چپتر 424: دورِ بدشانسی
0سانی در آسمان سُر میخورد و با اضطراب، از میانِ چشمانِ سایهاش زیرِخیلی جزیرهٔ کشتیِ شکسته را میپایید. زنجیرِ پیشِ رویش غلغله از انبوهِ دیوهای سقوطکرده بود،تکهٔ اما پشتِ سرش... حتی نمیخواست بداند آن چیزی که در تاریکی پنهان شده چیست.
با این حال یک چیز روشن شد؛ اینکه چرا هیچکدام از کرمهای زنجیر سعی نکرده بودند غولِ آهنی را ببلعند که میانِگامِ بقایای زنجیرِ آسمانیِ شکستهای تاب میخورد... یا بهتر است بگویم، چرا در تلاش برای کندنِ تکهای از او موفق نشده بودند. آن غولِزیادی مرده مثلِ پنیرِ تلهموش بود و این موجوداتِ پست را به محدودهای میکشاند که آن موجودِ پنهان در تاریکیِ ابدی میتوانست شکارشان کند.
سانی مطمئن بود کرمهای زنجیرِ بسیاریتلهموش تلاش کرده بودند غولِ آهنی را بخورند،ابدی اما در نهایت خودشان طعمه شده بودند.
در حالِ حاضر، خودشامان داشت سعی میکرد بهتوجهِ همین سرنوشت دچار نشود.
خوشبختانه، بالِ تاریک به او اجازه میداد به جای سقوطِ مستقیم به پایین، مورب از جزیرهٔبزرگی کشتیِ شکسته دور شود و از تیررسِ آن موجودِ وحشتناک در امان بماند. بدونِ جلبِ توجهِمجبور آن موجودِ اعماق به زنجیر رسید و بیدرنگ به سایهای تبدیل شد و زیرِ آن پناه گرفت.
سانی چند لحظه منتظربخشِ ماند و طولِ بندِ آسمانیِافتاده پیشِ رویش را بررسی کرد.
«...خیلی هم بد نیست.»
بخشِ بزرگی از این زنجیرِ بهطور غیرعادی بلند، پایین افتاده بود و به آسمان زیرین میرسید. میتوانستلحظه بیشترِ مسیرش را بدونِ اینکه کرمهای زنجیر متوجه شوند طی کند. اما تکهٔ آخرش... اگر نمیخواست بابیشترِ دستهٔ دیوهای سقوطکرده بجنگد، مجبور بود از گامِ سایه استفاده کند و از سایهای به سایهٔ دیگر بپرد.
مشکل اینجا بود که ذخایرِ جوهرِ سایهاش همین حالا هم داشت ته میکشید. به جز آن پیادهرویِ کوتاه روی بدنهٔ کشتیِ باستانی، سانیبیشترِ واقعاً فرصتی پیدا نکرده بود تا آن را تجدید کند. در این میان، مقدارِ زیادی از آن را برای رسیدن به لاشهٔ کشتی، مبارزهروی با آن پلیدِ صندوقچهٔ لعنتی و تعقیب کردنش مصرف کرده بود. احتمالاً وقتی به صخرهٔ پیچخورده میرسید، دیگر هیچ جوهری برایش باقی نمانده بود.
آخه چطور میخواست اونبخشِ صندوقچهٔ پست رو بکشه،بلند اونم با یه دستِ شکسته؟
کمی تردید کرد، سپس به جلو شتافت. بهسرعت به بخشِ فرورفتهٔ زنجیر در آسمان زیرینشکارشان رسید و پس از آن، به پرواز در تاریکی ادامه داد. برای اینکه با سرنوشت بازیدچار نکند، سانی زیرِ آن بندِ غولپیکر ماند؛ جایی که کرمهای بسیار کمتری در آن حوالی میخزیدند.
با این حال، به چندتایی از آنها برخورد و همانطور که بیصداسایهای از کنارشان میگذشت، از نزدیک دید که چگونه آهنِ زنگزدهٔ زنجیر راخیلی تکهپاره میکنند. تماشای این صحنه همزمان آزاردهنده، مسحورکننده... و بهشکلِ عجیبی غمانگیز بود.
«انگار همهچیزتبدیل باید یهگرفت روزی تموم بشه...»
حتی چیزهاییخیلی بهظاهر ابدی، مثلِبزرگی زنجیرهای معجزهآسای آسمانی.
...طولی نکشید که به موجودِ صندوقچهای رسید و از میانِ سایهها تعقیبش کرد. آن هیولای عجیبوغریب هنوز با تمامِ توان میدوید، از حلقهای به حلقهٔ دیگر میپرید ومیکرد از دستوپاهای دراز و بدقوارهاش برای حفظِ تعادل استفاده میکرد. هر از گاهی با یکی از کرمهای زنجیر درگیرِ نبردی کوتاه و وحشیانه میشد و یا آنها را بهشدتپناه مجروح میکرد، یا خودش با یکی دو زخمِ هولناک پا به فرار میگذاشت. حالا دیگر خندههای گوشخراشش تا حدودی رقتانگیز و در عینِ حال، بهشکلی تهدیدآمیز خشمآلود شده بود.
