چپتر 633: دژِ مرده
0سانی مدتِ زیادی ساکت ماند و با چهرهای درهمکشیده بهگفت نوکتیس نگاه کرد. سرانجام، جابهجا شد و چند رون کشید؛ پنجهٔعقل عقیقیِ دستکشِ زرهیاش با دقتی سریع در میان خاکستر حرکت میکرد:
«دژ. خطر. داخل؟»
جادوگر خندید.
«خطر... معلومه که خطر هست. اما نگران نباش. چیزی نیست که نتونی ازپیروِ پسش بربیای. اِهم... فکر کنم. حتی مطمئنم! بههرحال، توی کلِ پادشاهیِ امید هیچکس مناسبترگفت از تو برای این کار نیست، سانلس. پس... عجله کن. وقت داره هدر میره...»
سانی اخم کرد، از اینکه نوکتیس از جوابمیشد دادن طفره میرفت اصلاً خوشش نیامده بود. چون نمیخواستجزیره بیخیال شود، غرید و دوباره به رونها اشاره کرد.
جادوگر با حسرت آهی کشید.
«اینطور نیست که نخوام بهت بگم، سانلس. فقط فایدهای نداره. بههرحال یادت نمیمونه... اما این کار به نفعِ هردومونه،ایزدِ بهم اعتماد کن. این دژ زمانی متعلق به یکی از دوستانم بود. او هم مثل من یکی از غلوزنجیرهای امیدجزیره بود، و مثل تو یک سایه. حالا میفهمی چرا فکر میکنم خودِ سرنوشت ما رو سرِ راهِ هم قرار داده؟»
سانی نفسش را حبس کرد.
پس حق بابودند من بود. نوکتیستسلطی واقعاً یکی از جاودانههاست.
و فراتر از آن، یکی از آن هفت نفرِ اصلی پیروِ ایزدِ سایه بود. تنها پنج سرنگهبانهفت هنوز زنده بودند و هیچکدام بر جنوب تسلطی نداشتند... پس میشد با اطمینان گفت که این سرورِگفت سایه مرده است. ناگهان، حرفِ جادوگر دربارهٔ اینکه این جزیره آرامگاهِ کسی است، بیشتر با عقل جور درمیآمد.
اگر اینطور بود... شایدخودِ یادگارهایی از متعالیِ سایههاقرار در دژ باقی مانده بود؟
این موضوعراهِ همهچیز راداده عوض میکرد... کمی...
سانی لحظهای تردیدبودند کرد و بعدتسلطی به سینهاش اشاره کرد.
نوکتیس لبخند زد.
«چیه؟ حتماً که به مهارتِ من شک نداری! خیالت راحت باشه، سانلس، یهجاودانههاست قلبِ جدید و فوقالعاده برات میسازم. حتی بهعنوانِ جایزه، انگشتهایی رو که انگار ازجنوب دست دادی برات جایگزین میکنم. البته مگه اینکه خودت ترجیح بدی انگشت نداشته باشی...»
سانی چند دقیقه به او خیره ماند، بعد آهی کشید و برخاست. خوشهٔپیروِ انگوری برداشت، یک بارِ دیگر به جادوگرِ عجیبوغریب نگاه کرد و سپس به سمتِگفت جنوب به راه افتاد؛ به سوی لبهٔ جزیره که دژِ متروکه آنجا قرار داشت.
بههرحال یادتزنده نمیمونه... آخههیچکدام منظورش چی بود؟
سانی همانطور که قدم میزد، متوجهِ چند دسته گلِ زیبای سفید شد که اینجا و آنجانفرِ میانِ چمنهای زمردین روییده بودند. هرچه به دژ نزدیکتر میشد، تعدادِ این گلها بیشتر میشد. با وجودسرورِ اینکه نیمهشب بود، غنچههایشان باز بود و هوا را از عطری محو اما دلپذیر پر کرده بودند.
اخمِ غلیظی بر چهرهاش نشست.
این گلها...
بهنحوی مبهم آشنا میزدند. انگورهای شیرین و آبدار را آرام خوردداده و ذهنش را کاوید تا نشانهای بیابد که کجا ممکن است آنهاپنج را دیده باشد. پس از مدتی، چهرهاش از قبل هم تاریکتر شد.
