چپتر 1258: آخرین نور
0سانی که در تاریکی پنهان بود، جا خورد. تصویرِ تکهچوبِخونههای خیسی که پوشیده از رونهای دیوانهوار بود، ناگهان در ذهنش نقشمدتی بست؛ و همینطور واژهای که در آن رونها مدام تکرار میشد.
آرزو... اشتیاق.
مراقب باش چه آرزویی میکنی.
محتاط باشبزرگ چه چیزیمیشدیم را تمنا میکنی.
اخم کرد ودورِ نفیس با لحنیدهکده گرفته ادامه داد:
«فقط باید اشتیاقی در دلِ طردشدگان میکاشتم. اشتیاق برای یه زندگیِ بهتر، زندگیِ طولانیتر... زندگیِ امنتر. حسرتِ چیزایی که یا هرگز نمیشناختن یا خیلی وقت پیش فراموش کرده بودن —مسیرِ آسایش، همدم، گرما. باید بهشون امید میدادم. چون بهتنهایی نمیتونستیم زنده بمونیم، اما با هم میتونستیم. بیشترِ این موجودات تنها و بیحس بودن و به وجودِ تاریکشون تن داده بودن.بیحرکت بارِ ناامیدی و یأسشون اونقدر سنگین بود که نمیتونستم ازش بیرونشون بکشم. اما، با روشن کردنِ شعلهٔ اشتیاق تو دلشون... میتونستم کاری کنم که با قدرتِ خودشون به جلو حرکت کنن.»
دوباره ساکت شدبزرگ و این بار سکوتشلذت مدتِ زیادی طول کشید.
نفیس که دوبارهتوش حرف زد، صدایش چیزیمیبردیم در حدِ نجوا بود.
«...ما دورِ هم جمع شدیم و یه دهکده ساختیم. دیوارهای بلند و خونههای سنگی داشت. حتی یه تالارِ بزرگ داشت که توش جمع میشدیم و از کنارِ هم بودن لذت میبردیم. و برای مدتی، زندگی خوب بود.میکردم متحد که بودیم، میتونستیم از خودمون در برابرِ موجوداتِ تاریکی محافظت کنیم و از دستِ مهمانانِ مغاک پشتِ دیوارهای بلند پنهان بشیم. فکر میکردم... فکر میکردم تو مسیرِ درستیام. موجوداتِ پیری تو دهکده بودن که دانش وکردم خردشون رو بهم یاد میدادن. کسایی بودن که زمانی جنگجو بودن. از اونا هم یاد گرفتم. من ضعیفترینشون بودم، اما دوستم داشتن و برام ارزش قائل بودن. چون میتونستم نور خلق کنم، چیزی که همهشون فراموش کرده بودن.»
جرقههای سفیدی درسنگی چشمانش روشن شد، لرزیدبزرگ و سپس ناپدید شد.
چهرهٔ نفیس بیحرکت شد.
«اما بعد، یکی تو دهکده ناپدید شد. و بعدش یکی دیگه. اول فکر کردم که رفتن. اما وقتی نفرِ سوم غیبش زد،بشیم نفرِ چهارم، پنجم... همهمون فهمیدیم که یه جای کار میلنگه. اونا نرفته بودن. کسی اونا رو برده بود. بعد از اون، هرقائل شب — یا همون چیزی که تو جهانِ زیرین حکمِ شب رو داشت — یه نفر ناپدید میشد. بهمون حمله شده بود.»
مکث کرد.
«هر کاری از دستمون برمیاومد کردیم تا موجودی رو که اهالیِ دهکده رو میکشت پیدا کنیم و باهاش روبهرو بشیم. دفاعمونمحافظت رو قویتر کردیم، هوشیاریمون رو بالا بردیم. تحقیق کردیم، تاریکیِ اطراف رو برای پیدا کردنِ سرنخ گشتیم. تله گذاشتیم، رونهای جادوییگرفتم روی سنگها کندهکاری کردیم و طعمه گذاشتیم. حتی یه فرستاده فرستادیم تا از فرزندانِ نِتِر کمک بخواد. اما هیچکدوم فایده نداشت.»
صدای نفیس داشت بیروح میشد.
«هیچ کمکی نرسید. هیچکدوم از کارایی که کردیم نتونست جلوی ناپدید شدنها رو بگیره. در واقع، اوضاع فقط بدتر شد... اولش طردشدگان فقط غیبشون میزد، امادرستیام بعداً، جسدهای لتوپارهشون دور و برِ دهکده پیدا میشد که روی استالاگمیتها افتاده بودن تا ما ببینیم. انگار اون موجود اونا رو همونجا میذاشت تا ما روناپدید مسخره کنه. اون موقع بود که فهمیدم... که من... یه پناهگاهِ امن برامون نساخته بودم... و در عوض... فقط برای اون موجودِ تاریکی سفره پهن کرده بودم.»
