---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 934: راهِ فراری نیست • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 934: راهِ فراری نیست

0

امکان نداشت تونلی وجود داشته باشد که صدها کیلومتر زیرِ مرکزِ قطبِ جنوب امتداد یافته‌محکوم​ باشد. چنین سازه‌ای نه تنها یک شاهکارِ معجزه‌آسای مهندسی به حساب می‌آمد، بلکه افرادِ بسیار‌هیچ‌چیز​ زیادی — به‌ویژه استراتژیست‌های ارتش و کسی به داناییِ پروفسور اوبل — از وجودش باخبر می‌شدند.

با این‌جیبیِ​ حال، هیچ‌کس‌سفر​ خبر نداشت.

سانی مدتی ساکت ماند، سپس‌محکوم​ به پیرمرد نگاه کرد. پروفسور‌چهار​ اوبل فقط سر تکان داد.

«متأسفم، نمی‌تونم توضیحی براش پیدا کنم. که... خیلی هم جای تعجب نداره.‌همه​ بعد از نزولِ طلسمِ کابوس، چیزهای زیادی توی دنیا هست که علم‌ابدی​ — یا بهتره بگم، درکِ علمیِ محدودِ ما — از توضیحشون عاجزه.»

سانی آهی کشید.

عالی شد.

الان باید چه کار می‌کرد؟

روشن بود که قوانینِ طبیعت داخلِ تونل یا شکسته شده بودند یا طورِ دیگری‌تأثیرِ​ کار می‌کردند. فضا آن‌طور که باید رفتار نمی‌کرد... یا شاید هم صرفاً به یک‌ناسزا​ بُعدِ جیبیِ عجیب سفر کرده بودند که پر از چیزی نبود جز تاریکیِ مطلق.

شاید همه تحتِ تأثیرِ یک جادوی ذهنیِ دیگر‌دستهٔ​ بودند. شاید دستهٔ جانورانِ زادآور همه را بلعیده‌می‌دانست​ بودند و حالا به برزخی ابدی محکوم شده بودند.

کسی چه می‌دانست؟

سانی زیرلب ناسزا گفت، سپس هر چهار سایه را دورِ زنجیرِ‌سایه​ نامیرا پیچید تا محافظتِ ذهنی‌اش را بالا ببرد. هیچ‌چیز تغییر نکرد.‌نکرد​ تاریکیِ خفه‌کننده ناپدید نشد... تازه، حالا شوم‌تر هم به نظر می‌رسید.

لحظه‌ای چشمانش را بست.

«خیلی‌خب. هنوز‌همه​ برای وحشت‌تأثیرِ​ کردن زوده.»

سانی به اطراف نگاه کرد، سپس به سمتِ دیوارِ تونل رفت و با مشت به آن‌دستهٔ​ کوبید. صدای کوبنده‌ای در تونل پیچید و در تاریکی بازتاب یافت. در جایی که دستکشِ فولادی‌اش فرود‌پیچید​ آمده بود، فرورفتگیِ کوچکی پدیدار شد و شبکه‌ای از ترک‌ها از آن در سنگِ سرد پخش شد.

«برگردید توی ماشین‌هاتون.»

همه بدونِ هیچ سؤالی از دستوراتش پیروی کردند. کاروان به حرکتِ‌مطلق​ خود به جلو ادامه داد. با این حال، این بار سانی پس‌برزخی​ از ده دقیقه دستورِ توقف داد و کرگدن را به‌تنهایی ترک کرد.

با پیچیدنِ سایه‌ها دورِ بدنش، افسونِ [نورخوار] از نگاهِ بی‌رحم را فعال کرد تا مسیر را روشن‌زیرلب​ کند و در تاریکی به عقب دوید. بسیار سریع‌تر از وسایلِ نقلیه حرکت می‌کرد و خیلی زود‌ناپدید​ به نقطهٔ توقفِ قبلی رسید، بخشِ ترک‌خوردهٔ دیوار را بررسی کرد و سپس راهِ رفته را برگشت.

کاروان ده دقیقهٔ دیگر حرکت کرد. پس از آن، سانی به‌تحتِ​ آن‌ها دستور داد دنده‌عقب بگیرند — تونل آن‌قدر عریض نبود که کرگدن‌محکوم​ و وسایلِ نقلیهٔ غیرنظامی بتوانند دور بزنند — و به عقب برگردند.

پس از‌حالا​ مدتی، دستورِ‌ابدی​ توقف داد.

...این اصلاً خوب نیست.

البته اقداماتِ‌همه​ ظاهراً نامنظمش‌تأثیرِ​ بی‌دلیل نبود.

سانی از قبل می‌دانست که امکانِ بازگشت به نقطهٔ قبلی در داخلِ‌تأثیرِ​ تونل وجود دارد — بل، دورن و خودش در طولِ شناساییِ اولیه‌می‌دانست​ حدود شش کیلومتر پیاده‌روی کرده بودند و سپس به‌سلامت به کاروان برگشته بودند.

اولین توقفی که دستور داده بود برای این بود که‌چهار​ مطمئن شود همان اصل هنوز صدق می‌کند. در واقع، توانسته‌هیچ‌چیز​ بود از فاصلهٔ پنج کیلومتری به بخشِ علامت‌گذاری‌شدهٔ دیوار برگردد.

توقفِ دوم برای این بود که‌سفر​ بسنجد آیا با فاصلهٔ بیشتر چیزی‌همه​ تغییر می‌کند یا نه... و کرده بود.

باید خیلی پیش‌تر جایِ مشتش و شبکهٔ ترک‌های دورش را می‌دیدند،‌بلعیده​ اما خبری از آن‌ها نبود. در لحظه‌ای نامعلوم، جایی بین پنج‌دورِ​ تا ده کیلومتر فاصله، آن نشان بی‌هیچ ردی ناپدید شده بود.

