---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1161: فولادِ متبرک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1161: فولادِ متبرک

0

با اینکه بخشِ بزرگی از غولِ عظیم دست‌نخورده مانده بود،‌غبغب​ سانی به دیوچه دستور داد برگردد. وقتی موجودِ کوچک دوباره از‌منتظر​ سطحِ جزیره بالا آمد، اعضای دسته دورِ سانی جمع شده بودند.

«ها؟ وایسا...‌غبغب​ این وروجک‌کشید​ عوض شده!»

افی حق داشت. دیوِ استخوانی با قبل فرق کرده بود.‌همان​ اول اینکه قد کشیده بود؛ همین چند روز پیش، دیوچه به‌زور‌تکامل​ تا زانوی سانی می‌رسید، اما حالا سرش هم‌سطحِ شکمِ او بود.

حالا صفحاتی سیاه، شبیهِ زرهی سبک، جاهای حساسِ بدنِ لاغر و‌کوری​ عضلانی‌اش را پوشانده بود و هر کدام برقی فلزی و تاریک‌لرزان​ داشتند. چنگال‌های بلند و تیز و دندان‌های مثلثی‌اش هم همین‌طور بودند.

صورتِ دیوچه با پوزخندی‌نمی‌دونم​ عجیب‌وغریب در هم رفت‌خشکش​ و چانه‌اش را بالا گرفت.

بعد، دیوِ‌غبغب​ کوچک نگاهی دزدکی‌کوری​ به نفیس انداخت.

سانی لبخند زد.

«تبریک می‌گم، زشت‌رو. رسماً از‌بامزه‌ست​ یه گرملینِ بدقیافه به یه‌کشید​ گابلینِ بدترکیب ارتقا پیدا کردی.»

پوزخندِ دیوچه کمی زورکی‌نمی‌دونم​ شد. به سانی چشم‌غره‌خشکش​ رفت و فس‌فس کرد.

نفیس چند لحظه نگاهشان کرد.

«...نمی‌دونم. به نظرم یکم بامزه‌ست.»

دیوِ کوچک خشکش‌نظرم​ زد و بعد،‌خشکش​ بادی به غبغب انداخت.

سانی سر‌لحظه​ تکان داد‌نمی‌دونم​ و آه کشید.

«کوری مگه؟ خب،‌تکان​ بی‌خیال. بذار ببینم‌مگه​ دقیقاً چی عوض شده...»

رون‌ها را احضار کرد، منتظر ماند‌دهند​ تا نمادهای لرزان خودشان را نشان‌سایه​ دهند و با دقت بررسی‌شان کرد.

بیشترِ رون‌ها‌نمی‌دونم​ همان شکلِ‌یکم​ قبل را داشتند:

سایه: دیوِ سیری‌ناپذیر.

رتبهٔ سایه: متعالی.

طبقهٔ سایه: اهریمن.

نه رتبه تغییر کرده بود‌بامزه‌ست​ نه طبقه. پس تکامل باید‌کشید​ فقط به صفت‌های دیوچه ربط می‌داشت.

سانی چنین نتیجه‌ای را پیش‌بینی می‌کرد،‌یکم​ برای همین زیاد توی ذوقش نخورد.‌کشید​ با کنجکاوی به خواندنِ رون‌ها ادامه داد:

توصیفِ سایه: [موجودی کوچک و ترحم‌انگیز...]

صفت‌های سایه: [خوش‌شانس]، [شگفتی]، [سیری‌ناپذیر]، [قسم‌خوردهٔ سایه]، [کالبدِ فولادیِ برتر].

سانی کمی‌ماند​ سرش را‌لرزان​ کج کرد.

ها...

این که خیلی خوب بود!

پیش‌تر، دیوچه صفتی به نام [کالبدِ آهنینِ ساده] داشت. سانی انتظار‌ماند​ داشت یک بخشِ آن تغییر کند، نه هر دو. نه‌تنها «ساده» به‌سیری‌ناپذیر​ «برتر» تغییر کرده بود، بلکه «آهنین» هم به «فولادی» تبدیل شده بود.