چهرهاش بیحرکت بود و صدایش آرام.دهکده اما سانی حس میکرد آن نقابداشت در آن لحظه چقدر شکننده است.
نف نفسِ عمیقی کشید.
«...آخرسر همهچیز از هم پاشید. اونایی که زنده مونده بودن نفرینم کردن و از روستا رفتن... یعنی سعی کردن برن. زیاد دور نشدن. بینِ اون دیوارهای خالی فقط دودانش نفرمون موندیم؛ من و یکی دیگه از اون مجسمههای شکسته. همون اولی که همراهم شده بود و تقریباً از همون اول دنبالم میاومد. ما... ما خودمون رو تو تالارِ روستابعدش حبس کردیم، چون نمیدونستیم دیگه چه کار کنیم، و درها رو بستیم. با این حال، اون موجود بازم اومد. ندیدم وارد بشه، اما حس میکردم تاریکیِ اطرافمون یکدفعه جون گرفته.»
سانی با دقت نگاهش کرد.
«پس... چطور شکستش دادی؟»
نفیس آهسته سر تکان داد.
«من... شکستش ندادم. به این فکر کرده بودم که برای آخرین بار از سرِ استیصال باهاش بجنگم. اما به محض اینکه حسش کردم،بشیم فهمیدم هیچ امیدی نیست. اون چیز... چیزی نبود که بتونم باهاش بجنگم. پس باهاش حرف زدم. سعی کردم آرومش کنم. سعی کردم راضیشنور کنم. حتی زانو زدم و التماسش کردم. هر کاری از دستم برمیاومد کردم، و حس میکردم داره نگاهم میکنه، بهم گوش میده. محاصرهم کرده.»
مدتی سکوت حاکم بود.
در آن سکوت،دورِ نفیس لرزید ودهکده آهِ سنگینی کشید.
«...آخرسر، اون موجود همراهم رو برد، اما به من رحم کرد. نمیدونم چرا. فقط میدونمخوب که تاریکی دوباره خالی شد و من یکدفعه تو اون تاریکی تنها شدم. من تنهامسیرِ کسی بودم که تو روستایی که ساخته بودیم باقی مونده بود. بقیه... همهشون... مرده بودن.»
صدایش کمی لرزید.
«این... آخرِ کابوسِ من بود.»
سانی آهی کشید،دورِ نشست و چشمهٔدهکده بیپایان را احضار کرد.
هرچه باشد نفیس مدتیداشت حرف زده بود. حتماًتوش گلویش خشک شده بود.
سانی در تاریکی به او نزدیک شد، نشست و با ناخن چندمتحد بار به بطریِ شیشهای زد تا جایش را به او نشان دهد.فکر نفیس بطری را گرفت، جرعهٔ کوچکی نوشید و بعد به زمین چشم دوخت.
سانی لحظهای تردید کرد.
«ارزیابی... یادت میاددورِ طلسم چطور عملکردتدهکده رو ارزیابی کرد؟»
نفیس سر تکان داد.
«اون آخرها... اصلاً تو حالِ خودم نبودم. یادمه وسطِمدتی تالارِ خالی ایستاده بودم. و بعدش فقط یادمه کهکنیم تو توی آکادمی منو با نامِ راستینم صدا زدی.»
سانی آهی کشید، بهمیشدیم جلو خم شد ومدتی آرام روی شانهاش زد.
«خب، اگه برات ارزشیجمع داره... فکر میکنم کارت خوببلند بود. واقعاً عالی بودی، نف.»
لرزشِ خفیفِ بدنش را حسحتی کرد و بعد چشمهٔ بیپایانکنارِ را از میانِ انگشتانش گرفت.
«ممنون کهتالارِ برام تعریف کردی.میشدیم حالا بیا بخوابیم...»
لحظهای مکث کردتوش و بعد بالذت لحنِ سبکی افزود:
«...ولی لطفاً مراقبِدورِ کیسهخواب باش. پارهشدهکده نکن. خیلی گرونه!»
نفیس سر تکان داد،داشت لبخندِ محوی زد و درازمیشدیم کشید و رویش را برگرداند.
سانی چند لحظه به پشتِ نف نگاهلذت کرد، بعد بیصدا به جایِ خوابِ خودشخودمون برگشت و روی سنگِ فرسوده ولو شد.
پیش از بستنِتوش چشمانش، چند لحظه بهمیبردیم آسمانِ سیاه خیره ماند.
«...اگه مننجوا بودم تو اونشدیم کابوس زنده میموندم؟»
سانی واقعاً نمیدانست. همچنین میفهمید که نفیس ازتوش گفتنِ مبارزاتِ پرخطر و عذابهای هولناکِ بسیاری که حتماًبودیم آنجا... در تاریکی... تحمل کرده بود، سرسری گذشته است...
یکّه و تنها.
دلش گرفته بود، اما طولیکنارِ نکشید که خستگی پیروز شد ومتحد او را به آغوشِ خواب فرستاد.