چپتر 1571: ایزدِ هفتم
0سانی مدتی بیحرکت ماند؛ سعیخودِ داشت مکاشفهٔ تکاندهندهای را که درواردِ مصب دریافت کرده بود هضم کند.
حس میکرد به رازِ بزرگ و تقریباً غیرقابلتصوریصرفاً پی برده است. چیزی که شاید ریشهٔ تمامِنزدیک معماهایی بود که مدتها ذهنش را درگیر کرده بودند.
شش ایزد در کار نبود، بلکه هفت ایزد وجود داشتند:خلأ ایزدِ خورشید، ایزدبانوی جنگ، ایزدبانوی توفان، ایزدبانوی جانوران، ایزدِ دل، ایزدِتصادف سایه... و ایزدِ رؤیا، که به دستِ فراموشی سپرده شده بود.
دیمونها فرزندانِمینامیدند این ایزدِدافع فراموششده بودند.
پس... آیا با شورش علیه ایزدان، بر خویشاوندانِموجوداتِ خودشان شوریده بودند؟ درست همانطور که خودِ ایزدان باهمچنان خویشاوندانشان، یعنی موجوداتِ وصفناپذیرِ خلأ، واردِ جنگ شده بودند.
«نه، صبر کن...»
ارتباطِ میانِ ایزدِ فراموششده و هرآنچه رخیعنی داده بود و همچنان رخ میداد، عمیقترمیانِ از آن بود که فقط یک تصادف باشد.
عالمهای ایزدان نابود شده بودند؛ عالمِ رؤیا آنها را یکی پسکیهانی از دیگری بلعیده بود. بذرهای کابوس در اعماقش شکوفا میشدند و آخرینفرزندی عالمِ باقیمانده، یعنی جهانِ بیداری را به طاعونِ موجوداتِ کابوس آلوده میکردند.
و بعد طلسمِ کابوس درخودِ میان بود که بافنده خلقشخلأ کرده بود؛ نخستزادهٔ ایزدِ رؤیا.
آیا ایزدِرونهایی فراموششده واقعاً همانحتی ایزدِ رؤیا بود؟
یا ایزدِ کابوس بود؟
یا... زمانی ایزدِ رؤیادافع بوده، اما بعد بهسطحی ایزدِ کابوسها تبدیل شده بود؟
چرا از تاریخ پاک شده بود؟ چرا رونهایی که لقبش را توصیفصبر میکردند... و حتی نه لقبِ اصلیاش، بلکه صرفاً او را ایزدِ فراموششدهنابود مینامیدند... نیرویی دافع داشتند؟ انگار حتی اشاره به او هم ممنوع بود.
در سطحیرونهایی نزدیک بهتوصیف یک قانونِ کیهانی.
«صبر کن...»
اگر صرفِ اشاره به ایزدِ فراموششده ممنوع بود، آیا به همین دلیل تبارِ بافنده هم ممنوعتبارِ توصیف میشد؟ حالا که فکرش را میکرد، سانی هرگز نشنیده بود هیچکدام از دیمونها فرزندی داشتهگیج باشند. آیا آنها هم به خاطرِ ارتباطشان با این ایزدِ پاکشده، از زادوولد منع شده بودند؟
سرش گیج میرفت.
«یه چیزیرونهایی این وسطتوصیف هست... مطمئنم.»
ایزدِ فراموششده، عالمِ رؤیا و طلسمِ کابوس. ارتباطِ واضحی میانشان وجود داشت؛ رشتهایارتباطِ که همهٔ اینها را بهخوبی به هم پیوند میداد. پاسخی برای بیشترِ سؤالاتیآنها که سانی بارها از خودش پرسیده بود، اما هرگز نتوانسته بود حلشان کند.
دستهٔ بعدیِ رونها دردافع دوردست درخشیدند و او رانزدیک وسوسه کردند تا جلوتر برود.
«شاید جوابشوریده درست همونهمانطور جلو باشه.»
سانی نفسِ عمیقیلقبش کشید و روی سطحِاصلیاش دریاچهٔ پنهان قدم برداشت.
خیلی زود به منبعِ نور رسید. با اینموجوداتِ حال در کمالِ تعجب، رشتهای از رونها نبود...داده بلکه یک تصویر بود. آن هم تصویری آشنا.
در محاصرهٔ پهنهای از تاریکیِ هولناک،اشاره تودهای از شعلهٔ طلایی میسوخت واگر خلأ را با درخششِ خود روشن میکرد.
این آغازِ اسطورهٔ آفرینش بود؛ صحنهای کهیعنی در آن، آرزو در خلأِ ابدی متولد شدهرآنچه و با خود جهت را به همراه آورد.
«این اینجا چیکار میکنه؟»
سانی اخم کرد، سپسهمانطور پیش رفت و خیلی زودوصفناپذیرِ به منبعِ نورِ بعدی رسید.