و این برای‌عجیب​ سانی خبرِ بسیار‌چیزی​ بسیار بدی بود.

به این معنا بود که نمی‌توانستند به‌زیرلب​ خروجیِ فروریختهٔ تونل برگردند. راهِ برگشت و دومین‌پیچید​ گزینه‌اش برای فرار به سطح، دیگر وجود نداشت.

سانی همان‌طور که به تاریکی‌عجیب​ خیره بود، لرزهٔ سردی را‌تاریکیِ​ در ستونِ فقراتش حس کرد.

اگر گروهِ پیشاهنگ را چند کیلومتر جلوتر برده بود...‌جانورانِ​ آیا برای همیشه از کاروان جدا می‌شدند؟ آیا محکوم‌ناسزا​ می‌شدند تا آخرِ عمرشان به‌تنهایی در تاریکی سرگردان بمانند؟

بی‌آنکه بداند،‌جیبیِ​ تا یک‌قدمیِ‌سفر​ فاجعه رفته بود.

«خوش‌شانس بودم.»

یکی از بدترین ترس‌هایش به واقعیت پیوسته بود. سانی به‌خوبی از پسِ مبارزه با دشمنانی برمی‌آمد که می‌شد به آن‌ها ضربه زد، حتی اگر‌ابدی​ قدرتشان کوبنده به نظر می‌رسید. با این حال، در برابر شرایطی مثل آنچه اکنون در آن گرفتار بودند، به اندازهٔ بقیه ناتوان بود؛ در‌نظر​ برابر تهدیدهایی که هم نادیدنی بودند و هم غیرقابل‌توضیح، و کسانی را که با آن‌ها روبه‌رو می‌شدند بی‌صدا و بی‌هیچ هشداری محکوم به نابودی می‌کردند.

تنها با وجود داشتن.

در برابرِ چنین تهدیدهایی، به کسی مثل کاسی نیاز داشت.‌همه​ اما افسوس که او فرسنگ‌ها دور بود و احتمالاً همراه‌حالا​ با بقیهٔ آتش‌بانان برای جنگِ میانِ دلاوری و سرود آماده می‌شد.

«...لعنت بهش!»

نگاهی به دیوارهای سنگیِ تونل انداخت و بعد به وسایلِ نقلیهٔ‌مطلق​ درب‌وداغانِ کاروان چشم دوخت. نزدیک به چهارصد نفر درونشان بودند که‌حالا​ قولِ نجاتشان را داده بود... آیا قرار بود دروغگو از آب دربیاید؟

سانی کمی سرش‌تحتِ​ را کج کرد‌ذهنیِ​ و بعد پلک زد.

«صبر کن، این چرت‌وپرت‌ها چیه دارم‌چیزی​ با خودم می‌گم؟ من که همیشه دروغگو‌جادوی​ بوده‌م! دیگه چیزی نمونده که بخوام بشم...»

نفسِ عمیقی کشید.

«نه... نه، همه‌چیز‌بُعدِ​ مرتبه. یه راهِ‌سفر​ فراری پیدا می‌کنم.»

گذشته از این‌ها، نیازی‌تأثیرِ​ نبود ماهیتِ تله را بفهمد.‌جانورانِ​ فقط باید آن را می‌شکست.

یک‌جوری...

سانی صورتش را مالید، برای آخرین بار نگاهی به تاریکی انداخت و به‌زنجیرِ​ لاستر اشاره کرد تا کرگدن را به جلو براند. پیش از هر چیز،‌تازه​ باید مطمئن می‌شدند که بی‌کرانگیِ عجیبِ این تونلِ تاریک واقعاً هیچ پایانی ندارد.

کاروان در دلِ تاریکی پیش می‌رفت و‌کرده​ کیلومترها را پشت‌سر می‌گذاشت. ساعت‌ها گذشت، بی‌آنکه چیزی‌جادوی​ تغییر کند. و بعد، باز هم ساعت‌ها گذشت.

سرانجام، یک روزِ کامل سپری شد. رفته‌رفته، حسِ‌دستهٔ​ وحشت میانِ پناهندگانِ خسته و سربازانِ عادی ریشه‌می‌دانست​ می‌دواند. حتی نیروهای نامنظم هم مضطرب به نظر می‌رسیدند.

سانی به همه دستور داد توقف کنند و اردو‌مطلق​ بزنند. مردم نیاز به استراحت داشتند و اگر با وجودِ‌بلعیده​ این شرایط به پیشروی اصرار می‌ورزیدند، اوضاع هیچ بهبودی نمی‌یافت.

سربازان که مشغولِ پختنِ غذا و آماده‌کردنِ جای‌ناسزا​ خواب برای غیرنظامیان شدند، او کمی از آن‌ها‌محافظتِ​ فاصله گرفت و گروهبان گیر را صدا زد.

گیر دوان‌دوان به جایی رفت‌عجیب​ که سانی، نیمه‌غرق در تاریکی، ایستاده‌مطلق​ بود و با صدایی گرفته پرسید:

«بله سروان؟ کاری داشتید؟»

سانی چند لحظه درنگ کرد و‌چیزی​ نگاهی به عقب و سمتِ کاروان انداخت.‌جادوی​ سپس به گروهبان نگاه کرد و گفت:

«آره. دو تا سؤال ازت دارم...‌می‌دانست​ چقدر غذا برامون مونده؟ و پیل‌های‌دورِ​ سوختیِ نفربرها تا کِی دوام میارن؟»

ناولها | novelha.net