این جهشِ بزرگی بود.

جالبه...

توصیفِ [کالبدِ آهنینِ ساده]‌رون‌ها​ نشان می‌داد که بدنِ‌نمادهای​ دیوچه ویژگی‌های فلز را دارد.

[کالبدِ فولادیِ برتر] چطور؟

روی نمادهای‌ماند​ لرزان تمرکز‌لرزان​ کرد و خواند:

توصیفِ صفتِ [کالبدِ فولادیِ برتر]: «بدنِ این سایه همچون فولادِ متبرک است.»

زدم به هدف!

نه‌تنها آهنِ معمولی جای خود را به فولادِ متبرک داده‌بیشترِ​ بود—که بی‌شک از صدقه‌سرِ شاهزادهٔ خورشید بود—بلکه بدنِ دیوچه دیگر‌تغییر​ صرفاً ویژگی‌های فلزی نداشت، بلکه تمام‌وکمال شبیهِ فلز شده بود.

این یعنی چه؟ یعنی حالا‌احضار​ کلِ بدنِ دیوِ کوچک به‌اندازهٔ سلاحی‌نشان​ ساخته‌شده از فولادِ متعالی مقاوم بود.

به‌عبارت دیگر، تقریباً نابودنشدنی. دست‌کم‌احضار​ نابودنشدنی‌تر از زرهِ استخوانیِ لاشخورِ‌خودشان​ اولیه که خودش رسوخ‌ناپذیر بود.

سانی بسیار راضی بود. به هدفِ اولیه‌اش برای‌رون‌ها​ سرسخت‌تر کردنِ دیوِ سیری‌ناپذیر رسیده بود. با این حال،‌دقت​ همچنان می‌خواست بداند سایه‌اش دقیقاً چقدر سرسخت شده است...

فقط یک‌ماند​ راه برای‌لرزان​ فهمیدنش وجود داشت.

در حالی که دیوچه سینه‌اش را‌منتظر​ سپر کرده بود، سانی لبخندِ ملیحی زد‌دقت​ و با تمامِ توان لگدی نثارش کرد.

لحظه‌ای بعد، صدای خفهٔ‌رون‌ها​ فلزی به گوش رسید و‌لرزان​ جیغی گوش‌خراش به هوا رفت.

«آخ! لعنتی! آخه‌مگه​ این چه وضعشه؟!‌ببینم​ خیلی درد گرفت!»

سانی که روی یک پا بالا و پایین می‌پرید، پای‌بیشترِ​ دیگرش را با دست گرفت و به دیوِ لاغرمرده که‌تغییر​ با قیافه‌ای بهت‌زده روی باسنش زمین خورده بود، چشم‌غره رفت.

«آخ! افی، تا جایی‌رون‌ها​ که می‌تونی این عوضیِ‌نمادهای​ کوچولو رو محکم بزن!»

افی لحظه‌ای مکث کرد‌رون‌ها​ و بعد با نگاهی‌نمادهای​ آرام به او خیره شد.

«...عمراً همچین کاری بکنم، ظالمِ بی‌احساس. بیا اینجا طفلکی...‌احضار​ می‌خوای با هم اربابِ بی‌رحمت رو اذیت کنیم؟ آخ،‌بررسی‌شان​ تو چقدر بامزه‌ای... البته از اون بامزه‌های زشت و کابوس‌وار...»

سانی با چشمانی گشادشده به صحنهٔ روبه‌رویش‌دهند​ خیره ماند. آخه چه خبر بود؟ چرا همه‌رتبهٔ​ با این جونورِ خبیث این‌قدر خوب تا می‌کردند؟

نـ... نگو که...

آیا صفتِ [خوش‌شانس] دیوچه‌رون‌ها​ روی احساسِ آدم‌ها نسبت‌نمادهای​ به او هم تأثیر می‌گذاشت؟

همینه!

در همین حین، دیوِ‌لرزان​ لاغرمرده با پوزخندی کینه‌توزانه‌دقت​ به سانی نگاه کرد.

