چپتر 304: شکارِ یک صیدِ بزرگ
0سانی به آیکو خیره شد، و در دل خوشحال بود که برای تنوعمیکنم هم که شده، مجبور نیست سرش را بالا بگیرد. چشمانِ زنِ جوان بهچاق اعماقِ راهرو دو دو میزد؛ مشخص بود دارد میسنجد که چقدر شانسِ فرار دارد.
...که نداشت.
در نهایت، آهی کشید و با اخمی غلیظقراره رو به سانی کرد. به دلیلی، چنین حالتِ جدیایاون روی صورتِ ریزنقشِ او کمی خندهدار به نظر میرسید.
«سانی، درسته؟ ببین رفیق... امم... رئیس. من واقعاً ازت ممنونم که کمکمدیگه کردی، ولی خدایی، قیافهم به شکارچیها میخوره؟ چطوری قراره تو شکار کمکت کنم؟باش شاید بهتر باشه بری از یکی از اون دوستای قوی و مردونهت بخوای...»
سپس، چشمانش گشاد شد.
«نکنه میخوایشکارچیها ازم به عنوانقراره طعمه استفاده کنی؟»
سانی ریز خندید.
«نه، نه. اصلاً اینطور نیست. فقط برای این شکارِ خاص،سلیقهای تو تنها کسی هستی که میتونه کمک کنه. راستی، منمتأسفانه همینطوری اتفاقی بهت برنخوردم. راستش خیلی وقته داشتم زیر نظرت میگرفتم.»
رنگش کمی پرید.
«آها، که اینطور. خب... هر کسی یه سلیقهایکنم داره دیگه، مگه نه. ولی بازم، من جنگجو نیستم.مردونهت واقعاً فکر میکنم این دفعه متأسفانه نتونم کمکت کنم...»
سانی سر تکان داد.
«آروم باش، آیکو. ببین، اون گندهای که دارم شکارش میکنم... یکی ازدیگه دوستاته. یه حرومزادهٔ چاق و گنده به اسم استو. من دنبالِ اونم.آروم و مطمئنم که میدونی کجا قایم شده. چون خودت داری قایمش میکنی. پس...»
حالتی از تعجبِ محضآها در چهرهٔ آیکو نقشمگه بست. با سردرگمیِ خالصی پرسید:
«صبر کن، چی؟ استو؟ همونقراره یارو تو بازارِ خاطره؟ آخه بهباشه کدوم طلسمی من باید بدونم کجاست؟!»
چند بار پلکخدایی زد و بعدمیخوره با لحنی مردد گفت:
«مطمئنی منووقته با یکی دیگهنظرت اشتباه نگرفتی، سانی؟»
سانی آهی کشید، چندآها لحظه مکث کرد ومگه بعد چشمانش را چرخاند.
«باشه. اصلاً دلم نمیخواد اینجاقراره وقت تلف کنم، پس از راهِباشه سریعش میریم جلو. اونجا رو ببین.»
به سایهاش اشاره کرد. آیکو نگاهش را پایینقراره آورد و وقتی سایه ناگهان سرش را چرخاندیکی و برایش دست تکان داد، چشمانش گشاد شد.
«این دیگه چه...»
سانی دستبهسینه شد و گفت:
«این سایهٔ منه. یه دستیارِ بیقیمته. علاوه بر کارایشاید دیگه، میتونه خودش راه بیفته و چیزایی رو کهبخوای دیده بهم گزارش بده. حدس بزن دیروز چی دیده؟»
آیکو رنگش پریدخدایی و با چشمانی گشادچطوری به سایه خیره ماند.
سایه هم باداشتم نگاهی پر از تحقیررنگش به او خیره شد.
«پس... بیا وانمود نکنیمآها که نمیدونی استو کجاست.مگه فقط منو ببر پیشش.»
زنِ جوان نگاهی به اوقراره انداخت و دندانقروچه کرد. سپس،بهتر با عزمی تاریک در چشمانش پرسید:
«ازش چی میخوای؟»
سانی ابروهایش را بالا داد.
«چی میخوام؟ اون یارو داره باداره صد تا خاطره تو هستهٔ روحشفکر اینطرف و اونطرف میره. خودت حدس بزن.»
آیکو مشتهایشکارچیها کوچکش راچطوری گره کرد.
«اون دوستِولی منه. منقیافهم قرار نیست...»
سانی دستش راداشتم تکان داد ومیگرفتم حرفش را قطع کرد.
«اوه، اینقدر شلوغش نکن. قرار نیست بلایی سرشمگه بیارم. اگه میخواستم، تا الان خودتو کشته بودم. سایهمتکان قبلاً دیده بود کجا داشتی میرفتی، یادت که نرفته؟»
در واقع، سانی داشت بلوف میزد. با اینکه تقریباً مطمئن بود آیکو دارد استواون را قایم میکند — چون هر چند روز یک بار غذای زیادی میدزدید کهکنی برای دختری به آن کوچکی خیلی زیاد بود — اما اصلاً نمیدانست مخفیگاهش کجاست.
دلیلش این بود که مخفیگاه جایی آنسوی قلمروِقراره نگهبانان قرار داشت و سانی از فرستادنِ سایهاشیکی به نزدیکیِ جایی که سیشان بود، پرهیز کرده بود.
