---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 216: تفاهمِ ضمنی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 216: تفاهمِ ضمنی

0

سانی با حالتی پیچیده‌اخم​ به نفیس خیره شد‌به‌خاطرِ​ و پس از مدتی پرسید:

«چرا چیز به‌ویژگیِ​ این باارزشی رو‌بینِ​ به من سپردی؟»

نفیس نگاهی به او‌اخم​ انداخت، چند لحظه مکث کرد‌دروغ​ و بعد شانه‌ای بالا انداخت.

«ما یه معامله داشتیم، یادت نیست؟‌دیگری​ دانشِ من در ازای سهمِ تو‌بینِ​ از غنیمت‌هایی که به دست میاریم.»

واقعاً چنین معامله‌ای در کار بود. با این حال، سانی وقتِ‌خانوادگی‌اش​ پیشنهاد دادنش چندان با حسنِ نیت عمل نکرده بود. گذشته از‌مثلِ​ این، او از همان ابتدا هم هیچ نیازی به آن غنیمت‌ها نداشت.

سانی اخم کرد. اگر ستارهٔ دگرگون واقعاً به‌خاطرِ یک‌بیدارشدگان​ دروغ رازِ خانوادگی‌اش را برای او فاش کرده بود،‌میاد​ دلیلِ موجهی داشت که از دستش کینه به دل بگیرد.

درست مثلِ خودش‌نداشت​ که از دستِ او‌دگرگون​ کینه به دل داشت.

با لبخندی‌حتی​ تلخ، نگاهش را‌طورِ​ دزدید و گفت:

«تا الان حتماً‌نداشت​ فهمیدی که تو‌ستارهٔ​ اون معامله گولت زدم.»

نفیس رو به او‌نادر​ کرد و با صدایی‌بالای​ آرام و یکنواخت گفت:

«منظورت اینه که برای‌اخم​ قوی‌تر شدن نیازی به‌به‌خاطرِ​ جذبِ خرده‌های روح نداری؟»

سانی لحظه‌ای خشکش‌سعی​ زد و بعد‌دیگری​ سر تکان داد.

«به نظر‌غنیمت‌ها​ نمیاد خیلی‌اخم​ تعجب کرده باشی.»

معلوم بود. وقتی سانی برای اولین بار از‌بالای​ این توانایی‌اش باخبر شد، حیرت کرده بود. اما‌بکنم​ انگار نف خیلی بیشتر از یک آدمِ عادی می‌دانست.

حتی سعی‌غنیمت‌ها​ هم نکرد طورِ‌اگر​ دیگری وانمود کند.

«این یه ویژگیِ خیلی نادر از سرشته، اما بینِ رده‌های بالای‌سرشته​ بیدارشدگان بی‌سابقه نیست. در واقع، خودِ من هم می‌تونم یه همچین‌بکنم​ کاری بکنم. هرچند به نظر میاد موردِ تو خیلی خاص باشه.»

سانی نگاهی به او انداخت.

«از چه نظر؟»

ستارهٔ دگرگون چند لحظه ساکت ماند‌ستارهٔ​ و بعد، در حالی که رگه‌ای‌برای​ از شگفتی در صدایش بود، گفت:

«معمولاً وقتی یه بیدارشده جوهرِ روح رو مستقیم جذب می‌کنه، این‌سرشته​ فرایند بقایای هستهٔ روح رو خالی می‌ذاره. اما وقتی تو این‌بکنم​ کار رو می‌کنی، خرده‌ها سرشار از جوهر باقی می‌مونن. این خیلی... غیرعادی‌ـه.»

سانی که معذب‌نداشت​ شده بود، تکانی‌ستارهٔ​ خورد و گفت:

«آره، خب... تو هم رازهای‌سرشته​ خودت رو داری، نف. فکر‌بی‌سابقه​ نکن متوجه نشدم. خاطره‌های تباری، قلمروها...»

نفیس با نگاهی سنگین حرفش را قطع کرد. سانی‌دروغ​ که ساکت شد و با اخم به او نگاه‌دستش​ کرد، نفیس با لحنی که به‌طرز عجیبی گرفته بود گفت:

«دیگه هرگز اون کلمات رو بلند‌دیگری​ به زبون نیار، سانی. جدی می‌گم.‌بینِ​ فقط دونستنشون ممکنه به کشتنت بده.»