جزیرهای در نواحیِ شرقیِ جزایرِ زنجیری وجود داشت، نه چندان دور از پناهگاهِ نوکتیس،فراتر که پوشیده از دشتِ وسیع و زیبایی از همین گلهای سفید بود. همه، حتیتسلطی ماهرترین دستههای بیدارشدگان و افرادِ خاندانِ پرِ سفید، مثل طاعون از این جزیره دوری میکردند.
زمینِ آنجا پر از انواعواقسامِ استخوانها بود که زیرِ گلبرگهایهفت ظریفِ سفید پنهان شده بودند. بهمحضِ اینکه کسی روی سطحِ جزیرههیچکدام قدم میگذاشت، میلِ مقاومتناپذیری برای توقف، استراحت و خوابیدن احساس میکرد.
...و اگر تسلیمِبودند آن میل میشدند،تسلطی دیگر هرگز بیدار نمیشدند.
سانی در دل ناسزا گفت.
یعنی اونچرا حرومزاده میخوادخودِ منو بکشه؟
اما به دلایلی، برایش سخت بود باور کند که نوکتیس صرفاً مرگِ اوپیروِ را میخواهد. یک قدیس راههای بسیار سادهتری برای کشتنِ یک بیدارشده داشت، چهاطمینان رسد به کسی به خستگی و ضعفِ او. نیازی نبود اینهمه به زحمت بیفتد.
پس آنچه جادوگر گفته بود باید حقیقت میداشت، یا دستکم نزدیک بهمرده حقیقت. او باور داشت که سانی بهطورِ منحصربهفردی برای این کار مناسباگر است و شانسِ خوبی دارد تا آن را زنده به انجام برساند.
اما چرا؟ سانی چه ویژگیِ خاصیخودِ داشت؟ او چه کاری میتوانست بکندنفسش که حتی یک متعالی از پسش برنمیآمد؟
به این خاطر بودخودِ که مانندِ صاحبِ قبلیِ دژ،داده به ایزدِ سایه وصل بود؟
غرق در افکارِ تاریک، به بالایحبس تپهٔ دیگری رسید و شبحِ آشنای دژِپیروِ مرزی را در فاصلهای نهچندان دور دید.
وضعیتش بسیار بهتر از آینده بود. در واقع، تقریباً سالم به نظر میرسید...است اگر خزههای روی دیوارها، نبودِ نور و سکوتِ مرگباری که آن را فرایادگارهایی گرفته بود در کار نبودند، سانی فکر میکرد هنوز انسانها در قلعه زندگی میکنند.
دیوارهای بلندش که از سنگِ خاکستری ساخته شده بودند تا آسمانِ شبنفسش بالا رفته و دروازههای عظیمش کاملاً بسته بودند. دژِ باستانی غرق درسرنگهبان نورِ رنگپریدهٔ مهتاب، دلگیر و شوم به نظر میرسید؛ مانندِ مقبرهای نفرینشده.
سانی چهره در هم کشید.
...اصلاً هم شوم نیست.
در حالی که هنوز سینهاش را چنگ میزد، از تپه پایین رفتمرده و به دژِ تهدیدآمیز نزدیک شد. دیوارهایش هنوز فرو نریخته بودند، پساگر مسیری که دفعهٔ قبل برای ورود از آن گذشته بود، هنوز وجود نداشت.
سانی پر از ناآرامیِ تلخی، چنگالهایش را در سنگِ باستانی فرو کردنفسش و بالا رفت. این دیوارها در مقایسه با دیوارِ بزرگِ شهرِ تاریکسرنگهبان هیچ بودند... رسیدن به بالایشان قرار نبود سخت باشد، حتی برای یک انسان.
و در حالِ حاضر، اوسرنوشت حتی انسان هم نبود. یک دیوحبس بود، هرچند دیوی در حالِ مرگ.
