---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1196: نبردِ جمجمهٔ سیاه (۱۰) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1196: نبردِ جمجمهٔ سیاه (۱۰)

0

در هیاهوی نبرد، پنهان در میانِ‌قرار​ غرشِ رعد و نجوای باران، دو‌حقیر​ شمشیر داشتند نوای مرگبارِ فولاد را می‌نواختند.

موردرت می‌دانست از خواهرِ کوچکش ضعیف‌تر است.‌شود​ کندتر هم بود و اصلاً به آن اندازه‌حرکتش​ مقاومت نداشت. شاید حتی مهارتش هم کمتر بود.

توانایی‌هایش مهیب بود، اما در برابرِ مورگان فایده‌ای نداشت. پادشاهِ شمشیرها‌حرکتش​ فکرِ اینجا را کرده بود. هسته‌های روحِ موردرت صرفِ ساختنِ بازتاب‌ها شده‌نفسش​ بود و آن بازتاب‌ها هم داشتند برای مهارِ ارتشِ مورگان تلف می‌شدند.

آن ارتش هم از ارتشِ جبههٔ خودش قدرتمندتر بود. مورگان‌نفسش​ میدانِ نبرد را انتخاب کرده و دشمن را به تله‌آینه‌ای​ کشانده بود. در مقامِ یک ژنرال، از قبل پیروز شده بود.

اما مورگان فقط‌وجودِ​ استراتژیستی مکار نبود.‌قرار​ جنگجویی بی‌نظیر هم بود.

مورگان همچون تیغه‌ای توقف‌ناپذیر بود. هر چه را که‌موجودِ​ شاهزادهٔ جنگ باید می‌داشت، در اختیار داشت. قدرت، استعداد، اراده،‌پرتاب​ هوش... هم اقتدارِ خاندانشان را داشت و هم لطفشان را.

اما موردرت‌بخورد​ هیچ‌چیز نداشت. همیشه‌موجودِ​ دستش خالی بود.

و هرچه را که سعی کرده‌کافی​ بود مالِ خود کند، یا نابود‌برید​ شده بود یا از چنگش درآورده بودند.

با این‌حال​ حال، با‌همهٔ​ وجودِ همهٔ این‌ها...

قرار نبود شکست بخورد.

قرار بود پیروز شود.

«بمیر، موجودِ حقیر!»

شمشیرهایشان به هم خورد و با اینکه موردرت توانسته بود حرکتش را‌حقیر​ پیش‌بینی کند، باز هم به عقب پرتاب شد. دفاعش بی‌نقص بود، اما‌قدرتِ​ قدرتِ کافی نداشت. روی گل‌ولای سُر خورد و نفسش از درد برید.

کمی گیج شده بود.

باران دورتادورشان همچون دیواری خاکستری می‌بارید و هر قطره، آینه‌ای‌توانسته​ بود. جهان هزاران بار در خودش بازتاب می‌یافت و تمامِ‌روی​ آن جهان‌های بازتاب‌یافته، همچون زیبابینِ وحشتی به ذهنش هجوم می‌آورد.

هر مرگِ دلخراش، هر فریادِ مستأصلانه برای کمک، هر‌سُر​ شجاعتِ فداکارانه و هر نالهٔ بزدلانه از سرِ شکست،‌می‌بارید​ بازتاب می‌یافت، تکثیر می‌شد و در سرش نقش می‌بست.

این کار کمکش می‌کرد در‌این‌ها​ آن میدانِ نبردِ پرآشوب بهتر‌بمیر​ موقعیت‌یابی کند، اما در عین حال...

«آه. رو اعصابه.»

برای همین‌بخورد​ از باران‌بمیر​ خوشش نمی‌آمد.

مورگان داشت نزدیک می‌شد.‌بی‌نقص​ موردرت برخاست تا با او‌سُر​ روبه‌رو شود و پوزخندی زد.

آنجا بود. زنی جوان و‌این‌ها​ زیبا در زرهی سیاه، که‌بمیر​ شباهتِ عجیبی به خودش داشت.

مورگان چه می‌دانست؟ هیچ‌چیز نمی‌دانست. وقتی خاندانشان تصمیم گرفت به او خیانت کند، مورگان‌توانسته​ فقط یک بچه بود. حتی یک خفته هم نبود. وقتی بدنِ اصلیِ موردرت نابود‌درد​ شد، یا وقتی مثلِ یک جانور در قفس زندانی‌اش کردند، او آنجا حضور نداشت...

