چپتر 940: قلبِ تاریکی
0«میدونستم... میدونستمپشتِ یه همچینایستاده اتفاقِ لعنتیای میافته!»
صدای خشی در تاریکیِ مطلق پیچید و سپس، زبانهای از شعلهٔ سرخ و درخشان از منوری شیمیایی بیرونصاحابمرده زد. سانی منور را بالای سر برد و به غارِ باریک نگاه کرد که حالا غرق در نورِبرداشت سرخِ کمجان و شومی بود. تاریکی فعلاً عقب نشست، اما انگار هر لحظه آماده بود تا رویش جَست بزند.
قلبش دیوانهوار میتپید. نگاهی به قدیستوی انداخت که همچنان بیتفاوت پشتِ سرش ایستادهصاحابمرده بود. سانی رو برگرداند و غرولند کرد:
«خب... چه انتظاری داشتم... اون بینِ این همه جا،همه توی جهانِ زیرین به دنیا اومده. شرط میبندم قدیسقشنگ تو این تاریکیِ صاحابمرده قشنگ حس میکنه تو خونهٔ خودشه...»
چند لحظه بیحرکت ماند تا به تیرگیِ خونرنگیداشتم که احاطهاش کرده بود عادت کند. سپس، سانیدنیا لبش را گزید و قدمی به جلو برداشت.
«بریم. هنوزایستاده باید قلبغرولند رو پیدا کنیم.»
قرار نبود نگاهِ بیرحم ذخیرهٔ نورِ جذبشدهاش را به این زودی بسوزاند. منورِ شیمیایی که قرار بودخودشه دستکم پانزده دقیقه بسوزد، پتپت کرد و در عرضِ فقط پنج دقیقه خاموش شد؛ طوری که مجبور شدقلب یکی دیگر روشن کند. انگار پسزدنِ تاریکیِ واقعی، هر منبعِ نوری را سریعتر از حدِ ممکن تحلیل میبرد...
و هرچه بیشتر درانتظاری دلِ کوه پیش میرفتند،این این اختلاف نمایانتر میشد.
«لعنت به همهچیز...»
سانی از رسیدن به قلبِ تاریکی واهمه داشت،بینِ اما حالا که منورهایش با سرعتی نگرانکننده یکیشرط پس از دیگری میسوختند، برای پیدا کردنش بیقرار بود.
اما از بختِ بد،این این کار سختتر اززیرین چیزی بود که فکر میکرد.
تونلهای دستسازِ انسان در طبقاتِ بالا مسیرِ مشخصی داشتند، اما عبور از شبکهٔ آشفتهٔ غارها دشوارتر بود و مسیرها بهخونهٔ هر سویی کشیده میشدند. گاهی مسیری را رو به پایین میرفت، اما در نهایت مجبور میشد مدتی از صخرهها بالاپیدا بکشد. گاهی هم با پایینرفتن در عمقِ کوه، آن زمزمهٔ دوردست ضعیفتر میشد؛ نشانهای از اینکه دارد از هدفش فاصله میگیرد.
در نهایت، سانی دست از این تظاهر برداشت کهاون میداند دارد چه میکند. مسیرش را کاملاً تصادفی انتخاب کردمیبندم و به شهودش تکیه کرد تا راه را نشانش دهد.
طولی نکشیدایستاده که متوجهِغرولند الگوی تازهای شد.
گذرگاههایی که تاریکی در آنها سریعتر جریان داشت، همان مسیرهاییاومده بودند که به نظرش درست میآمدند. با تکیه بر اینماند الگو، شتابان پیش رفت؛ خوب میدانست که وقتِ چندانی نمانده است.
زمان دیگر معنایی نداشت و سانی آنبینِ را تنها با تعدادِ منورهای سوختهاش میسنجید.اومده وقتی فقط دو منور برایش باقی مانده بود...
سرانجام به مقصد رسید.
دیوارهای گذرگاهِ باریکی که در آن پیش میرفت ناگهان ناپدید شدند و خود را دراومده غارِ کروی و پهناوری یافت. در آن نورِ سرخ و کمجان، دهها حفرهٔ تاریکِ مشابهعادت را میدید که به غار باز میشدند و هر کدام به تونلِ طبیعیِ دیگری راه داشتند.
...با ایناون حال، سانی بههمه هیچکدامشان توجهی نکرد.
تمامِ حواسش پیِ گویِ عظیمالجثهای از سنگِ شبق بود که وسطِ غار شناور مانده بود و در بازتابِ زرشکیِ آتشِ منور،خودشه تاریک و شوم میسوخت. تاریکی... تاریکی از درونش جریان مییافت، یا شاید اصلاً از همانجا زاده میشد. آن زمزمهای که شنیدهقرار بود از گوی میآمد؛ همچون خروشِ امواجی که درونش زندانی شده باشند. ناگهان، حس کرد سرمای وحشتناکی در تمامِ بدنش دوید.
آن کُرهٔ سیاه هر چهبرگرداند که بود... میدانست چیزی نیست کهاین هیچ انسانی مجاز به دیدنش باشد.
«بزن... فرار کن...»
سانی آباون دهانش رااین قورت داد.
باورش نمیشد کسی از آن چیز محافظت نمیکند. از طرفی، هیچچیزجهانِ از قلبِ خودش هم محافظت نمیکرد... اگر چیزی موفق میشد بهچند درونِ سینهاش بخزد، قفسهٔ سینهاش را هم خالی از مدافع مییافت.
