---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1198: نبردِ جمجمهٔ سیاه (۱۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1198: نبردِ جمجمهٔ سیاه (۱۲)

0

آن سه نفر مثلِ توفانی ویرانگر بودند. نبردِ خونین میانِ نیشِ مهیب، سانی‌معمولی​ و نفیس، از درگیری‌های دیگر قدیس‌ها که در میدانِ نبرد در جریان بود،‌نیز​ دست‌کمی از خشم و ویرانی نداشت... یا شاید حتی از آن‌ها هم بدتر بود.

هر بیدارشده، پژواک یا پلیدِ دربندی که جرئت می‌کرد پا‌غلیظی​ به شعاعِ ویرانیِ نبردشان بگذارد، در دم تکه‌پاره می‌شد؛ از این‌توانِ​ رو، طولی نکشید که دیگر کسی چنین جرئتی به خود نداد.

تنها چیزی که سربازان می‌توانستند ببینند، اشکالِ تاریکی بود که با‌خستگی​ سرعتی هولناک زیرِ باران حرکت می‌کردند و ابرهای غلیظی از بخارِ‌برابر​ سوزان که گاه با درخششِ خیره‌کنندهٔ نوری سفید و زیبا روشن می‌شد.

شاید به خاطرِ توانِ سرشتِ‌اگر​ بیدارش، تنها کای می‌توانست تشخیص‌خستگی​ دهد آن تو چه خبر است.

امیدوارم اون احمق‌مختوم​ برای کمک به‌داشتند​ ما نپره این وسط...

سانی در تلاش بود تا سبکِ نبردِ نیشِ‌می‌کردند​ مهیب را در هم بشکند تا بتواند سایه‌اش‌نوری​ شود، اما پیشرفتش بیش از حد کند بود.

هر ثانیه‌ای که به مبارزه با این قدیسِ هولناک می‌گذشت، ممکن‌خستگی​ بود ثانیهٔ آخرشان باشد. حتی اگر زنده هم می‌ماندند، سرنوشتشان صرفاً به‌بزرگ‌تر​ خاطرِ خستگی — هم خستگیِ جسم و هم روح — مختوم بود.

سانی و نفیس استقامتی خیره‌کننده داشتند و ذخیرهٔ جوهرشان‌صرفاً​ چندین برابر بزرگ‌تر از استادهای معمولی بود. با این‌ذخیرهٔ​ حال، باز هم نمی‌توانستند با یک قدیس رقابت کنند.

قدیس‌ها نه تنها به خاطرِ قدرت و توان‌های سرشتشان هیولاوار بودند،‌بزرگ‌تر​ بلکه ذخایرِ جوهرشان نیز به شکلی باورنکردنی قدرتمند و وسیع بود.‌سرشتشان​ برای استادهایی مثلِ آن‌ها، این ذخایر تقریباً پایان‌ناپذیر به نظر می‌رسید.

به‌ویژه برای سانی که به خاطرِ پوستهٔ سایه‌می‌کردند​ داشت جوهرش را به‌سرعت می‌سوزاند. او هرگز نمی‌توانست‌نوری​ در جنگِ فرسایشی مقابلِ نیشِ مهیب پیروز شود.

پس باید سبکِ نبردِ قدیس را سریع‌تر در هم‌سرنوشتشان​ می‌شکست... خیلی سریع‌تر... هرچند نمی‌توانست روی این کار تمرکز‌داشتند​ کند، چون صرفاً زنده ماندن تقریباً تمامِ حواسش را می‌طلبید.

اصلاً خوب نیست...

نیشِ مهیب با پای عقبِ گرگ‌مانندش لگدی قدرتمند به عقب زد و سانی با صدایی خفه ضربه را خورد؛ لگدی که چیزی‌سرشتشان​ نمانده بود پوسته‌اش را تکه‌پاره کند. او توانست ضربه را دفع کند و حتی سعی کرد با گناهِ تسلا خراشی روی قدیس بیندازد،‌نمی‌توانست​ اما تیغهٔ یشمی در خزِ ضخیمِ او گیر کرد و هرچند مقداری از آن را برید، هیچ ردی روی پوستِ دشمن باقی نگذاشت.

