چپتر 1262: میگویی میان دو نهنگ
0سانی با صدایی خفه آنچه را داشت اتفاق میافتاد توصیف کرد.پای با توجه به اینکه گنبدی از سکوت احاطهشان کرده بود، واقعاً نیازیصوتیِ به پچپچ کردن نداشت، اما این کار حسِ بهتری به او میداد.
آنچه داشت اتفاقبیشتر میافتاد... کاملاً روشنانسانی به نظر میرسید.
پروانهٔ هیولاوار جذبِ بوی خون شده و آمده بود تا از جسدِنمیدونه لاکپشتِ سیاه که مارِ لاجوردی با آنهمه زحمت کشته بود، دلی ازنبود عزا درآورد. در این میان، مارِ لاجوردی اصلاً قصدِ کوتاه آمدن نداشت.
در واقع، با توجه به جنونی که دربیشتر چشمانش شعلهور بود، جانورِ اعظم نیز غرق درپلیدِ میلی خونین برای پارهپاره کردنِ پروانهٔ عظیم شده بود.
این جونور...پلیدِ واقعاً نمیدونه چیکند به صلاحشه، نه؟
دلیلِ گستاخیِعظیمی بیباکانهٔ مارِاکراه لاجوردی چه بود؟
انسانها اغلب موجوداتِ کابوس را دیوانه توصیف میکردند، اما این توصیف کاملاً دقیق نبود.دلیلِ پلیدها واقعاً مجنون بودند، اما این به آن معنا نبود که عقل نداشتند. بلکهمعنا عقلشان منحرف، شوم، وصفناپذیر و کاملاً متفاوت از چیزی بود که انسانها عاقلانه میپنداشتند.
پس چرا جانورِ اعظم بایدچنین برای جنگیدن با هیولاهایی بسیارروحِ قدرتمندتر جانش را به خطر میانداخت؟
آیا واقعاً جنون بود؟ غرورکند بود؟ یا بیمیلی به دستاست کشیدن از چنین غنیمتِ عظیمی؟
...یا بیشتر از آن اکراه داشت کهشعلههای دو روحِ انسانی را که شعلههای ایزدیکند در آنها میسوخت، به پلیدِ قویتر واگذار کند؟
دلیلش هر چه بود، به نظرخونین میرسید لویاتانِ لجباز آماده است تانمیدونه پای جان با پروانهٔ هیولاوار بجنگد.
پروانه صدایی وصفناپذیر از خود درآورد. آبهای رودِ بزرگ ناگهان بیقرارانسانی شد و با هجومِ امواجِ صوتیِ قدرتمند به تلاطم افتاد. مارلجباز دوباره غرش کرد و بالاتر از سطحِ متلاطمِ رودخانه قد برافراشت.
«...فکر کنمپلیدِ قراره باواگذار هم بجنگن.»
سانی مطمئن نبود این موضوع برای آن دو چه معنایی دارد. با تأخیر از تصمیمشدلیلش برای رها کردنِ آسمان و پناه گرفتن روی لاکِ لاکپشتِ سیاه خوشحال بود... اگر چیزیهجومِ مثل آن پروانه او را در هوا گیر میانداخت، قطعاً در یک چشمبههمزدن کشته میشد.
با این حال، حالا که او و نفیس روی جزیرهٔ تاریک گیر افتاده بودند،دلیلِ به نظر میرسید سرنوشتشان بر لبهٔ پرتگاهی پرخطر تاب میخورد. آنها از تواناییشان برایمعنا کشتنِ یک جانورِ اعظم عمیقاً نامطمئن بودند... اما یک هیولای اعظم بهمراتب وحشتناکتر بود.
آنها اکنون تنها به این دلیل زنده بودند که مارِ لاجوردی یا تواناییاش را نداشتمیسوخت یا تمایلی به بیرون خزیدن از آب نشان نمیداد. اما اگر پروانهٔ پلید در نبرد پیروزرودِ میشد، هیچچیز جلویش را برای انجامِ این کار نمیگرفت. آنوقت، پناهگاهشان به تلهای مرگبار تبدیل میشد.
بنابراین، هر چقدر هم که عجیب به نظر میرسید، سانی چارهایپای نداشت جز اینکه طرفِ جانورِ اعظمِ آشنا را بگیرد که روزهای متمادیصوتیِ با گرسنگی به آنها خیره شده بود و آرزو داشت درسته ببلعدشان.
مارِ لاجوردی پیش از این یکانسانی هیولای اعظم را کشته بود... شایدقویتر مارِ دیوانه میتوانست معجزهٔ دیگری رقم بزند.
پروانه که سرانجام تصمیمش را گرفته بود، بالهایش را تکان دادجونور و به پایین شیرجه رفت و لحظهای بعد روی لاکِ لاکپشتِمیکردند سیاه فرود آمد. کلِ جزیره از نیروی ویرانگرِ این برخورد لرزید.
