چپتر 1080: اهریمنِ شگفتانگیز
0سانی بهعنوان پیشاهنگ، مدام مجبور بود مسافتهای طولانی را در برهوتِ قطبِ جنوبِ شرقی کهشهرِ غرق در پلیدها بود پشت سر بگذارد. معمولاً سوار بر کابوس میشد یا با سرعتیتهدید باورنکردنی در میان سایهها سُر میخورد، اما در حالِ حاضر هیچکدام از این روشها ممکن نبود.
مرکبش پیشِ قدیس بود و مشخصاً نمیتوانست با تبدیل شدن به سایه، خلبانِ گیرافتادهٔ امدبلیوپی را جااهریمن بگذارد. روی کاغذ، سانی میتوانست زنِ جوان را روی کولش بگذارد و بدود، که از محدود کردنِمصیبتهای سرعتش به اندازهٔ یک انسانِ عادی سریعتر بود. اما آنقدرها هم برای صرفهجویی در وقت عجله نداشت.
پاسگاهِ ارتشی نسبتاً نزدیک به شهرِ مخروبه قرار داشت، ومتعالی هرچند گشتهای عادی اگر میخواستند از این میانبرِ راحت بروندکینهای قتلعام میشدند، هیچچیز در آنجا نمیتوانست سانی را تهدید کند.
در حالی که مسیرِ رودخانهٔ کوچکی را درسریعتر میانِ تپههای بایر دنبال میکردند، سانی رونها را احضارنسبتاً کرد و نگاهی به فهرستِ سایههایش انداخت. نوشته بود:
سایهها: [قدیسِ عقیقی]، [مارِ روح]، [کابوس]، [دیوِ سیریناپذیر].
سانی روی آخرین ردیفِ رونهاتوصیفِ تمرکز کرد و توصیفِ دقیقیمتعالی از آن حرامزادهٔ کوچک احضار کرد.
سایه: [دیوِ سیریناپذیر].
رتبهٔ سایه: متعالی.
طبقهٔ سایه: اهریمن.
توصیفِ سایه: [موجودِ کوچکِ ترحمانگیزی در سرزمینی کابوسوار سفر میکرد و کینهای تلخ را در قلبِ کوچکش میپروراند. او که با رنجش و کینه به پیش میراند، مصیبتهای بسیاری کشید و بر خطراتِ بیشماری غلبه کرد تا به اهریمنی شگفتانگیز بدل شود. اما سرنوشت نامهربان بود. اهریمنِ سیریناپذیر با دیوی بسیار وحشتناکتر روبهرو شد و به سایهٔ او بدل گشت.]
سانی با نگاهی سرد و بیروح به رونها خیرهمیکرد ماند. طلسم همیشه دوست داشت او را دست بیندازد... دستکممصیبتهای خودش اینطور فکر میکرد... اما این یکی واقعاً بیانصافی بود.
«آخه چرا من دیوم؟سرعتش تو اسمِ این حرومزادهسریعتر رسماً کلمهٔ «دیو» هست!»
سر تکان داد،سایههایش از توصیف گذشت وعقیقی به خواندن ادامه داد:
صفتهای سایه: [خوششانس]، [شگفتی]، [سیریناپذیر]، [همقسمِ سایه]، [کالبدِ آهنینِ ساده].
توصیفِ صفتِ [خوششانس]: «این سایه نظرکردهٔ بخت و اقبال است.»
سانی آهی کشید. صفتِ خودش، [مقدّر]، هم شانسِ فوقالعاده و هم بدشانسیِ مطلق را جذب میکرد. با اینداشت حال، دیوچه فقط از بختِ نیک بهرهمند بود. به احتمال زیاد این اولین صفتِ ذاتیِ آن لاشخورِ کوچک بود...تپههای جای تعجب نداشت که آن حرامزاده از دو بار روبهرو شدن با او جانِ سالم به در برده بود.
«لعنت!»
سانی که از اینتمرکز بیانصافیِ آشکار کفری شدهکوچک بود، به خواندن ادامه داد:
توصیفِ صفتِ [شگفتی]: «این سایه یادگیرندهای شگفتانگیز است. بهطرزی خیرهکننده باهوش و بینهایت سازگار است و دانشِ تازه را با سرعتی حیرتانگیز جذب میکند.»
«خوششانس و باهوش... خب که چی؟ تهش باز هم نتونستتوصیفِ از سومین برخورد با من جونِ سالم به در ببره. اگهسرزمینی این فلکزده اینقدر باهوش بود، باید مثل طاعون ازم دوری میکرد...»
البته سانی پیش از این همدقیقی این توصیفها را دیده بود، امااهریمن باز هم بیاختیار از دستشان حرص میخورد.
توصیفِ صفتِ [سیریناپذیر]: «این سایه گرسنگیِ سیریناپذیر و پتانسیلِ ترسناکی برای رشد دارد. هرچه بیشتر بخورد، بیشتر رشد خواهد کرد.»