...شاید هم نه، البتهایستاده اگر بافتِ خون درداشتم این باره اجازه میداد.
حواسش را به اطراف گسترد تا ببیند آیا ارتباطش با سایهٔ چهارم هنوز برقرار است یاشرط نه. برقرار بود، هرچند بهشکلی عجیب مبهم احساس میشد. با این حال، میدانست که پس از نابودیِگزید قلبِ تاریکی میتواند با استفاده از گامِ سایه از آن غارِ تاریک جانِ سالم به در ببرد.
«پس نباید وقت تلف کنم...»
منورِ یکیبرگرداند مانده به آخرشداشتم داشت خاموش میشد.
سانی قدمی به جلو برداشت، تمامِ تردیدها را از ذهنش دور کردهمه و تیغهٔ نگاهِ بیرحم را به جلو راند. تیغه به پهلوی کُرهٔخودشه سیاه خورد... و بیآنکه خشی روی آن بیندازد، از روی سطحش سُر خورد.
سانی خشکش زد.
صدای برخوردِ نیزه به سنگِ صیقلی کرکننده به نظردنیا میرسید، و وقتی صدا خوابید... فقط خیالِ او بود،چند یا همهمهای که از کُره میآمد کمی بلندتر شد؟
با نگاهی به قدیس، حسداشتم کرد عرقِ سرد از صورتشتوی پایین میچکد و زمزمه کرد:
«توی اینپشتِ کار کمکمایستاده میکنی، نه؟»
شوالیهٔ کمحرف لحظهای بیحرکت ماند و با رگهایبینِ از احساساتِ سرکوبشده به کُره خیره شد. سپس چشمانشمیبندم ناگهان شعلهور شد و شرارههای درونِ آنها تاریکتر گشت.
قدیس کارِ عجیبی کرد.
یک قدم جلوغرولند آمد و گناهِ تسلابینِ را به او داد.
سانی که گیج شده بود، دستهٔغرولند شمشیرِ یشمی را گرفت و حسهمه کرد نجواهای دیوانهکننده به ذهنش هجوم میآورند.
«رقتانگیزه.»
اخم کرد؛ ازبینِ این فکرِ ناگهانیتوی جا خورده بود.
...اصلاً فکر بود؟
در آن لحظه، قدیس قدمِ دیگری به جلوداشتم برداشت و شمشیرِ سنگیِ شکستهاش را از غلاف بیروناومده کشید. لبهٔ دندانهدارِ تیغهٔ خردشدهاش در تاریکی برقی زد...
و تا دستهبرگرداند در سطحِ سیاهداشتم کُره فرو رفت.
ترکِ کوچکی مانندِ مار رویهمه سطحِ کُره به بالا و پایینشرط خزید. ناگهان، همهمه تقریباً کرکننده شد.
«چی...»
سپس کُرهٔ عظیم ناگهان از هم شکافت و موجیاون از تاریکی آزاد کرد که سانی و قدیس راشرط در بر گرفت و او را به عقب پرتاب کرد.
روی سنگِ سرد افتاد و حسداشتم کرد چیزی روی فولادِ زنجیرِ نامیراجهانِ خشخش میکند. منور بهسرعت خاموش شد.
در آخرین کسرِ ثانیهای که منور میسوخت، سانیزیرین دید که تاریکیِ رهاشده از کُره چیست، وخونهٔ فهمید همهمهای که شنیده بود نشانهٔ چه بوده است.
صدای خشخشِ امواج نبود.
...بلکه خشخشِ پاهای ریز وبرگرداند بیشماری بود که از درونبینِ روی پوستهٔ کُرهٔ سیاه کشیده میشدند.
سیلِ تاریکی که از کُرهٔ ترکخورده گریخته بود، در واقع هزارانتوی موجودِ سوسکمانندِ ریز بود که حالا مثلِ رودخانهای روی او میلولیدندخودشه و از همین حالا داشتند فلزِ متعالیِ زرهش را پارهپاره میکردند.
بدتر از آن، موجِ آنها همچنان از کُرهٔ شکسته بیرون میریخت و مانندِ سیلی به دهها راهرویی که به بیرونِ غار راهخونرنگی داشتند سرازیر میشد. تماشای این صحنه هم وحشتناک بود و هم عجیب... مهم نبود پوستهٔ سنگِ سیاه چقدر بزرگ بوده باشد، حجمِزودی سوسکهایی که آزاد کرده بود — و همچنان داشت بیرون میریخت — چندین برابر بزرگتر از چیزی بود که میتوانست درونش جا بگیرد.
با این سرعت، کلِانتظاری کوه در عرضِ چنداین دقیقه از آنها پر میشد.
«آه... پس برایسرش همین بود کهغرولند گفت فرار کنم...»
با احساسِ دردِ تیزی کهانتظاری ناگهان پهلویش را شکافت، سانیهمه با تأخیر متوجهِ حقیقتِ وحشتناکی شد.
برای استفاده ازبینِ گامِ سایه بایدتوی واردِ یک سایه میشد.
...و حالا که هیچ نوری نماندهاون بود، در تاریکیِ مطلقِ آن غارِزیرین غرقشده هیچ سایهای باقی نمانده بود.