طولی نکشید که سرانجام به بالای دیوار رسید، روی لبهاش چمباتمه زد و به حیاطِ خالیِ پایین خیره شد.زنده اینجا نشانههای متروکه بودن بارزتر بود؛ همهجا را خاک و غبار گرفته بود و علفهای هرز از میانِ سنگفرشهایعقل باستانی بیرون زده بودند. دژ متروک و تهی بود، بیهیچکس که در آن زندگی و از آن مراقبت کند.
کمی با تردید مکث کرد و بعد با بیمیلی دوگفت تن از سایههایش را فرستاد تا دژ را بگردند. اگربیشتر واقعاً موجودِ قدرتمندی آنجا لانه کرده بود، حتماً پیدایش میکردند...
دقایقی در انتظاری پرالتهاب گذشت. سایهها در راهروها و تالارهایقرار خالیِ دژِ متروکه، در برجها و سیاهچالهایش پرسه زدند. باپیروِ این حال، هرجا را که گشتند، هیچ نشانی از زندگی نیافتند.
اما چیزیچرا که پیداخودِ کردند، جسد بود.
اینطرف و آنطرف، اسکلتهای انسانی افتاده بودند که هنوز لباسها و زرههای باستانی به تن داشتند.پنج هیچ نشانی از درگیری در اطرافشان نبود، نه پارگی روی لباسهایشان دیده میشد و نه زخمِحرفِ آشکاری روی بدنشان. انگار پادگانِ سابقِ دژ خودشان روی زمین دراز کشیده و بیهیچ دلیلی مرده بودند.
همهچیز بیشزنده از حدهیچکدام وهمآور بود.
لعنت به همهچیز... لعنتچرا به اون جاودانههای لعنتی، وراهِ لعنت به این خرابشدهٔ صاحابمرده...
سانی چیزی نمانده بود برگردد و فرار کند،قرار اما ناگهان سینهاش از درد تیر کشید ونفرِ دلیلِ آمدنش به اینجا را به یادش آورد.
آهی کشید، از لبهٔ دیوارنفسش پایین پرید و به سمتِهفت بنای اصلیِ دژ راه افتاد.
وقتشه یهزنده تختِ نرم برایجنوب خودم پیدا کنم...
سانی واردِ برجِ اصلی شد، سایهها را برگرداند و در مسیرش به سوی طبقاتِ بالاترِ برجِفراتر عظیم، از میانِ تالارهای ساکت گذشت. وقتی به آنجا رسید، کمی پرسه زد تا اتاقِ مناسبیمیشد پیدا کند و خیلی زود اتاقی یافت که هم راحت به نظر میرسید و هم امن.
جسدی با لباسخوابِ پوسیده را بیمقدمهسرِ از روی تخت پایین انداخت، جایش درازجاودانههاست کشید و با خستگی چشمانش را بست.
درست بود که این مکان بیش از حد مورمورکنندهفراتر بود... اما او واقعاً تا مغزِ استخوان خسته بود وزنده شدیداً به استراحت نیاز داشت. کمی خواب برایش خوب میشد...
اصلاً مگه چیه...بودند من تو جاهای خیلینداشتند بدتر از اینم خوابیدم...
پیش از آنکه در آغوشِ فراموشی فرو برود، قدیس را از سایههانفسش احضار کرد و ذهنی به او فرمان داد تا مراقبش باشد. سانیسرنگهبان پس از کمی تردید، همین کار را با مارِ روح هم کرد.
تنها وقتی آن دو سایهسرنوشت نگهبانی را به عهده گرفتند،نفسش به خودش اجازه داد آرام بگیرد.
در سکوتِ دژِ متروکه، سانی بهراحتی میتوانستواقعاً تپشِ پرفشارِ قلبش را بشنود. با این حال،تنها آنقدر خسته بود که توجهی به آن نکند.
تنها چند دقیقهبودند بعد، به خوابِتسلطی عمیقی فرو رفت.
...و درست یک لحظه پیش از غرق شدن در خوابیقرار عمیق، در حالی که ذهنش نیمههوشیار بود، حس کرد صدای غیرمنتظرهایایزدِ را از جایی نزدیک، اما در عین حال دور شنیده است.
شبیه به صدایمیکنم برخوردِ سُمها روی کفِراهِ سنگی و سرد بود...