.

سرورِ سایه‌ها...

رازهای زیادی درباره‌اش وجود داشت.

مثلاً همان نقاب...

حالا دیگر نفیس یادش آمده بود آن را‌اردوگاه​ کجا دیده است. آنانکه نقابی تقریباً شبیهِ نقابِ سایه‌چند​ به چهره داشت. این نمادِ کاهنانِ طلسمِ کابوس بود.

پس... سایه هم یکی از همین کاهنان بود، یا دست‌کم خودش‌موجوداتِ​ را کاهن می‌دانست؟ یا صرفاً یکی از پیروانِ بافنده را در‌میانِ​ یکی از کابوس‌هایش کشته و نقاب را به عنوانِ پاداش گرفته بود؟

در واقع، نفیس خیلی پیش‌تر از دیدنِ آنانکه، تصویرِ نقابِ بافنده را دیده بود.‌کردند​ این نقاب روی دیوارِ برجِ آبنوس کشیده شده بود؛ همان‌جا که دیمونِ سرنوشت نقشه‌ای‌کاملاً​ از دژهای ساخته‌شده به دستِ خواهران و برادرانش در عوالمِ مختلف به جا گذاشته بود.

نقاب که نمادِ بافنده بود، در شمالِ کوه‌های تهی و بالای هر شش دژ قرار داشت... انگار از دور به‌غذا​ آن‌ها نگاه می‌کرد. اما این بدان معنا نبود که دژِ بافنده جایی در ساحلِ فراموش‌شده یا حتی دورتر در شمال‌کاملاً​ پنهان شده است. صرفاً یعنی هیچ‌کس نمی‌دانست دژِ بافنده کجاست، یا اینکه آن دیمونِ گذرا اصلاً دژی دارد یا نه.

به همین دلیل،‌کشته‌شده​ نِتِر آن را بیرون‌وسطِ​ از نقشه کشیده بود.

سرورِ سایه‌ها به کاهنانِ‌اندازهٔ​ طلسمِ کابوس ربط داشت،‌سایه​ یا مستقیماً به دیمونِ تقدیر؟

و وارثِ ایزدِ سایه‌خاطره‌های​ اصلاً چه دلیلی داشت با‌نوشیدنی​ یک دیمون ارتباط داشته باشد؟

«عجیبه.»

نقاب عجیب بود. دژی که به‌نوعی وسطِ گورِ خدا قرار‌خاطره‌های​ داشت هم عجیب بود. تبارِ ایزدِ سایه که به نظر‌کردند​ می‌رسید اربابِ دژ از آن برخوردار است و سرشتش هم همین‌طور.

اما عجیب‌تر از همه...

شمشیرزنی‌اش بود.

نفیس خیره‌دوازده​ به آتش،‌عمارتِ​ آهی کشید.

این روزها به‌ندرت به کسی برمی‌خورد که آن‌قدر خوب شمشیر بزند که برایش‌احضار​ چالشی ایجاد کند. البته موجوداتِ کابوسِ مخوف و جنگجویانِ متعالی با سرشت‌های قدرتمند کم‌هفته​ نبودند... اما آنجا رقابت بر سرِ قدرت و اراده بود، نه مهارت و تکنیک.

به همین دلیل، تنها کسی‌کافی​ که نفیس می‌توانست واقعاً با‌تمامِ​ او مبارزهٔ تمرینی کند، مورگان بود.

سرورِ سایه‌ها... دست‌کم با شاهزادهٔ‌ذخیره‌سازیِ​ دلاوری هم‌سطح بود. نه، این‌طور نبود.‌چند​ حس می‌کرد او بسیار خطرناک‌تر است.

اولین سبکِ نبردی که به کار برد، کم‌وبیش کپیِ‌کشته‌شده​ بی‌نقصی از سبکِ صیقل‌یافته و سلطه‌جویانه‌ای بود که شوالیه‌های دلاوری‌احضار​ تمرین می‌کردند. تسلط یافتن بر آن به‌خودی‌خود کارِ آسانی نبود.

اما این صرفاً یکی از سبک‌هایی بود که به نظر می‌رسید سرورِ‌مختلفی​ سایه‌ها بر آن تسلط دارد. او قدیسِ شمشیرِ واقعی بود، یکی از‌داشته​ معدود کسانی که از زمانِ نزولِ طلسمِ کابوس پا به عرصه گذاشته بودند.