دوباره تصویری آشنا پیش رویش بود... یا دقیقتر، زیرِ پایش. اما این یکی با چیزی کهتبارِ در معبدِ غرقشدهٔ لطفِ سقوطکرده دیده بود، کمی فرق داشت. روی دیوارنگارهٔ معبدِ غرقشده، شش پیکرِ درخشانمیرفت تودهٔ کوچکشدهٔ شعلهها را احاطه کرده بودند و اشکالِ مبهمی از موجوداتِ خلأ در تاریکی پنهان بود.
اما اینجا، دردرست آبهای دریاچهٔ تاریک...خویشاوندانشان هفت پیکر بودند.
نگاه کردن به پیکرِ هفتم سانی را دچارِ سرگیجهمینامیدند و حالتِ تهوع کرد. انگار نهتنها بردنِ نامِ ایزدِکیهانی فراموششده ممنوع بود، بلکه به تصویر کشیدنش هم قدغن بود.
سانی جلوتر رفت.
چند صحنهٔ بعدی که در آب نقاشی شده بودند، تا حدِکیهانی زیادی مشابه بودند. آنها هفت ایزد را در حالِ نبرد باهیچکدام موجوداتِ خلأ به تصویر میکشیدند، هرچند به شیوهای هنریتر و مرموزتر.
با این حال... صحنهٔ پایانیِ جنگخویشاوندانشان با آنچه روی دیوارنگارهٔ معبدِ غرقشدهصبر کشیده شده بود، بسیار تفاوت داشت.
آنجا، موجوداتِ خلأ شکستخورده و ضعیفلقبِ نشان داده شده بودند که در محاصرهٔاشاره شش ایزدِ مغرور و پیروز قرار داشتند.
اما اینجا در مصب، صحنه کاملاً متفاوت بود. موجوداتِ خلأ مثلِ همیشهصبر عظیم و ترسناک بودند و هفت ایزد در نبردی ناامیدانه با آنها بهعالمِ تصویر کشیده شده بودند؛ انگار هر دو طرف در آستانهٔ نابودی قرار داشتند.
صحنهٔ بعدی هم متفاوت بود.
در معبد، تصویر نشان میداد که شش ایزد با اطمینان، خلأ و موجوداتِارتباطِ هولناکِ ساکن در آن را درونِ توری ساخته از بقایای شعلهٔ طلایی محصورآنها میکنند. اما اینجا... صحنه تا حدِ زیادی مشابه بود، با یک تفاوتِ مهم.
یکی از هفت پیکرِ درخشان ناامیدانه میانِ اشکالِ ترسناکِ موجوداتِ خلأدافع گرفتار شده بود و راهِ پس نداشت. با این وجود، تورِدلیل شعلهها همچنان خلأ را در بر میگرفت و قفسی دورش میساخت.
و پیکرِ درخشان راهمانطور همراه با موجوداتِ خلأموجوداتِ در آن قفس مهروموم میکرد.
سانی به خودنیرویی لرزید؛ حقیقتی وحشتناکاشاره برایش روشن میشد.
به سمتِ صحنهٔدرست بعدی رفت وخویشاوندانشان آن را دید...
درست پیش از آنکه تور بسته شود و خلأ را برای همیشه مهروموم کند، پیکرِ درخشانِ ایزدِ هفتمکیهانی هفت تکه از وجودش را جدا کرد و به بیرون فرستاد. جرقههای درخشان — بسیار پرنورتر از جرقههایزادوولد باقیمانده از شعلهٔ طلایی که بعدها به انسانها تبدیل میشدند — درست پیش از بستهشدنِ قفس، از آن گریختند.
تصویرِ پایانی بسیار شبیه به تصویرِ معبدِ غرقشدهموجوداتِ بود. تصویرِ آشنای جنگلها، دشتها، رودخانه و آسمانیداده پهناور را نشان میداد... جهانی که سانی میشناخت.
انسانها نیز در آن تصویرانگار به چشم میخوردند که همچون نقاطیکیهانی ریز در آن چشمانداز سرگردان بودند.
اما در میانشان، هفت پیکرِ مبهمخویشاوندانشان ولی بسیار برجستهتر حضور داشتند که زیرِارتباطِ آسمانِ آبی، گیج و گمگشته ایستاده بودند.
دیمونها.
سانی به خود لرزید.
این اسطورهٔ آفرینش نیست.
در واقع، داستانی کههمانطور در اعماقِ دریاچهٔ رازآلود کشیدهوصفناپذیرِ شده بود، اسطورهٔ آفرینش نبود.
بلکه... داستانِرونهایی چگونگیِ تولدِتوصیف دیمونها بود.
اینکه چطور ایزدان خلأ را مهروموم کردند، یکی از خودشانخلأ را رها کردند و چطور آن ایزدِ هفتم هفت تکه ازتصادف روحش را جدا کرد تا بخشی از وجودش از قفس بگریزد.
و اینگونه نیایِ دیمونها شد... همان موجوداتِ مرموزی کهنزدیک شایعه بود از هیچ پدیدار شدهاند و قدرتی داشتند کهفکرش گرچه کاملاً برابر نبود، اما به قدرتِ ایزدان شباهت داشت.