---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1571: ایزدِ هفتم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1571: ایزدِ هفتم

0

سانی مدتی بی‌حرکت ماند؛ سعی‌خودِ​ داشت مکاشفهٔ تکان‌دهنده‌ای را که در‌واردِ​ مصب دریافت کرده بود هضم کند.

حس می‌کرد به رازِ بزرگ و تقریباً غیرقابل‌تصوری‌صرفاً​ پی برده است. چیزی که شاید ریشهٔ تمامِ‌نزدیک​ معماهایی بود که مدت‌ها ذهنش را درگیر کرده بودند.

شش ایزد در کار نبود، بلکه هفت ایزد وجود داشتند:‌خلأ​ ایزدِ خورشید، ایزدبانوی جنگ، ایزدبانوی توفان، ایزدبانوی جانوران، ایزدِ دل، ایزدِ‌تصادف​ سایه... و ایزدِ رؤیا، که به دستِ فراموشی سپرده شده بود.

دیمون‌ها فرزندانِ‌می‌نامیدند​ این ایزدِ‌دافع​ فراموش‌شده بودند.

پس... آیا با شورش علیه ایزدان، بر خویشاوندانِ‌موجوداتِ​ خودشان شوریده بودند؟ درست همان‌طور که خودِ ایزدان با‌همچنان​ خویشاوندانشان، یعنی موجوداتِ وصف‌ناپذیرِ خلأ، واردِ جنگ شده بودند.

«نه، صبر کن...»

ارتباطِ میانِ ایزدِ فراموش‌شده و هرآنچه رخ‌یعنی​ داده بود و همچنان رخ می‌داد، عمیق‌تر‌میانِ​ از آن بود که فقط یک تصادف باشد.

عالم‌های ایزدان نابود شده بودند؛ عالمِ رؤیا آن‌ها را یکی پس‌کیهانی​ از دیگری بلعیده بود. بذرهای کابوس در اعماقش شکوفا می‌شدند و آخرین‌فرزندی​ عالمِ باقی‌مانده، یعنی جهانِ بیداری را به طاعونِ موجوداتِ کابوس آلوده می‌کردند.

و بعد طلسمِ کابوس در‌خودِ​ میان بود که بافنده خلقش‌خلأ​ کرده بود؛ نخست‌زادهٔ ایزدِ رؤیا.

آیا ایزدِ‌رون‌هایی​ فراموش‌شده واقعاً همان‌حتی​ ایزدِ رؤیا بود؟

یا ایزدِ کابوس بود؟

یا... زمانی ایزدِ رؤیا‌دافع​ بوده، اما بعد به‌سطحی​ ایزدِ کابوس‌ها تبدیل شده بود؟

چرا از تاریخ پاک شده بود؟ چرا رون‌هایی که لقبش را توصیف‌صبر​ می‌کردند... و حتی نه لقبِ اصلی‌اش، بلکه صرفاً او را ایزدِ فراموش‌شده‌نابود​ می‌نامیدند... نیرویی دافع داشتند؟ انگار حتی اشاره به او هم ممنوع بود.

در سطحی‌رون‌هایی​ نزدیک به‌توصیف​ یک قانونِ کیهانی.

«صبر کن...»

اگر صرفِ اشاره به ایزدِ فراموش‌شده ممنوع بود، آیا به همین دلیل تبارِ بافنده هم ممنوع‌تبارِ​ توصیف می‌شد؟ حالا که فکرش را می‌کرد، سانی هرگز نشنیده بود هیچ‌کدام از دیمون‌ها فرزندی داشته‌گیج​ باشند. آیا آن‌ها هم به خاطرِ ارتباطشان با این ایزدِ پاک‌شده، از زادوولد منع شده بودند؟

سرش گیج می‌رفت.

«یه چیزی‌رون‌هایی​ این وسط‌توصیف​ هست... مطمئنم.»

