چپتر 532: جنگلِ باستانی
0تاجِ گلِ طلایی ناپدید شد و سانی دید که دو تصویرِ تازه پیش رویش قرار دارد. در یکی،حالی شوالیهای با زرهِ صیقلی به تصویر کشیده شده بود که شمشیری خونین در دست داشت. در دیگری، جنگجوییمیتوانستند با زرهی باستانی نشان داده میشد که پشتبهپشتِ شوالیه ایستاده بود و شکارچیِ ظریفی پشتِ سرشان کمانش را میکشید.
صدای دلنشینی اعلام کرد:
«چالشگر، رؤیایت را انتخاب کن.»
چند کلمهتصویرها بالای تصویرهارؤیای پدیدار شد.
«رؤیای افتخار»، «رؤیای رفاقت».
این زرقوبرقها دیگه چیه...
سانی چشمانش را چرخاند.
انتخاب بسیار ساده بود؛ یک تصویر اواین را به رقابتِ انفرادی میفرستاد، در حالی کهرقابتِ دیگری برای دستهها در نظر گرفته شده بود.
مسابقاتِ رؤیا در واقع دو تورنمنتِ جداگانه بود که همزمانچیه برگزار میشد. اینگونه، آن دسته از بیدارشدگان که سرشتهای مبارزهایدستهها نداشتند هم میتوانستند شرکت کنند و پاداش بگیرند. سیستمِ خوبی بود.
سانی هیچ قصدی برای گشتن دنبالِ یکاین دسته نداشت، پس بهسادگی تصویرِ شوالیهٔ تنهاساده را انتخاب کرد و چشمانش را بست.
برخلافِ دوئلهای معمولِ رؤیاشهر، این مسابقات شاملِ حالتهای نبردِ متنوعیهمچنین میشد. همچنین این نبردها پخشِ زنده داشتند و طبقِ برنامهریزی پیشمیکرد میرفتند، بنابراین باید صبر میکرد تا اولین دورِ انتخابی شروع شود.
سانی که درپدیدار تاریکی ایستاده بود، بیاختیاراین کمی احساسِ هیجان میکرد.
«چالشگر! سلاحت را بیرونرؤیای بکش و آماده شو!زرقوبرقها تنها بهترینها زنده میمانند!»
ناگهان نوری درخشان از بالا تابید و به خودشمتنوعی که آمد، دید وسطِ جنگلی سرسبز است. دورتادورش درختانی باستانیباید بهآرامی تکان میخوردند و برگهایشان در بادِ ملایم خشخش میکرد.
کمی دورتر، دریاچهای آرام زیرِ نورِ خورشید میدرخشید و از میانِ آبهای زلالش، قلعهای با زیباییِ نفسگیر سر به آسمان کشیدهنظر بود. قلعه از سنگِ خاکستری ساخته شده بود و بهاندازهٔ یک شهر وسعت داشت؛ دیوارهای باستانیاش پر از جایِ زخمِ هزارانخوبی محاصرهای بود که در برابرشان مقاومت کرده بود. با این حال، آن زخمها نمیتوانستند از زیباییِ اثیریِ این دژِ بزرگ بکاهند.
میدانِ نبرد پهناور بود و تمامِ جنگلاین را در بر میگرفت. هیچ بیدارشدهٔ دیگریساده نزدیکِ سانی نبود که دلیلِ موجهی هم داشت.
دورهای انتخابیِ مسابقاتِ رؤیا در قالبِ یک بتل رویالِ بزرگ برگزارچشمانش میشد. هزار چالشگر به محیطی وسیع فرستاده میشدند و تنها آخرینگرفته نفری که زنده میماند، اجازهٔ صعود به مرحلهٔ بعد را پیدا میکرد.
بسته به عملکردشان، چند نفرِ دیگر هم ممکن بود به مسابقات راه پیدا کنند...داشتند اما تنها راهِ قطعی برای صعود، این بود که تنها بازمانده باشی. این اقدامِبیاختیار لازمی بود که در چند سالِ اخیر به دلیلِ حجمِ عظیمِ شرکتکنندگان اجرا میشد.
برنامهریزی و پخشِ این همه دوئلِ انفرادی چندان عملی... یا سودآور... نبود؛ بهخصوصبسیار با در نظر گرفتنِ اینکه بیشترِ این بیدارشدگان مهارتِ چندانی نداشتند. هدف از بتلجداگانه رویال این بود که ضعیفترها را حذف کند و نمایشی هیجانانگیز برای بینندگان بسازد.
سانی البته این رارؤیای میدانست، چون در چند روزِدیگه گذشته کمی تحقیق کرده بود.
...با این حالپدیدار برای تشخیصِ اینکه کجاست،این نیازی به تحقیق نداشت.
واو... تودوئلهای واقعیت حتیرؤیاشهر قشنگتر هم هست...
چه کسی حصار را نمیشناخت؟
امسال، خاندانِ دلاوری حامیِ مالیِ مسابقات بود، بنابراین میدانِ نبردچیه طوری طراحی شده بود که شبیهبه مقرِّ قدرتِ آنها، حصارِدستهها بزرگ باشد؛ یکی از سه دژِ پرجمعیتِ انسانی در عالمِ رؤیا.
سانی هرگز به آن قلعهٔ باستانی نرفتهاین بود، اما تصویرش در فرهنگِ عامه همهجاساده به چشم میخورد. در دم آن را شناخت.
«پس... اینجادوئلهای باید دریاچهٔرؤیاشهر استخوان باشه.»