ناگهان نفیس دلش خواست دوباره با او دوئل کند،‌خادمانش​ این بار با استفاده از تمامِ قدرتِ سرشت‌هایشان. چه توان‌هایی‌هنوز​ نشانش می‌داد؟ هنرِ نبردِ متعالی‌اش تا چه حد مبتکرانه بود؟

شک نداشت که‌روشن​ او هنرِ نبردی‌مختلفی​ برای خودش ساخته است.

که این... تحسین‌برانگیز بود.

بیشترِ قدیس‌ها بر هنرِ نبردِ مختصِ خود تسلط داشتند، اما کمتر کسی آن را بدونِ کمک خلق کرده بود.‌برپا​ هرچه باشد، قدیس‌ها از حمایتِ خاندان‌هایشان و همچنین خاندان‌های بزرگی که به آن‌ها وفاداری می‌ورزیدند، برخوردار بودند. بیشترشان مهارت‌زره​ و خردِ پیشینیانِ خود را به ارث برده و از کمکِ گستردهٔ مشاوران و مربیانِ عالی‌رتبه بهره‌مند شده بودند.

سرورِ سایه مردی منزوی به نظر می‌رسید. هیچ خاندانی پشتش‌تمامِ​ نبود، چه رسد به یک قلمرو. این یعنی هر تکنیکی‌هیچ​ که داشت، فقط و فقط به دستِ خودش طراحی شده بود.

و بعد...

سبکِ نبردِ دومی در کار بود‌عظیمِ​ که نشانش داد، مشخصاً به‌عنوانِ پیامی‌آتشی​ برای او. یا شاید برای تحریک کردنش.

سبکِ پدرش.

نفیس زانوهایش را در آغوش گرفت و‌چرا​ آرام به آتش چشم دوخت. آتش با حس‌بودند​ کردنِ تغییرِ حال‌وهوای او، زبانه کشید و چرخید.

چطور ممکن بود؟

تا جایی که می‌دانست، در کلِ دنیا تنها دو نفر آن‌فانوس‌ها​ سبک را یاد گرفته بودند. خانواده‌اش آن را به او آموخته‌حتی​ بودند و او هم به کاسی. هیچ‌کسِ دیگری در کار نبود...

یا شاید هم بود؟

پدرش شاگردی داشت که او از‌امن​ وجودش بی‌خبر بود؟ سرورِ سایه همان‌کابوس​ شاگرد بود، یا شاگردِ آن شاگرد؟

می‌خواست بداند. می‌خواست بپرسد.

پدرش وقتی نفیس چهارساله بود از دنیا رفت، برای همین چیزِ زیادی از او به یاد‌خاطره‌های​ نداشت. بیشترِ دانسته‌هایش دربارهٔ شمشیرِ شکسته از حرف‌های مادربزرگش بود که زیاد از دامادش حرف می‌زد.‌تجربهٔ​ بقیه‌اش هم از افسانه‌هایی بود که او پیش از مرگِ زودهنگامش در دنیا به جا گذاشته بود.

اما...

آهی کشید.

صداقتِ چندانی در دنیا پیدا نمی‌شد. دانش قدرت بود و‌حتی​ آدم‌ها سرسختانه از قدرتشان محافظت می‌کردند. معمولاً اگر کسی جوابی می‌خواست،‌هفته​ باید آماده می‌بود تا بهایش را بپردازد. رازها به‌آسانی فاش نمی‌شدند.

همین حالا هم به سرورِ سایه مدیون بود. او آدمِ نجوشی به نظر می‌رسید‌اردوگاه​ و قطعاً اطلاعات را مفت‌ومجانی در اختیارش نمی‌گذاشت. در واقع... احتمالاً آن سبک را‌آرام​ دقیقاً به این منظور به کار برده بود تا وسوسه‌اش کند بدهی‌اش را سنگین‌تر کند.

«مکار.»

آن مرد که بود؟ این‌قدر قوی،‌امن​ این‌قدر مکار و با منابعی آن‌قدر زیاد‌بین​ که ثروتِ خاندانِ دلاوری را نادیده بگیرد...

در همین‌اردوگاه​ فکرها بود که‌ذخیره‌سازیِ​ زمین ناگهان لرزید.

ناولها | novelha.net