ایزدِ فراموش‌شده، عالمِ رؤیا و طلسمِ کابوس. ارتباطِ واضحی میانشان وجود داشت؛ رشته‌ای‌ارتباطِ​ که همهٔ این‌ها را به‌خوبی به هم پیوند می‌داد. پاسخی برای بیشترِ سؤالاتی‌آن‌ها​ که سانی بارها از خودش پرسیده بود، اما هرگز نتوانسته بود حلشان کند.

دستهٔ بعدیِ رون‌ها در‌دافع​ دوردست درخشیدند و او را‌نزدیک​ وسوسه کردند تا جلوتر برود.

«شاید جواب‌شوریده​ درست همون‌همان‌طور​ جلو باشه.»

سانی نفسِ عمیقی‌لقبش​ کشید و روی سطحِ‌اصلی‌اش​ دریاچهٔ پنهان قدم برداشت.

خیلی زود به منبعِ نور رسید. با این‌موجوداتِ​ حال در کمالِ تعجب، رشته‌ای از رون‌ها نبود...‌داده​ بلکه یک تصویر بود. آن هم تصویری آشنا.

در محاصرهٔ پهنه‌ای از تاریکیِ هولناک،‌اشاره​ توده‌ای از شعلهٔ طلایی می‌سوخت و‌اگر​ خلأ را با درخششِ خود روشن می‌کرد.

این آغازِ اسطورهٔ آفرینش بود؛ صحنه‌ای که‌یعنی​ در آن، آرزو در خلأِ ابدی متولد شد‌هرآنچه​ و با خود جهت را به همراه آورد.

«این اینجا چی‌کار می‌کنه؟»

سانی اخم کرد، سپس‌همان‌طور​ پیش رفت و خیلی زود‌وصف‌ناپذیرِ​ به منبعِ نورِ بعدی رسید.

دوباره تصویری آشنا پیش رویش بود... یا دقیق‌تر، زیرِ پایش. اما این یکی با چیزی که‌تبارِ​ در معبدِ غرق‌شدهٔ لطفِ سقوط‌کرده دیده بود، کمی فرق داشت. روی دیوارنگارهٔ معبدِ غرق‌شده، شش پیکرِ درخشان‌می‌رفت​ تودهٔ کوچک‌شدهٔ شعله‌ها را احاطه کرده بودند و اشکالِ مبهمی از موجوداتِ خلأ در تاریکی پنهان بود.

اما اینجا، در‌درست​ آب‌های دریاچهٔ تاریک...‌خویشاوندانشان​ هفت پیکر بودند.

نگاه کردن به پیکرِ هفتم سانی را دچارِ سرگیجه‌می‌نامیدند​ و حالتِ تهوع کرد. انگار نه‌تنها بردنِ نامِ ایزدِ‌کیهانی​ فراموش‌شده ممنوع بود، بلکه به تصویر کشیدنش هم قدغن بود.

سانی جلوتر رفت.

چند صحنهٔ بعدی که در آب نقاشی شده بودند، تا حدِ‌کیهانی​ زیادی مشابه بودند. آن‌ها هفت ایزد را در حالِ نبرد با‌هیچ‌کدام​ موجوداتِ خلأ به تصویر می‌کشیدند، هرچند به شیوه‌ای هنری‌تر و مرموزتر.

با این حال... صحنهٔ پایانیِ جنگ‌خویشاوندانشان​ با آنچه روی دیوارنگارهٔ معبدِ غرق‌شده‌صبر​ کشیده شده بود، بسیار تفاوت داشت.

آنجا، موجوداتِ خلأ شکست‌خورده و ضعیف‌لقبِ​ نشان داده شده بودند که در محاصرهٔ‌اشاره​ شش ایزدِ مغرور و پیروز قرار داشتند.

