چپتر 757: تعهدِ حرفهای
0سخت بود که آدم تحتتأثیرِ حضورِ خونسردِ استاد جت قرارکمکم نگیرد. با این حال، سانی به این راحتیها خام نمیشد.کشیدنم چند لحظه نگاهش را به او دوخت و سپس رو برگرداند.
چهرهاش درهم رفت.
«...همین الان کلی وقت گذاشتی تا قانعم کنی که از دست دادنِغرق قطبِ جنوب آسیبِ جبرانناپذیری به بشریت نمیزنه و بیشترِ اونایی که میرنمیشه اونجا، آخرش میمیرن. حالا یهو میخوای منم برم؟ آخه چرا باید برم؟»
البته، جنگی شرافتمندانه و باشکوه با موجوداتِ کابوس هیجانانگیز به نظر میرسید.داشتم اما سانی دیگر بچهای بیتجربه نبود. بهایِ افتخار را خیلی خوب میدانست. برایحکومت او، تلفاتِ جنگ مفهومی انتزاعی نبود، بلکه واقعیتی بسیار آشنا و تلخ بود.
آنقدر مغرور و نادانوقتی نبود که خودش رامیمردم از مرگ مصون بداند.
استاد جتنکن به عقبدلم تکیه داد.
«نمیخوای از همنوعانت دفاع کنی؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«بد برداشت نکن... من واقعاً دلم میخواد همهٔ اون آدمای قطبِ جنوب زنده بمونن. ولیخودم وقتی تو حاشیه داشتم از گرسنگی میمردم، هیچکدومشون کمکم نکردن. وقتی تو ساحلِ فراموششده داشتمنهتنها تو خونِ خودم غرق میشدم، هیچکدومشون اونجا نبودن. حکومت هم برای بالا کشیدنم هیچ غلطی نکرد.»
اخمی کرد و ادامه داد:
«در واقع، میشه گفت حکومت نهتنها من رو بهکل به حالِ خودم رها کرد، بلکه هر کاری از دستش برمیاومد کرد تا مطمئن بشه بعد از اینکه برای یهرها ذره سود ازم استفاده کردن، زودتر بمیرم. درست مثل بلایی که سر پدر و مادرم اومد. ولی با وجودِ همهٔ اینا، زنده موندم و تونستم یه زندگیِ آبرومندانه برایاوضاعم خودم بسازم. حالا هم که بالاخره اوضاعم کمی روبهراه شده... میخوای همهچیز رو بریزم دور و جونم رو به خطر بندازم تا شاید یه مشت غریبه رو نجات بدم؟»
استاد جت آهی کشید.
«میفهمم. باور کن میفهمم. اما...»
سانی ابرو بالا انداخت:
«اما چی؟ آره باور میکنم که میفهمی. هرچی باشه خودت همخودم مالِ حاشیهای. شاید زندگیت اونجا به بدیِ زندگیِ من نبوده باشه،ادامه ولی خیلی هم فرق نداشته. پس چرا داری میری قطبِ جنوب؟»
چند لحظه مکثمیخواد کرد و سپسآدمای نگاهش را دزدید.
«فکر کنم توضیح دادنش سخت باشه. افتخار، وظیفه، فداکاری... حق با توئه، این کلمههاخونِ برای من معنای چندانی ندارن. کار کردن برای حکومت فقط یه وسیلهست برای رسیدنمیشه به هدف. با این حال... من برای حکومت کار میکنم. و به کارم افتخار میکنم.»
دروگرِ روح با چشمانِ آبیِمیخواد یخیاش حاضران در کافهتریا را براندازولی کرد، سپس نگاهی به سانی انداخت.
«شاید علاقهٔ چندانی به بشریت نداشته باشم، ولی حفظِ اون تعادلِ شکنندهای کهمیشدم بهش اجازهٔ بقا میده، چیزیه که خودم انتخاب کردم مسئولیتم باشه. این قلمروِنهتنها منه. پس تماشای سوختنِ قطبِ جنوب از بیرونِ گود، با تعهدِ حرفهایم جور درنمیاد.»
سانی مدتی ساکت ماند و به حرفهایش فکر کرد. حس میکرد استاد جت بهنوعی خیلی شبیهِ خودش است. لجبازتر از آن بود که تسلیمنبودن شود، حاضر نبود اجازه دهد دنیا حرفش را به کرسی بنشاند... با این حال، تفاوتِ بزرگی میانشان به چشم میخورد. در حالی که سانیسود تمامِ آن کینه و رنجش را صرفاً معطوفِ زنده ماندن و بالا کشیدنِ خودش کرده بود، جت چیزِ بسیار بزرگتری را بهعنوانِ هدف برگزیده بود.
به جای تکروی، دروگرِ روححاشیه تصمیم گرفته بود خودش راکمکم به کلِ بسیار بزرگتری گره بزند.