و دورتادورش همان جنگلِرؤیای باستانی و نفرینشدهای بود کهدیگه آنویلِ دلاوری نابودش کرده بود.
البته این روزها چشماندازِ اطرافِ حصار بسیار متفاوت بود. بهجای جنگلی سرسبز، دریایی از خاکستررقابتِ و بقایای زغالشدهٔ تایتانِ مخوف آن را احاطه کرده بود و دژهای انسانی اینسو و آنسودسته ساخته شده بودند تا موجوداتِ کابوسِ قدرتمند را دفع کنند و نگذارند به دژ نزدیک شوند.
اما به لطفِ رؤیاشهر، سانی میتوانست از ظاهرِ گذشتهٔ اینچیه مکان لذت ببرد؛ سرزنده و دستنخورده. تنها تفاوتش این بود کهنظر هیچ تاریکیِ دلخراشی پشتِ پردهٔ این آرامشِ دروغین پنهان نشده بود.
«آه. چقدر عالی.»
در مقایسهتصویرها با جزایرِ زنجیری،افتخار تنوعِ خوبی بود.
درست در همان لحظه کهافتخار این فکر از سرش گذشت،چیه صدای رؤیاشهر ناگهان اعلام کرد:
«چالشگر ولگردِتصویرها شمارهٔ ۱۹رؤیای حذف شد.»
سانی سرش را کج کرد.
«خب، این یکی کهرؤیای خیلی زود بود. تازهشم...زرقوبرقها این چه اسمِ مستعاریه؟»
سرش را تکان داد، به مارِ روحاین فرمان داد تا شکلِ اوداچی را به خودرقابتِ بگیرد و با آرامش به اعماقِ جنگل رفت.
وقتِ شروعِ شکار بود...
در شبکهٔ پخشِ رسمی، تصویرِ بازیکنیرفاقت حذفشده برای لحظهای کوتاه به نمایش درآمد.بسیار سپس، صدایی نسبتاً شاد و بیخیال گفت:
«عجب شکاری! فقط چند ثانیه از شروع گذشته ودیگه از همین الان یه تلفات دادیم. بیاید همه برایحالی ولگردِ شمارهٔ ۱۹ تو سالِ آینده آرزوی موفقیت کنیم!»
آواتارِ مردِ جوانی با چهرهای بینهایت جذاباین در گوشهٔ تصویر ظاهر شد. با لبخندیساده درخشان به دوربین نگاه کرد و ادامه داد:
«و به این ترتیب، پنجمین دورهٔ سالانهٔ مسابقاتِ رؤیا شروع شد! بله، منم، سیکلوس.داشتند گزارشگرِ محبوبتون و کارشناسِ موجوداتِ کابوس! لطفاً تشویق نکنید، هههه. بچهها، یه غافلگیریِ بزرگبیاختیار براتون دارم. حدس بزنید کی تصمیم گرفته امروز تو جایگاهِ گزارشگرا به من ملحق بشه؟»
مردِ جوان مکث کرد و بعد به سمتِ دیگرِدیگه صفحه اشاره کرد؛ جایی که مردی مسنتر با اجزایِحالی صورتِ استخوانی، چشمانی نافذ و ریشی کوتاه ظاهر شد.
«درسته، توهم نزدید! این دیمیِافتخار بزرگه، استادِ افسانهها و قهرمانِچیه سابقِ رؤیا! حسابی تشویقش کنید!»
با سرازیر شدنِ سیلیرؤیای از پیامها در چت،زرقوبرقها مردِ مسن لبخند زد.
«سلام به همگی.»
در همینتصویرها حین، سیکلوس دوبارهافتخار به حرف آمد:
«چند دقیقهای تا شروعِ درگیریهای واقعی وقت داریم، چون چالشگرها بهچشمانش کمی زمان نیاز دارن تا تو این میدانِ نبردِ زیبا همدیگهگرفته رو پیدا کنن. پس تا منتظریم، چندتا سؤال از دیمی دارم.»
نگاهی به تصویرِ پخش انداخت که بینِ بیدارشدگانِ مختلف درچیه حالِ عبور از جنگل جابهجا میشد. برخی از آنها مجهز بودندنظر و ماهر به نظر میرسیدند، در حالی که بقیه اینطور نبودند.
«اول از همه، امسال رکوردِ تعدادِ مبارزهایحالتهای ثبتنامی تو مسابقات رو شکستیم. دیمی، بهعنوان یهطبقِ دوئلکنندهٔ کهنهکارِ رؤیاشهر، نظرت در این باره چیه؟»
مردِ مسن لبخند زد.
«دیدنِ بیدارشدگانِ بیشتری که شمشیرِ توهمی به دست میگیرن حسِ خوبیه. شاید حتی بعضیهاشون بدوننرقابتِ چطور باید ازش استفاده کرد! البته باید بخشِ زیادی از این اعتبار رو پایِ سخاوتمندیِ خاندانِدسته بزرگِ دلاوری بنویسم. امسال با این جایزهها واقعاً گل کاشتن. نه، اصلاً هم حسودیم نشده. اصلاً!»
سیکلوس خندید وپدیدار بعد نگاهی شیطنتآمیزرفاقت به همکارش انداخت.
«بسیار خب، پس سؤالی رو ازت میپرسم کهنبردِ مطمئنم تو ذهنِ همهست. بهعنوان یه کارشناس، فکر میکنیمیرفتند کی برندهٔ مسابقات میشه... و چرا اون شخص ولگرده؟»