سانی عادتهای مبارزهاش را زیربماند نظر گرفت و به بهترینرسید راهِ مقابله با آن فکر میکرد.
همزمان، داشت با دقت مقدار جوهرِ سایهای را محاسبه میکرد کهبررسی باید برای عبور از آخرین بخشِ مسیر تا صخرهٔ پیچخورده خرجمیرسید میکرد؛ سعی داشت راهی بیابد تا ذخایرش تا حدِ ممکن پر بماند.
...اما محاسباتشخیلی نقش بربخشِ آب شد.
وقتی سانی و هیولای صندوقچهایپنیرِ تقریباً به نیمهٔ راهِ جزیرهٔ کوچکموجودِ رسیدند، صدایی وحشتناک به گوششان خورد.
صدای لرزشِ زنجیر بود.
سانی یک لحظه خشکشگرفت زد، بعد به هدفِماند این سفر نگاهی انداخت.
ای وای، نه...
صخرهٔ پیچخورده واردِ مرحلهٔ صعودشپنیرِ شده بود و حالا داشتمیکشاند بهسرعت در آسمان بالا میرفت.
لعنت به همهچی!
سانی یادش آمد که پیش خودش فکر کردهبلند بود امروز شانس آورده است، و بیاختیار غرید...تکهٔ البته در ذهنش، چون فعلاً تارهای صوتی نداشت.
آخه ایننشده شانسِ لعنتیمثلِ کجا بود؟!
بالا رفتنِتیررسِ صخرهٔ پیچخورده برایشبماند دو معنی داشت.
اول اینکه باید سریع دستبهکار میشد و پیش از آنکه خردشدگی بیشکرد از حد وحشتناک شود، موجودِ صندوقچهای را میکشت، یا در حالی کهمسیرش زیرِ فشارِ خردشدگی له میشد، یکجوری آن چیزِ لعنتی را از بین میبرد.
دوم اینکه موقعیتِ زنجیرِ آسمانی داشت بهسرعت تغییربلند میکرد؛ در نتیجه، آن بخش از زنجیر که درآخرش آسمانِ زیرین فرو رفته بود، هر لحظه کوتاهتر میشد.
یعنی باید برای رسیدن به جزیره جوهرِ بسیار بیشتری خرجمیکشاند میکرد تا توجهِ دستهٔ کرمهای زنجیر را جلب نکند. ازبخورند طرفی، از همان اول هم جوهرِ چندانی برایش نمانده بود...
لعنت!
با بیشتر شدنِ زاویهٔ زنجیر، هیولای عجیبوغریب تلوتلو خورد، بعد چهارچنگولیبررسی روی زنجیر افتاد و با سرعتی بیشتر به جلو دوید. سانیمیرسید سعی کرد خشمِ فزایندهٔ درونش را مهار کند و به دنبالش رفت.
...یعنی حسم اشتباه میکرد؟
اوضاع فعلاًنشده اصلاً بهمثلِ نفعش نبود.
طولی نکشید که هر دو از تاریکیِ آسمانِ زیریناعماق بیرون آمدند و دوباره نورِ خورشید را دیدند. موجودِ صندوقچهایماند بیتفاوت بود، اما برای سانی، این نشانهٔ شومی محسوب میشد.
اینجا در پهنهٔ آفتابیِ آسمانِچند بالا، دیگر لایهای پیوسته از سایهبررسی روی زنجیرِ آسمانی را نپوشانده بود.
یعنی دیگر نمیتوانست بیمانع در آن حرکت کند. در عوض، سانی باید یا از سایهایشوند به سایهٔ دیگر قدم میگذاشت—البته اگر بهاندازهٔ کافی به هم نزدیک بودند—یا سایهٔ خودش راذخایرِ جلو میفرستاد و با کمکِ آن از روی بخشهای طولانی و روشنِ بندِ آسمانی میپرید.
لعنت...
سانی که میدانست چارهٔ دیگریبماند ندارد، جوهرش را سوزاند تارسید از هیولای شتابان عقب نماند.
خیلی زود، ذخایرش به طرزِ خطرناکی تهکشید. هنوز برای رسیدنبندِ به صخرهٔ پیچخورده کافی بود... احتمالاً... اما وقتی به آنجا میرسید،زیرین باید در حالی میجنگید که هر دو هستهاش تقریباً خالی بود.
یعنی دیگر خبری از آن فورانهایبهطور سرعت، قدرت و مقاومتی نبود کهبیشترِ تازه به آنها عادت کرده بود.
دیگر به افسونِمرده فعالی مثلِ [آینهٔتلهموش تاریک] دسترسی نداشت.
دیگر نمیتوانست—دستکم تا مدتی—برایامان فرار از موقعیتهای خطرناکتوجهِ از گامِ سایه استفاده کند.
...و بدتر از همه اینکه،چند یکی از دستهایش شکسته وبندِ کاملاً از کار افتاده بود.
آه، خردشدگی هم بود.
اگر سانی در پیکرِ سایهاش دندان داشت—یاموجوداتِ اصلاً دهانی در کار بود—همین الان دندانقروچهمیتوانست میکرد. سرشار از احساساتِ تاریک، با خودش گفت:
...مهم نیست. حتیوحشتناک اگه بمیرم همبدونِ این سکهها رو میگیرم!