ارزشش را داشت؟ مطمئن نبود، اما حس میکرد که ندارد. آدمهایی مثل او و جتگرسنگی حق داشتند خودخواه باشند. دنیا هرگز روی خوش به آنها نشان نداده بود، پس هیچغلطی تعهدی برای جبرانِ لطف نداشتند. مردن برای کسی که برایت اهمیتی نداشت، حماقتِ محض بود.
نگاهی به جتگرسنگی انداخت و باکمکم لحنِ تلخی گفت:
«اما حرفهٔدلم من باهمهٔ تو یکی نیست.»
استاد جت لبخند زد.
«درسته. با این حال، حرفم تموم نشدهاون بود. وجدانِ کاری فقط بخشی از دلیلِداشتم رفتنم به قطبِ جنوبه. دلیلِ دیگهش... آیندهست.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«آینده؟»
جت سر تکان داد.
«آره. دنیا داره عوض میشه، سانی. اتفاقی که توی قطبِ جنوب میافته شاید کارِ بشریت رو تموم نکنه یا حتی خیلی تغییرشخونِ نده. اما بیدارشدگان رو تغییر میده. بهش فکر کن... با رفتنِ اینهمه آدم از بینِ ما، چه بهعنوانِ بخشی از نیروی اولیهبرمیاومد و چه بهعنوانِ نیروی کمکیِ داوطلب، توازنِ قدرتِ جامعهٔ بیدارشدگان به هم میخوره. هزاران نفر میمیرن، اما اونایی که زنده میمونن قویتر میشن.»
دروگرِ روح بهگرسنگی جلو خم شد ونکردن صدایش ناگهان حرارت گرفت:
«چند نفر هستههاشون رو کاملاً اشباع میکنن؟ چند نفر توی مهارتِ مبارزهشون به پیشرفتِ بزرگی میرسن؟ چند نفر عروج میکنن؟ همینخودم الان کمتر از هزار استادِ زنده توی دنیا داریم. بعد از نبردِ قطبِ جنوب چندتا میشن؟ شرط میبندم خیلی بیشتر ازبرمیاومد این حرفا. چندتا قدیسِ تازه ظهور میکنن؟ همهچیز زیرورو میشه، سانی... میتونی بخشی از این تغییر باشی، یا اینکه جا بمونی.»
سانی چند لحظه چهرهاش راحاشیه برانداز کرد و شانه بالاکمکم انداخت. سپس با لحنی گرفته پرسید:
«امیدواری توی این هرجومرج، وقتیمیخواد حواسِ همهٔ خاندانهای بزرگ جایبمونن دیگهست، تبدیل به یه قدیس بشی؟»
استاد جت آهیگرسنگی کشید و آرامکمکم سر تکان داد.
«نه، نه واقعاً. اگه فکر میکنی انحصارشون روی تعالی فقط با اقداماتِ پیشگیرانهست، در اشتباهی. حتی اگه قدیس بشی، بازم میتونن سرت رو زیرِ آب بکننکشیدنم و این کار رو هم میکنن. تازه، ورود به کابوسِ سوم چیزی نیست که بشه تو یه لحظه جوگیری انجامش داد. اگه میخوای زنده بمونی، بهزودتر سالها آمادگی و یه اقیانوس منابع نیاز داری، داشتنِ یه دستهٔ قدرتمند و هماهنگ که جای خود داره. پریدن توی یه بذرِ تصادفی فقط به کشتنت میده.»
سانی کمیبمونن ساکت ماند وحاشیه بعد اخم کرد.
«...اصلاً خاندانهای بزرگ دارن در قبالِ این وضعیت چیکار میکنن؟بمونن خاندانِ شب داره راهیابهاش رو در اختیارِ نیروی دریایی میذاره... اونافراموششده هم قراره به نیروهای زمینی ملحق بشن؟ سرود و دلاوری چطور؟»
دروگرِ روح چهرهگرسنگی در هم کشیدکمکم و سر تکان داد.
«نه. خاندانهای بزرگ فعلاً... از عملیاتِ زمینی فاصلهبمونن گرفتن. شاید بالاخره ملحق بشن، اما در حالِکمکم حاضر، هر سهتاشون دارن نیروهاشون رو نگه میدارن.»
چهرهٔ سانی در هم رفت.
«چرا؟ مگه محافظتواقعاً از جونِ آدماهمهٔ فلسفهٔ وجودیشون نیست؟»
جت آهی کشید.
«هست. اونا هم همین کاراون رو میکنن. فقط برداشتِ خودشونوقتی رو از این قضیه دارن.»
استاد جت چندولی لحظه مکث کردداشتم و بعد افزود:
«خاندانهای بزرگ خیلی وقته که بیخیالِ زمین شدن، سانی. اونا به جایوقتی اینکه سعی کنن جلوی فروپاشیِ خونهٔ قدیمیِ بشریت رو بگیرن، چشمشون روغرق به ساختنِ یه خونهٔ جدید دوختن. برنامههای بزرگی برای عالمِ رؤیا دارن...»