مورگان جزو کسانی‌شود​ نبود که بیشتر‌حقیر​ از همه می‌خواست بکشدشان.

اما نمادشان بود.

برای موردرت، این زنِ جوان با چهره‌ای که‌بخورد​ شباهتِ ترسناکی به خودش داشت، نمادِ خاندانِ بزرگِ دلاوری‌حرکتش​ بود. تجسمِ هر چیزی بود که می‌خواست نابودش کند.

پس...

قرار بود تکه‌تکه‌اش کند.

شمشیرِ مورگان برقی زد و قطراتِ باران را شکافت و به سمتِ‌برید​ بدنش آمد. سعی کرد ضربه را دفع کند، اما بی‌فایده بود؛ ضربه‌بازتاب​ فقط یک فریب بود. لحظه‌ای بعد، دردِ تندی سمتِ چپِ صورتش را شکافت.

موردرت تلوتلوخوران عقب رفت‌همهٔ​ و جریانِ خون را‌بخورد​ روی گونه‌اش حس کرد.

«آخ... من... فکر‌این‌ها​ کنم این بار یه‌شود​ چشممو از دست دادم...»

چهرهٔ مورگان زیرِ‌شود​ نورِ آذرخش روشن شد،‌شمشیرهایشان​ اما همچنان بی‌احساس بود.

«رقت‌انگیزه.»

صدایش... ناامید به نظر می‌رسید؟

موردرت لبخندی زد‌این‌ها​ و بی‌آنکه چیزی بگوید،‌شود​ شمشیرش را بالا آورد.

معمولاً الان وقتِ پیاده‌کردنِ یک نقشه بود... ترفندی‌خورد​ مکارانه، فریبی ظریف، چرخشی غیرمنتظره... چیزی در همین‌دفاعش​ حدود. هر چه نباشد، او استادِ این کارها بود.

اما وقتی گفت امروز خبری از حقه نیست،‌گل‌ولای​ راست می‌گفت. نابود کردنِ نمادِ دلاوری با حقه‌دیواری​ هیچ فایده‌ای نداشت... لذتی هم به همراه نمی‌آورد.

کینه‌اش فرو نمی‌نشست.

نه... می‌خواست او را‌قرار​ تنها با بدن و‌بمیر​ تیغهٔ خودش شکست دهد.

چون حتی پس از اینکه طردش‌حقیر​ کرده بودند... موردرت همچنان قوی‌تر بود، آن‌قدر‌باز​ قوی که همهٔ آن‌ها را نابود کند.

و آن‌ها‌پرتاب​ باید این‌بی‌نقص​ را می‌فهمیدند.

«بیا خواهر.‌حال​ هرچی در توان‌این‌ها​ داری رو کن!»

خنده‌اش در باران گم شد.

مورگان خواسته‌اش را برآورده کرد.

برای چند ثانیه، آن دو با هم درگیر شدند؛ شمشیرهایشان آوازی تیز و مرگبار سر دادند. طنینِ برخوردِ دو تیغه به‌جهان​ یکدیگر، در هم آمیخت و به نوایی پیوسته و پرطنین تبدیل شد. بیش از حد سریع و ماهر بودند. هیچ‌کدام نمی‌توانست‌بزدلانه​ بر دیگری غلبه کند، و کسانی که سرِ راهشان قرار می‌گرفتند تنها می‌توانستند فرار کنند و با وحشت و بهت خیره بمانند.

اما سرانجام، مورگان‌وجودِ​ ناگزیر دفاعش را‌قرار​ در هم شکست.

شمشیرش زرهِ او را شکافت و سینه‌اش را به سیخ کشید. اگر هر کسِ دیگری بود،‌پیش‌بینی​ قلبش سوراخ می‌شد... اوه، اما موردرت حتماً حسابی او را به هم ریخته بود. آن‌قدر که‌دورتادورشان​ فراموش کند برادرش با عارضه‌ای نادر به دنیا آمده که باعث می‌شد جای اندام‌هایش وارونه باشد.

پس شمشیر به قلبش نخورد.

با این حال... فرو‌بی‌نقص​ رفتنِ شمشیر در ریه خیلی‌سُر​ درد داشت. دردش وحشتناک بود.

نه اینکه‌حال​ برایش اهمیتی‌همهٔ​ داشته باشد.