اما اینجا در مصب، صحنه کاملاً متفاوت بود. موجوداتِ خلأ مثلِ همیشه‌صبر​ عظیم و ترسناک بودند و هفت ایزد در نبردی ناامیدانه با آن‌ها به‌عالمِ​ تصویر کشیده شده بودند؛ انگار هر دو طرف در آستانهٔ نابودی قرار داشتند.

صحنهٔ بعدی هم متفاوت بود.

در معبد، تصویر نشان می‌داد که شش ایزد با اطمینان، خلأ و موجوداتِ‌ارتباطِ​ هولناکِ ساکن در آن را درونِ توری ساخته از بقایای شعلهٔ طلایی محصور‌آن‌ها​ می‌کنند. اما اینجا... صحنه تا حدِ زیادی مشابه بود، با یک تفاوتِ مهم.

یکی از هفت پیکرِ درخشان ناامیدانه میانِ اشکالِ ترسناکِ موجوداتِ خلأ‌دافع​ گرفتار شده بود و راهِ پس نداشت. با این وجود، تورِ‌دلیل​ شعله‌ها همچنان خلأ را در بر می‌گرفت و قفسی دورش می‌ساخت.

و پیکرِ درخشان را‌همان‌طور​ همراه با موجوداتِ خلأ‌موجوداتِ​ در آن قفس مهروموم می‌کرد.

سانی به خود‌نیرویی​ لرزید؛ حقیقتی وحشتناک‌اشاره​ برایش روشن می‌شد.

به سمتِ صحنهٔ‌درست​ بعدی رفت و‌خویشاوندانشان​ آن را دید...

درست پیش از آنکه تور بسته شود و خلأ را برای همیشه مهروموم کند، پیکرِ درخشانِ ایزدِ هفتم‌کیهانی​ هفت تکه از وجودش را جدا کرد و به بیرون فرستاد. جرقه‌های درخشان — بسیار پرنورتر از جرقه‌های‌زادوولد​ باقی‌مانده از شعلهٔ طلایی که بعدها به انسان‌ها تبدیل می‌شدند — درست پیش از بسته‌شدنِ قفس، از آن گریختند.

تصویرِ پایانی بسیار شبیه به تصویرِ معبدِ غرق‌شده‌موجوداتِ​ بود. تصویرِ آشنای جنگل‌ها، دشت‌ها، رودخانه و آسمانی‌داده​ پهناور را نشان می‌داد... جهانی که سانی می‌شناخت.

انسان‌ها نیز در آن تصویر‌انگار​ به چشم می‌خوردند که همچون نقاطی‌کیهانی​ ریز در آن چشم‌انداز سرگردان بودند.

اما در میانشان، هفت پیکرِ مبهم‌خویشاوندانشان​ ولی بسیار برجسته‌تر حضور داشتند که زیرِ‌ارتباطِ​ آسمانِ آبی، گیج و گمگشته ایستاده بودند.

دیمون‌ها.

سانی به خود لرزید.

این اسطورهٔ آفرینش نیست.

در واقع، داستانی که‌همان‌طور​ در اعماقِ دریاچهٔ رازآلود کشیده‌وصف‌ناپذیرِ​ شده بود، اسطورهٔ آفرینش نبود.

بلکه... داستانِ‌رون‌هایی​ چگونگیِ تولدِ‌توصیف​ دیمون‌ها بود.

اینکه چطور ایزدان خلأ را مهروموم کردند، یکی از خودشان‌خلأ​ را رها کردند و چطور آن ایزدِ هفتم هفت تکه از‌تصادف​ روحش را جدا کرد تا بخشی از وجودش از قفس بگریزد.

و این‌گونه نیایِ دیمون‌ها شد... همان موجوداتِ مرموزی که‌نزدیک​ شایعه بود از هیچ پدیدار شده‌اند و قدرتی داشتند که‌فکرش​ گرچه کاملاً برابر نبود، اما به قدرتِ ایزدان شباهت داشت.

ناولها | novelha.net