حالتِ بهتزدهای درداشتم چهرهاش پدیدار شد. پسرنگش از مدتی، آیکو پرسید:
«واقعاً قراررنگش نیست بهمونآها صدمه بزنی؟»
سانی دوستانهترین ومیخوره صادقانهترین لبخندش راشکار به او تحویل داد.
دخترکِ ریزاندام بیدلیل لرزید.
«نه، میتونی بهم اعتماد کنی.نظرت هر چی باشه من صادقترینسلیقهای مردِ دنیام. حتی دو دنیا...»
چند ساعت بعد، سه نفر دزدکی از راهروهای قلعهٔ روشن میگذشتند.باشه اولی مردِ جوانی رنگپریده در زرهِ چرمیِ تیره بود، دومی دخترکی ریزانداممیخوای با چشمانی شیطنتآمیز، و سومی مردی غولپیکر با شکمی گرد و بزرگ.
به خاطرِ او،خدایی تمامِ تلاشهایشان برای پنهانچطوری ماندن عملاً بیفایده بود.
با نزدیک شدن به پیچِنظرت بعدی، سانی آهی کشید وسلیقهای به آن دو اشاره کرد بایستند.
«نگهبانها جلوتر دارنپرید گشت میزنن. بایدداره یه کم صبر کنیم.»
استو و آیکو نگاهی به هم انداختند و شانهای بالا انداختند. به خاطرِ اختلافِ اندازهشان، آنقوی دو در کنارِ هم کاملاً خندهدار به نظر میرسیدند. سانی سر تکان داد، چشمهٔ بیپایان رااینطور احضار کرد و چند جرعه آب نوشید، سپس بطریِ شیشهایِ زیبا را به آنها تعارف کرد.
«آخه اصلاً چراخدایی داشتی از همهمیخوره قایم میشدی، استو؟»
غولِ تنومند با حالتیزیر عبوس به او نگاه کرد،آها سپس با لحنی افسرده گفت:
«واسه چی؟ به محضِ اینکهسلیقهای این بلبشو شروع شد، میدونستمجنگجو مردم برای گرفتنِ خاطرهها میآن سراغم.»
سانی اخم کرد.
«بازارِ خاطره مالِ لشکرقیافهم بود، پس چرا نرفتیقراره پیشِ تسای یا گما؟»
استو چهره در هم کشید.
«تسای رو اونقدر خوب میشناسم که حالا که سرور گانلاگ نیست، اصلاً نزدیکش پیدام نشه. در موردِ گما... راستش ما باگندهای هم رفیقیم. اما اون دختره، کیدو... اِهم، فقط بگم که تو گذشته چندتا لقب بهش دادم. سرِ یه... اِهم، میشه گفت اختلافِمحض کاری. کی میدونست میره و میشه یکی از معاونها؟ به هر حال، نگرانِ جونم بودم چون اون و گما، خودت که میدونی...»
سانی ابرویی بالامیخوره انداخت، سپس باشکار لحنی کنجکاو پرسید:
«پس نفیس چی؟»
آیکو نگاهِوقته پیچیدهای بهزیر او انداخت.
«شنیدیم آدمهاش با ما اهالیِ قلعه خوب تامگه نمیکنن. استو هم که رسماً زیرِ دستِ لشکرنتونم بود، واسه همین... یهجورایی جایی رو نداشتیم که بریم.»
سانی اخم کرد. در واقع تا حدی درگیریِ داخلی در جناحِ نفیس وجود داشت ودوستای برخی از مردمِ سکونتگاهِ بیرونی مخالفِ پیوستنِ اهالیِ قلعه به آنها بودند. ستارهٔ دگرگون وخندید اعضای دستهاش سعی میکردند جلوی اتفاقاتِ خیلی بد را بگیرند، اما نمیتوانستند همزمان همهجا باشند.
«چندتا دردسرساز هستن، درسته.قیافهم ولی جاتون امنه. فقطقراره بگین با من هستین.»
چند لحظه فکرداشتم کرد و بعدمیگرفتم حرفش را اصلاح کرد:
«راستش، اینو نگین. بیشترشون اصلاً نمیدونن من کیم. بگینبازم با بلبل هستین. اگه بلبل پرسید چرا راه افتادینداد به همه میگین با اون هستین، بهش بگین با منین.»
آن دوشکارچیها ناگهان بهچطوری او نگاه کردند.
استو با لبخندیخدایی گشاد گفت: «رفیقم کایچطوری زندهست؟ این خبرِ فوقالعادهایه!»
حالتِ رؤیاییوقته در چهرهٔزیر آیکو پدیدار شد.
«چرا از همون اول بهمسلیقهای نگفتی که بلبل رو میشناسی؟جنگجو اینطوری همهچی خیلی راحتتر میشد!»
سانی به آنهامیخوره خیره شد وشکار سر تکان داد.
«آبدهنتون رو جمع کنین، باشه؟»
اصلاً چرا یک ساعتِ تمام وقت گذاشته بود تا استو را راضیدیگه کند با او برگردد؟ میتوانست فقط کای را با خودش بیاورد وآروم آن عوضیِ لعنتی فقط با یک لبخند از کماندارِ زیبا، بله را میگفت.
خیلی بیانصافیه...
سپس، ناگهانشکارچیها سرش را چرخاندقراره و خشکش زد.
یک جای کار میلنگید. خیلی خیلی میلنگید.چطوری نگهبانهایی که قرار بود یک دقیقهٔ پیشباشه از کنارِ سایهاش رد شوند... هرگز پیدایشان نشد.