با وجود اینکه دیوچه در دو ماهِ گذشته حتی یک سانتیمتر هم رشد نکرده بود، این صفت از همین حالا هم کاملاًکابوسوار عالی به نظر میرسید. سانی به معنای واقعی کلمه تُنها آلیاژِ زرهی و اجسادِ بسیاری از موجوداتِ کابوس با پوستههای فولادین راسرنوشت به خوردش داده بود. اصلاً نمیدانست این دیوِ کوچک چقدر دیگر باید میبلعید تا بزرگتر شود، اما میدانست نتیجهاش ارزشش را دارد.
اما فایدهٔ واقعیِ صفتِ [سیریناپذیر] بسیار نامحسوستر و فوقالعاده ارزشمند بود. فایدهاش این بود که دیوچه، برخلافِ کابوس و قدیس، برای ارتقا بهکوچکش رتبهای بالاتر نیازی به مصرفِ خاطرهها نداشت. هیچ شمارندهای برای قطعههای سایه در کار نبود. در عوض، این سایهٔ دیوسیرت فقط باید... میبلعید.سایهٔ میتوانست تنها با بلعیدنِ موجوداتِ کابوس... یا در واقع هر موجودِ دیگری... به تعدادِ زیاد، به اهریمنی مطلق تبدیل شود. هر چه قدرتمندتر، بهتر.
این موضوع خیالِ سانی را راحتانسانِ کرد. او همین حالا هم از دردسرِعجله تأمینِ خاطرههای بیشمار بهشدت در عذاب بود.
«دیوچه واقعاً خوششانسه. اگه مجبور بودم بینِ دادنِ خاطرههاعجله به قدیس و کابوس یا اون یکی رو انتخابداشت کنم... خب، این حرومزادهٔ بیچاره قطعاً از گشنگی میمرد...»
سانی لبخندِ کمرنگی زدروح و حواسش را بهردیفِ دو صفتِ آخر داد:
توصیفِ صفتِ [قسمخوردهٔ سایه]: «این دیو برای سایهها آشناست.»
این یکی جای تعجب نداشت و بعد از آنکه سانی ازپاسگاهِ گوشتِ خودش به دیوچه خورانده بود، ظاهر شد. این همان صفتی بودمیانبرِ که کورتِ شمشیرِ سایه داشت و نشاندهندهٔ پیوندِ عمیقی با سایهها بود.
توصیفِ صفتِ [کالبدِ آهنینِ ساده]: «گوشتِ این سایه ویژگیهای فلز را دارد.»
با رضایت پوزخند زد.
«بالاخره یه پیشرفتی!»
[کالبدِ آهنینِ ساده] پیشتر [کالبدِ آهنینِ نوپا] بود. انگار جویدنِ آن زرهپوشحرامزادهٔ بالاخره دیوچه را از یک آستانه عبور داده بود. حالا بسیار جانسختترمیکرد میشد... و در آینده حتی شانسِ این را داشت که واقعاً نابودنشدنی شود.
هرچه باشد، حتماًردیفِ کالبدِ آهنینِ برتریدقیقی هم در کار بود.
سانی که از موفقیتِ ایناندازهٔ وروجک خوشحال بود، بالاخره نگاهی بهصرفهجویی توانهای دیوچه انداخت. رونها چنین بودند:
توانهای سایه: [لاشخور]، [بلعنده]، [گامِ سایه].
توصیفِ توانِ [لاشخور]: «این سایه میتواند ویژگیها، صفتها و توانهای موجوداتی را که میبلعد به دست آورد.»
توصیفِ توانِ [بلعنده]: «دندانهای این سایه تیزی و استحکامی غیرطبیعی دارند. میتواند حتی مقاومترین چیزها را پاره و متلاشی کند.»
توصیفِ توانِ [گامِ سایه]: «این دیو میتواند آزادانه میانِ سایهها حرکت کند، در یک چشمبههمزدن از یکی به دیگری برود یا برای حرکت با سرعتِ بالا در آنها شیرجه بزند.»
همهاش همین بود. چهارمین سایهٔ سانی... این جانور فعلاً نمونهٔ رقتانگیزی از یک اهریمنِرتبهٔ متعالی بود، اما روزی بزرگ میشد و به تهدیدی واقعی بدل میگشت. در واقع،کوچکش سانی حس میکرد دیوچه ممکن است به یکی از مخوفترین سلاحهای زرادخانهاش تبدیل شود.
دیوِ سیریناپذیر دشمنِ بینهایت مهلکی بود، اما حالا که بهمتعالی سانی خدمت میکرد و از حمایتِ اربابی خیرخواه، ازخودگذشته و بینهایتتلخ دستودلباز برخوردار بود... این طفلکِ فلکزده قرار بود چقدر مخوفتر شود؟
سانی در امتدادِ رودخانهٔ کوچک قدم میزد. با استفاده ازبرای ظهورِ سایه، موجودِ کابوسی را که برای او و خلبانِمخروبه زرهپوش کمین کرده بود از پای درآورد و سپس آهی کشید.
«باید چندتا دیگه از اون گولمهای آهنی که هفتهٔ پیش کشتم پیداارتشی کنم... یا بهتر از اون، یه گله ازشون. یه لشکر که دیگه عالیبروند میشه... هرچی باشه دیوچهٔ من یه طفلکِ در حالِ رشده. باید غذا بخوره!»