...اما یک جای کار می‌لنگید.

ناگهان، چشم‌ها و دهانِ دیوچه با نورِ آتشینِ سرخ و نارنجی درخشید که تضادِ شدیدی با درخششِ فلزی و‌سیری‌ناپذیر​ سیاه چهره‌اش داشت. دندان‌های تیز و فولادیِ دیوچه هم تا چند لحظه پیش سیاه بود، اما اکنون با درخششی سرخ‌توی​ و داغ سوسو می‌زد و گرمایی سوزان از خود ساطع می‌کرد. انگار کورهٔ جهنمیِ سوزانی درونِ دهانِ دیوچه روشن بود.

این دیگه...

سانی چند بار پلک زد،‌خودشان​ سپس نگاهش را برگرداند و‌بیشترِ​ سریع به رون‌ها نگاه کرد.

رشتهٔ تازه‌ای در‌دقیقاً​ انتهای فهرستِ توان‌های دیوِ‌ماند​ سیری‌ناپذیر به چشم می‌خورد.

توان‌های سایه: [لاشخور]، [بلعنده]، [گامِ سایه]، [گرمای درونی].

بی‌درنگ روی‌ماند​ توانِ آخر‌لرزان​ تمرکز کرد.

توصیفِ توانِ [گرمای درونی]: «دندان‌ها و چنگال‌های این سایه می‌تواند از گرمایی نابودگر سرشار شود و قدرتِ بُرندگی‌شان را افزایش دهد.»

سانی لحظه‌ای خشکش زد.

پس، صبر کن... این فولادِ متبرک‌نشان​ نه‌تنها پیوندی با فلز به اون بخشیده،‌سایه​ بلکه پیوندی با آتش هم بهش داده؟

و این پدرسوختهٔ کوچولو‌رون‌ها​ حتی توانِ تازه‌ای هم از‌لرزان​ اون به دست آورده بود؟

خب، منطقی بود... هرچی باشه فولاد باید با آتش آبدیده می‌شد. و شاهزادهٔ‌دقت​ خورشید هم پیش از تبدیل شدن به غولِ فولادی، در فلزِ مذاب غرق‌طبقه​ شده بود تا تاوانِ خیانتِ فرضی‌اش به ارادهٔ ایزدِ خورشید رو پس بده.

سانی نگاهی به‌مگه​ دیوِ لاغرمرده انداخت‌ببینم​ و آه کشید.

«باشه، باشه. این‌طوری‌نمادهای​ زل نزن. دیگه نمی‌زنمت...‌دهند​ کارت خوب بود، جونور!»

با این حرف، لبخندی زد‌احضار​ و برای دیوچه انگشتِ شستش‌خودشان​ را به نشانهٔ تأیید بالا برد.

سایهٔ کوچک چند لحظه تردید کرد، سپس از جا‌لرزان​ پرید. درخششِ سرخ و سوزانی که از دندان‌هایش ساطع می‌شد،‌سیری‌ناپذیر​ رفته‌رفته از بین رفت. انگار خیلی به خودش افتخار می‌کرد.

سانی سر تکان داد.

«خوبه. آخ، فقط‌نمادهای​ ببین چقدر سرسخت‌نشان​ و قوی شدی!»

دیوچه دوباره سینه‌اش را سپر‌احضار​ کرد و به حرف‌های سانی‌خودشان​ گوش داد که ادامه داد:

«...فقط منتظرم بفرستمت تا‌رون‌ها​ با انواع و اقسامِ‌نمادهای​ موجوداتِ کابوسِ فوق‌العاده قوی بجنگی!»

رفته‌رفته، حالتِ مغرورانهٔ چهرهٔ‌بی‌خیال​ دیوِ لاغرمرده جای خود را‌احضار​ به نگرانی و اضطراب داد.

سانی لبخندِ خبیثانه‌ای زد.

«آره، آره... با همچین بدنی،‌احضار​ حتی اگه یه تایتان هم‌خودشان​ یکم بجَوَتت، آسیبِ چندانی نمی‌بینی...»

ناولها | novelha.net