---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 796: اصلِ جنس • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 796: اصلِ جنس

0

سانی کمی‌یعنی​ سرش را‌می‌فهمی​ کج کرد.

«منظورت چیه؟»

رین نگاهی به‌واقعی​ او انداخت و‌نایت​ شانه‌ای بالا انداخت.

«چون پدرم برای حکومت کار می‌کنه این چیزا رو می‌دونم. خب... فرض کن میلیون‌ها نفر باور دارن که بانو نفیس‌قسمتش​ همون قهرمانیه که قراره بشریت رو برای فتحِ کابوسِ چهارم رهبری کنه. مهم نیست که واقعاً این‌طور باشه یا نه. تا‌چیزهای​ وقتی مردم باورش دارن، روشون نفوذ داره. تصویرش شاید یه توهم باشه، اما اون نفوذ واقعیه. یعنی قدرتش هم واقعیه. می‌فهمی؟»

سانی با‌یعنی​ گیجی به‌می‌فهمی​ او خیره ماند.

«پس... داری میگی فقط چون یکی تصمیم گرفته نف رو‌حرف‌های​ تبدیل به یه قهرمانِ قدرتمند کنه و مردم رو فریب‌راحت​ داده تا باورش کنن، اون واقعاً به یه قهرمان تبدیل شده؟»

رین سر تکان داد.

«بهش فکر کن. اگه بانو نفیس فردا تصمیم بگیره توی جمع ظاهر بشه و از مردم بخواد سلاح به دست بگیرن و به‌کاملاً​ ارتشِ حکومت ملحق بشن، ده‌ها هزار نیروی تازه‌نفس به این درخواست جواب میدن. شاید حتی صدها هزار نفر! چطور چیزی که می‌تونه روی‌عشق​ صدها هزار زندگی تأثیر بذاره واقعی نیست؟ پس، اون با یه سلبریتی مثل نایت، یا استادی مثل تو فرق داره. اون اصلِ جنسه.»

سانی پشت سرش را خاراند.

«چرا شاگردم داره‌میده​ بهم درس میده؟ اونم‌بدترین​ دربارهٔ دروغ و فریب!»

بدترین قسمتش این بود که حرف‌های رین کاملاً منطقی بود. قدرت مفهومی گنگ بود... تفاوتِ بینِ واقعی و‌اونم​ غیرواقعی هم همین‌طور. راحت می‌شد به یک شیء اشاره کرد و گفت واقعی است. می‌شد آن را دید،‌شیء​ لمس کرد و شکست. اما چیزهای کمتر ملموس چطور؟ آیا دوستی واقعی بود؟ یا عشق؟ یا مثلاً باور؟

اگر باور به چیزی می‌توانست روی میلیون‌ها نفر تأثیر بگذارد، باعث شود خودشان را به دلِ جنگ بیندازند، گروهی از افراد‌بود​ را آزار دهند، یا معجزاتِ معماریِ شگفت‌انگیزی بسازند، واقعاً احمقانه بود که بگوییم چیزی که به آن باور دارند واقعی نیست.‌کمتر​ از آنجا که می‌توانست روی جهانِ واقعی نفوذ داشته باشد، موضوعِ باورشان دیگر توهم نبود و به چیزِ دیگری تبدیل می‌شد.

چیزی شبیه به... یک ایزد؟

سانی اخم کرد.

«آخه دارم به چی فکر می‌کنم؟ قرار‌استادی​ بود شاگردِ تنبلم رو ادب کنم، نه اینکه‌بهم​ واردِ یه بحثِ فلسفی دربارهٔ ماهیتِ الوهیت بشم!»

به هر حال این موضوع در موردِ ایزدانِ واقعی صدق نمی‌کرد. وقتی زنده‌بهم​ بودند، ایزدان اهمیتی نمی‌دادند که چه کسی به آن‌ها باور دارد و چرا.‌مفهومی​ چرا باید اهمیت می‌دادند، وقتی قدرتشان مدت‌ها پیش از وجودِ بشریت متولد شده بود؟

در آن لحظه، نفیس ناگهان‌گیجی​ سرش را چرخاند و بدونِ‌فقط​ اینکه چشمانش را باز کند گفت:

«زیاد حرف‌درس​ می‌زنی. شمشیرت‌اونم​ رو بچرخون، رین.»

دخترِ نوجوان از‌واقعی​ جا پرید و مطیعانه‌استادی​ سلاحش را بالا آورد.

«چشم، بانو نفیس!»

سانی دهانش را باز کرد.

«صبر کن... اینجا کی معلمه؟!»

در همین حین،‌واقعی​ نف لحظه‌ای درنگ‌نایت​ کرد و افزود:

«قدرتی که ازش حرف می‌زنی شاید واقعی باشه، اما شکننده و بی‌اساسه. می‌تونه به همون راحتی که‌دربارهٔ​ به وجود اومده بشکنه... مگه اینکه صاحبش قدرتِ واقعی برای دفاع ازش داشته باشه. در نهایت، هیچ‌چیزی‌شیء​ که بهت داده شده باشه به ارزشِ چیزی نیست که خودت پرورشش دادی. پس... توی تمرینت کم‌کاری نکن.»