سانی پیش‌تر برشی سطحی به نیشِ مهیب وارد کرده‌ابرهای​ بود، پس [نجوای شوم] باید قدیس را دیوانه می‌کرد... با‌روشن​ این حال، او هیچ نشانه‌ای از تأثیرِ نفرین بروز نمی‌داد.

انگار در هم شکستنِ ذهنِ یک‌اگر​ متعالی، که خودش برنده‌ترینِ سلاح‌ها بود، کارِ‌جسم​ آسانی نبود، یا شاید اصلاً امکان نداشت.

ذهن، ذهن... ذهنِ یه متعالی...

سانی خودش هم ذهنِ قدرتمندی داشت. تواناییِ شناختی‌جوهرشان​ و اراده‌اش هر دو غیرعادی بودند. برکتی هم که‌قدیس​ کفنِ غروب به او بخشیده بود، در کار بود.

اما باز هم کافی نبود.

خب، پس...

ناگهان به‌ثانیهٔ​ چیزِ بسیار‌باشد​ ساده‌ای فکر کرد.

اگر ذهنِ خودش کافی نبود... صبر کن،‌ذخیرهٔ​ آخه اصلاً چرا داشت سعی می‌کرد مشکل‌حال​ را فقط با توانِ خودش حل کند؟

یک شریکِ‌تاریکی​ کاملاً مناسب‌هولناک​ همان‌جا کنارش بود.

زنجیرهای سایه را احضار کرد تا سعی کند قدیسِ‌سرنوشتشان​ وحشی را به بند بکشد، اما دید که بیشترشان به‌ذخیرهٔ​ خطا رفتند و بقیه هم به‌راحتی پاره و نابود شدند.

هم‌زمان، از طریقِ‌آخرشان​ [برکتِ غروب] پیامی‌زنده​ ذهنی برای نفیس فرستاد.

پیام هیچ کلمه‌ای در خود نداشت — اصلاً وقتی برای‌برابر​ کلمات نبود. در عوض، شکل بسیار خام‌تر، اما سریع‌تری از ارتباط‌توان‌های​ بود که از آمیزهٔ تصاویر، افکارِ نیمه‌کاره و احساسات تشکیل می‌شد.

برای هر کسِ دیگری، این پیام شبیهِ آشوبی تمام‌عیار بود، اما‌بخارِ​ نفیس او را خیلی خوب می‌شناخت. آن‌قدر با هم آشنا بودند که‌بیدارش​ حتی چنین جریانِ خالصی از مفاهیم هم برای رساندنِ منظور کفایت می‌کرد.

کمی شبیهِ این بود که جملاتِ هم را‌می‌ماندند​ کامل کنند یا احساساتِ یکدیگر را از روی‌استقامتی​ زبانِ بدن بخوانند، اما در سطحی کاملاً متفاوت.

با این حال، جواب داد.

انگار نفیس در‌مختوم​ دم مقصودش را فهمید‌ذخیرهٔ​ و متقابلاً پاسخ داد.

سیلی از مفاهیم‌سرعتی​ و تصاویر به‌باران​ ذهنش سرازیر شد.

البته مقصودِ سانی بسیار ساده بود — چون ذهنِ خودش به‌تنهایی برای درهم‌شکستنِ سبکِ نبردِ نیشِ‌استقامتی​ مهیب با سرعتِ لازم کفایت نمی‌کرد، می‌خواست ذهن‌هایشان را به هم پیوند دهد تا این کار‌قدرت​ را سریع‌تر به انجام برساند. بیشتر به‌صورتِ استعاری، اما تا حدودی هم به معنایِ واقعیِ کلمه.

شاید نفیس تواناییِ غیرطبیعیِ سانی را نداشت تا از طریقِ رقصِ سایه به درونِ ذاتِ یک موجود خیره شود، اما بی‌شک‌برابر​ تمامِ این مدت دقیقاً همان کاری را می‌کرد که سانی انجام می‌داد: دشمن را می‌سنجید و سعی می‌کرد الگوهایِ تکنیکِ نبردش‌استادهایی​ را تشخیص دهد تا آن‌ها را دور بزند. فراتر از آن، بینشش با اینکه ماورایی نبود، اما به‌هیچ‌وجه ارزشِ کمی نداشت.