سایهٔ خوفناک بیحرکت ماند و به شش پای فوقالعاده باریک و بلندِ هیولا چشم دوخت. بدنِ رنگپریدهٔ پروانهواگذار بالا، دور از زمین بود و بالهایش باز بود و گسترهٔ وسیعی را در تاریکیِ ژرفی فرو برده بود.صوتیِ حالا که نزدیکتر بود، سانی میدید که بدنش با فلسهای ضخیمی پوشیده شده و موهای سفیدی میانشان روییده است.
روی بالهای موجود نیز الگوی پیچیدهایدلیلش به چشم میخورد که به هم میپیوستندبجنگد و تصویرِ عجیبی میساختند... تصویری... تصویری از...
سانی شتابان به سایه فرمان داد نگاهش را برگرداند، چرامیسوخت که یقینِ عجیبی ذهنش را پر کرد که هرگز، تحتپای هیچ شرایطی نباید مستقیماً به الگوی روی بالهای پروانه نگاه کند.
«لـ... لعنت...»
«سانی؟ چه خبره؟»
نفسِ لرزانی کشید.
«فقط دارن...عظیمی به هماکراه زل میزنن...»
پروانه کمی جابهجا شد و نوکِ تیزِ پاهای کیتینیاش ازعظیم سنگِ سیاه جرقه پراند. دهانِ خرطوممانندش آهسته باز شد وکابوس به نیزهٔ سیاه و ترسناکی به طولِ دهها متر تبدیل شد.
پلید جیییغِ دلخراشِ دیگری کشید و سپس ناگهان با منقارش به سطحِ لاکِ لاکپشتِ مردهمیسوخت ضربه زد. یک، دو، سه بار... جزیره لرزید، اما حتی یک ترکِ نازک هم رویآبهای سنگ نیفتاد. پروانه لحظهای خشکش زد، سپس سرش را چرخاند و به مارِ لاجوردی نگاه کرد.
انگار تمایلیپلیدِ نداشت واردِواگذار آب شود.
«خب... معلومه. یکیشون یه پلیدِ پرندهست و اون یکی یه موجودِ دریایی.قویتر اگه پروانه میخواد از گوشتِ لاکپشتِ سیاه دلی از عزا دربیاره، باید برهآبهای توی آب، ولی این یعنی جنگیدن با مارِ لاجوردی... اونم تو زمینِ دشمن.»
شاید... شایداعظم خیلی راحتغرق عقبنشینی میکرد.
درست همان موقع که این فکر ازعظیمی ذهنِ سانی گذشت، پروانه ناگهان بالهایش راآنها جمع کرد و به جلو یورش برد.
هیچ تردیدی در کار نبود، هیچ هشداری. فقط یک بووومِاست صوتیِ کرکننده بود و تودهای تار و دلخراش از سیاه وهجومِ سفید که ناگهان مثلِ زوبینی عظیم به سمتِ مار شلیک شد.
از خشمِ گیجکنندهٔبیشتر یورشِ هیولای اعظم، تندبادیشعلههای توفانی به پا خاست.
«داره حمله میکنه!»
کسری از ثانیه بعد، ستونِ عظیمی از آبِ سرخِ کفآلود بهانسانی آسمان برخاست. انگار مار توانسته بود از یورشِ ویرانگرِ پروانهٔ پلید جاخالیآماده بدهد. با این حال، پاهای تیزش بدنِ لاجوردیِ موجودِ دریایی را درید.
هیولای اعظم بهراحتی در آب شیرجه زد، گویی اعماقِ آب خانهاش بود. هربجنگد دو موجود ناگهان از دید پنهان شدند و تنها لرزشِ جزیره و امواجِ عظیمیمار که به دامنههایش میکوبیدند، نشان میداد که نبردی سهمگین زیرِ آب در جریان است.
«دارن میجنگن.»
نفیس چند لحظهنیز ساکت ماند، سپس نگاهِبرای عجیبی به او انداخت.
«سانی... نسبتبیمیلی به موقعیتِ ما،چنین کجا دارن میجنگن؟»
سانی با گیجیقویتر به او خیرهدلیلش شد و بعد گفت:
«زیرِ آب،عظیمی سمتِ چپِاکراه دمِ لاکپشت.»
نفیس کمیاعظم مکث کرد، سپسمیلی نفسِ عمیقی کشید.
«پس، اونا سمتِ مخالفِ سرِ لاکپشت هستن. همونجابیشتر که زخمِ ورودی قرار داره. پس... تا وقتی سرِقویتر مار گرمه... بریم پایین و یه کم گوشت برداریم؟»
سانی که جاقویتر خورده بود، دهانشدلیلش را باز کرد.
سپس، دوبارهعظیمی آهسته آناکراه را بست.
«بریم پایین؟اعظم گوشت برداریم؟ تو...میلی تو دیوونه شدی؟!»
«لعنت... بازم گفتم!»
نفیس با جدیتِ تمامواگذار به او نگاه کردلجباز و سر تکان داد.
«نه، دیوونه نشدم. من... گشنمه.»