حالتِ چهره‌اش کمی‌قدرتش​ نرم شد و‌خیره​ گوشهٔ لبش بالا رفت.

نفیس گفت: «همین الانش هم داری‌دروغ​ خیلی خوب پیش می‌ری. فقط با‌منطقی​ همون اراده به تمرین ادامه بده.»

ناگهان لبخندِ‌بذاره​ درخشانی روی‌سلبریتی​ صورتِ رین نشست.

«واقعاً؟ واقعاً این‌طور فکر می‌کنی؟‌استادی​ سانی هم همین رو گفت!‌خاراند​ گفت من خیلی از اون بهترم!»

نفیس آرام سر تکان داد.

«سانی آموزشِ اصولی و پایهٔ محکمی رو که تو ازش برخورداری نداشت. هیچ‌وقت معلمِ درستی نداشت، چه برسه به معلمِ خصوصی.‌می‌شد​ با این حال، تو این مدتِ کوتاه به خیلی چیزها رسیده. تو خیلی با سطحش فاصله داری... فعلاً. حتی اگه به‌دلِ​ دستاوردهای مشابهش هم برسی، کافی نیست. با پیشینه و امتیازاتی که تو داری، تنها نتیجهٔ قابل‌قبول اینه که ازشون جلو بزنی.»

سانی پوزخند زد.

«آره، عمراً همچین اتفاقی بیفته...»

رین با عصبانیت‌قدرتش​ نگاهش کرد و بعد‌ماند​ با حالتِ تدافعی گفت:

«اما... من حتی یه خفته هم‌دروغ​ نیستم. هستهٔ روح و سرشت ندارم.‌منطقی​ نمی‌تونم کاری که اون کرد رو بکنم.»

نفیس چشمانش را باز‌سلبریتی​ کرد و با چهره‌ای گرفته‌اصلِ​ به دخترِ نوجوان نگاه کرد.

«مهم نیست بیدارشده باشی، خفته باشی، یا یه انسانِ عادی. احتمالاً حتی به‌بهم​ طلسم هم آلوده نمی‌شی. این به اون معنی نیست که بهونه‌ای برای ضعیف‌مفهومی​ موندن داری. در واقع، این فقط نیازت به قوی‌تر شدن رو حیاتی‌تر می‌کنه.»

آهی کشید.

«بیشترِ مردمِ این دنیا عادی‌ان، با این حال با خطراتِ یکسانی روبه‌رو می‌شن. من آدم‌های شجاعِ زیادی رو می‌شناختم که قدرتِ ماورایی یا‌اشاره​ سرشتِ قدرتمندی نداشتن. مقاومت در برابرِ استبدادِ طلسم بدونِ این‌ها... شجاعتِ زیادی می‌خواد. اون آدم‌ها شاید سلاحی به دست نگرفته باشن یا تو‌افراد​ خطِ مقدمِ این جنگ نجنگیده باشن، اما از بیشترِ بیدارشدگانی که دیدم شجاع‌تر بودن. و تأثیری که گذاشتن هم به همون اندازه واقعی بود.»

نفیس دوباره چشمانش را‌سلبریتی​ بست و چرخشِ جوهرش‌فرق​ را از سر گرفت.

«قدرت قدرته. چه بیدارشده بشی چه نشی،‌اصلِ​ بهش نیاز پیدا می‌کنی. پس جدی تمرین‌درس​ کن. نذار حضورِ من حواست رو پرت کنه.»

سانی حس کرد فوراً باید چیزی‌خیره​ بگوید. گلویش را صاف کرد و‌تصمیم​ با جدیت به رین نگاه کرد:

«آره... این دنیا با ضعیف‌ها مهربون نیست! خب، خودت اینو‌حرف‌های​ می‌دونی... اصلاً مگه به همین خاطر ازم نخواستی آموزشت بدم؟ پس‌می‌شد​ زل زدن به نفیس رو تموم کن و به کارت برس!»

دخترِ نوجوان چند‌واقعی​ لحظه مکث کرد‌نایت​ و بعد تعظیم کرد.

«ممنونم، استادِ بزرگ!»

سانی دندان‌هایش‌یعنی​ را به‌می‌فهمی​ هم سایید.

چی؟ پس چرا‌میده​ از من تشکر نمی‌کنه؟‌بدترین​ آخه این چه وضعشه؟!

چوب‌دستیِ آلیاژیِ در دستش جان گرفت و به جلو پرید تا به شانهٔ رین ضربه بزند. اما‌میده​ دختر گاردش را پایین نیاورده بود. با سرعتی غافلگیرکننده واکنش نشان داد، از حملهٔ او جاخالی داد، چوب‌دستی‌می‌شد​ را با شمشیرِ تمرینی‌اش دفع کرد و سپس ضدحمله زد. چیزی نمانده بود ضربه‌ای به دماغِ سانی بخورد.

غافلگیری‌اش را پنهان‌مثل​ کرد و به تحت‌فشار‌اصلِ​ گذاشتنِ شاگردش ادامه داد.

خب، هر اتفاقی‌قدرتش​ که الان افتاد...‌خیره​ انگار جواب داده؟

دست‌کم انگار‌درس​ دیگر حواسِ‌اونم​ رین پرت نبود.

ناولها | novelha.net