کاملاً برعکس بود. هر چه نباشد، نف نابغهٔ نبرد بود؛ برای جنگ‌استادهای​ زاده و پرورده شده بود و در دنیا افرادِ بسیار کمی پیدا‌بلکه​ می‌شدند که مانندِ او چنین استعدادِ مورمورکننده‌ای در خون‌ریزی و ویرانی داشته باشند.

سانی در موردِ شیوهٔ مبارزهٔ نیشِ مهیب دریافت‌های خودش را داشت و نفیس هم‌درخششِ​ دریافت‌های خودش را. با ترکیبِ این دو، می‌توانستند درکِ یکدیگر از دشمن را بالا‌خبر​ ببرند، درست همان‌طور که قدرت‌هایشان فراتر از محدودیت‌هایِ معمولِ سرشت‌هایشان، یکدیگر را تقویت می‌کرد.

دست‌کم امیدش این بود.

سانی غرید و به مبارزه ادامه داد. دیوِ سایه گاهی مثلِ یک انسان حرکت می‌کرد و‌خیره‌کننده​ گاهی مثلِ همان موجودی که واقعاً بود. بدنش را به شکل‌های عجیبی خم می‌کرد، از بازوهای بلندش‌سرشتشان​ کمک می‌گرفت تا مثلِ جانوری وحشی چهارچنگولی خیز بردارد، و با نیزهٔ عقیقیِ انتهای دمش ضربه می‌زد.

شمشیرش، چنگال‌هایش، دندان‌هایش و شاخ‌هایش‌خیره‌کننده​ همگی سلاح بودند، پس از همهٔ‌بزرگ‌تر​ آن‌ها در کنارِ هم استفاده می‌کرد.

وقتی این‌ها کافی نبود، سایه‌ها را‌باران​ فرامی‌خواند یا از میانشان قدم برمی‌داشت تا‌گاه​ از زاویه‌ای غیرمنتظره به قدیس حمله کند.

نفیس هم داشت بدنش را تا مرزِ توانایی‌هایش پیش می‌برد. شعله‌هایش می‌سوختند و می‌رقصیدند و‌مختوم​ سعی می‌کردند دشمن را در بر بگیرند، یا به شکلِ فوران‌های سوزانی درمی‌آمدند که با راحتیِ‌کنند​ هولناکی گوشت و استخوان را می‌بریدند. چنان اقتداری بر میدانِ نبرد داشت که تقریباً ترسناک بود.

در همین حین، سیلابی‌باشد​ از افکار و مفاهیم را‌صرفاً​ با سرعتی سرسام‌آور ردوبدل می‌کردند.

سانی دانشِ خودش را‌استقامتی​ به اشتراک می‌گذاشت و‌جوهرشان​ نفیس هم دانشِ خودش را.

قطعاتِ پازل به ذهنش هجوم‌زیرِ​ می‌آوردند و با صدای تق‌تقِ‌غلیظی​ رضایت‌بخشی در تصویرِ بزرگ‌تر جای می‌گرفتند.

برخی را خودش فهمیده بود، اما برخی جدید و غیرمنتظره بودند. انگار نفیس دیدگاهی داشت که هم شبیهِ‌داشتند​ دیدگاهِ خودش بود و هم متفاوت با آن، اما به همان اندازه تیزبینانه. به چیزهایی توجه می‌کرد که‌بلکه​ سانی هرگز به فکرش هم نمی‌رسید، و به نتایجی می‌رسید که ممکن بود از چشمِ او دور بمانند.

برعکسِ این‌ثانیهٔ​ قضیه هم‌باشد​ صادق بود.

اما در کنارِ هم... در‌خیره‌کننده​ کنارِ هم، هیچ‌چیز از چشمشان‌برابر​ پنهان نمی‌ماند. همه‌چیز را می‌دیدند.

انگار عالمِ مطلق بودند.

و با این علمِ مطلق...

همه‌چیز سرِ جایش قرار‌باشد​ گرفت و ذاتِ قدیس نیشِ‌صرفاً​ مهیب برای سانی آشکار شد.

لحظه‌ای تردید کرد و‌استقامتی​ بعد، برای اولین بار‌جوهرشان​ کلماتی واقعی برای نفیس فرستاد.

گفت... یا‌تاریکی​ بهتر است‌هولناک​ گفت، فکر کرد.

[...بهم اعتماد داری؟]

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net