موردرت به‌جای اینکه از ضربه عقب بکشد، خودش را به‌حقیر​ جلو کشید و گردنِ مورگان را گرفت. چشمانِ مورگان گشاد‌دفاعش​ شد و با شتاب سعی کرد شمشیر را در زخم بچرخاند.

بازوی دیگرش از قبل به‌موجودِ​ حرکت درآمده بود تا جلوی‌توانسته​ ضربهٔ احتمالیِ شمشیرِ موردرت را بگیرد.

موردرت به‌جای استفاده از شمشیر، خیلی راحت با‌گل‌ولای​ سر به صورتش کوبید و حس کرد بینیِ‌دیواری​ مورگان زیرِ نیروی این ضربهٔ غیرمنتظره خرد شد.

مورگان تلوتلوخوران عقب رفت.

خون از بینیِ شکسته‌اش جاری‌شکست​ بود و نیمهٔ پایینیِ صورتش‌حقیر​ را به رنگِ سرخ درآورده بود.

«ای تفالهٔ... پست...»

شمشیرش که هنوز در سینهٔ موردرت گیر کرده بود،‌سُر​ از هم پاشید و به گردبادی از جرقه‌های سرخ‌می‌بارید​ تبدیل شد. موردرت بی‌اختیار تلوتلو خورد و فریادی دردآلود کشید.

بدون شک می‌خواست دوباره آن‌این‌ها​ را احضار کند... اما این‌بمیر​ کار دست‌کم چند ثانیه طول می‌کشید...

مورگان بی‌آنکه اهمیتی بدهد، یورش برد. پایش شلاق‌وار در هوا چرخید،‌شمشیرهایشان​ با این هدف که سرش را از تن جدا کند. موردرت‌قدرتِ​ با شمشیرش جلوی ضربه را گرفت و حس کرد شمشیرش ترک برداشت.

شمشیرش شکست.

دردِ بیشتری به جانش نشست.

ساقِ پای مورگان شمشیر، زره و‌قرار​ ساعدِ او را شکافت. استخوان شکست،‌حقیر​ ماهیچه‌ها شکافتند و تاندون‌ها پاره شدند.

دستِ خون‌آلودش روی زمین افتاد.

موردرت بی‌آنکه توجهی به دستش بکند، قدمی به جلو برداشت و شمشیرِ شکسته‌اش را در شکافِ باریکِ میانِ زرهِ سینه و دامنِ فولادیِ چندتکه‌ای‌درد​ که از پایین‌تنه‌اش محافظت می‌کرد، فرو کرد. تیغهٔ دندانه‌دار در پهلوی خواهرش فرو رفت... با اینکه گوشتِ بدنِ مورگان به سختیِ فولاد به نظر‌دلخراش​ می‌رسید، پیش از آنکه خاطرهٔ شکسته از هم بپاشد و به بارانی از جرقه تبدیل شود، آن را تا جایی که می‌توانست عمیق فرو کرد.

مورگان ناله‌ای خفه‌دفاعش​ سر داد و خودش‌روی​ را به عقب کشید.

«من... می‌کُشمت...»

سعی کرد پنهانش‌این‌ها​ کند، اما رگه‌ای از‌شود​ تردید در صدایش بود.

مورگان داشت پیروز می‌شد... او قطعاً برندهٔ مبارزه بود. تنها‌توانسته​ یک زخمِ کاری برداشته بود، در حالی که دشمنش همین حالا‌گل‌ولای​ هم نیمه‌جان به نظر می‌رسید. شبیهِ یک جسدِ متحرک شده بود.

پس چرا... چرا‌دفاعش​ این‌قدر آرام بود؟‌کافی​ چه مرگش بود؟

لرزِ سرمایی‌حال​ در امتدادِ‌همهٔ​ ستونِ فقراتش دوید.

...شمشیرش داشت‌همهٔ​ دوباره در‌قرار​ واقعیت تجلی می‌یافت.

موردرت هم داشت سلاحِ تازه‌ای احضار می‌کرد.‌شمشیرهایشان​ نگاهی به پایین و دستِ قطع‌شده‌اش انداخت‌عقب​ و بی‌تفاوت از روی آن رد شد.

«نه. نمی‌کُشی.»

رگه‌ای از‌حال​ قطعیت در‌همهٔ​ کلماتش نهفته بود.

مورگان دندان‌قروچه‌ای کرد، درد‌قرار​ را نادیده گرفت و‌بمیر​ بارِ دیگر حمله برد.

ناولها | novelha.net