سانی مدتِ درازی‌نداشت​ به او خیره ماند‌دگرگون​ و بعد پوزخند زد.

«مشکلی نیست. از اونجایی که تو این لطف رو در حقم کردی و تو رازهای من سرک‌هرچند​ نکشیدی، منم تو رازهای تو سرک نمی‌کشم. در هر صورت اصلاً دلم نمی‌خواد بدونم. اون «رده‌های بالای»‌فرایند​ مرموزی که گفتی می‌تونن هرچقدر دلشون می‌خواد بازی‌های کثیفشون رو بکنن، تا وقتی که پای منو وسط نکشن.»

سپس اخم کرد و افزود:

«اما یه سؤال هست‌نکرد​ که باید ازت بپرسم، چون‌ویژگیِ​ شخصاً به خودم مربوط می‌شه.»

نفیس ابرویی بالا انداخت.

«البته. بپرس.»

سانی چهره در هم کشید.

«چرا هستهٔ اصلیِ‌سعی​ تکنیکت رو از‌دیگری​ کاستر مخفی می‌کنی؟»

ستارهٔ دگرگون کمی‌نداشت​ به او نگاه کرد‌دگرگون​ و بعد لبخند زد.

«پس متوجه شدی. اینم خوبه. آره...‌بینِ​ من وقتِ روبه‌رو شدن با کاستر‌خودِ​ از یه سبکِ متفاوت استفاده می‌کنم.»

سانی با‌غنیمت‌ها​ چهره‌ای بی‌روح به‌اگر​ او نگاه کرد.

«چرا؟»

نفیس شانه‌ای بالا انداخت.

«چرا تو عناصرِ‌ویژگیِ​ تکنیکِ قدیسِ سنگی رو‌رده‌های​ واردِ تکنیکِ خودت کردی؟»

سرش را تکان داد.

«برای اینکه قوی‌تر بشم. در ضمن، خوب خواستی بحثو عوض‌نادر​ کنی، ولی من گولِ حقه‌هاتو نمی‌خورم. خودم اینا رو بهت‌همچین​ یاد دادم، یادت که نرفته؟ پس تمومش کن. جوابِ سوالمو بده.»

نفیس آهی کشید و رو برگرداند. نگاهی‌دگرگون​ به شبحِ منارهٔ سرخ انداخت که در‌کرده​ دوردست قد برافراشته بود. پس از مدتی گفت:

«وقتی برگشتیم به شهرِ تاریک جوابتو می‌دم.‌رده‌های​ تا اون موقع هم چیزی عوض نمی‌شه.‌همچین​ امنیتت به هیچ وجه به خطر نمی‌افته.»

«منظورش از‌غنیمت‌ها​ این حرف‌اخم​ چی بود؟»

سانی با خشم نگاهش می‌کرد که ستارهٔ‌وانمود​ دگرگون برخاست و چرخید تا برود. اما‌بالای​ پیش از آن، لحظه‌ای درنگ کرد و گفت:

«شمشیرتو تیز نگه‌نداشت​ دار، سانی. انتظارهای‌ستارهٔ​ بزرگی ازت دارم.»

با این حرف به‌نادر​ راه افتاد و سانی‌بالای​ را مات‌ومبهوت جا گذاشت.

«آخه منظورش‌غنیمت‌ها​ از این‌اخم​ یکی چی بود؟!»

پس از رفتنِ نفیس، سانی دوباره به سایه‌اش خیره شد. با این‌برای​ حال، هرچند جوهره و پایهٔ هنرِ نبردِ گریزپایی را که درونش نهفته بود‌لبخندی​ کشف کرده بود، اصلاً نمی‌دانست چطور باید از آن‌ها یک سبکِ واقعی بسازد.

تجربه و تسلطِ کافی برای‌سرشته​ خلقِ چیزی از هیچ را‌بی‌سابقه​ نداشت. به بن‌بست رسیده بود.

«لعنت! آخه وقتی نمی‌تونم هیچ کاری‌ستارهٔ​ باهاش بکنم، چرا باید اون رازِ‌برای​ لعنتی رو توی سرشت پنهان کنه؟!»

شاید در آینده‌ای دور از پسش برمی‌آمد. اما حالا، انگار دری را پیدا کرده‌بالای​ بود ولی زورش نمی‌رسید کلید را بچرخاند و قفلش را باز کند. در همان‌جا‌ساکت​ مانده بود و مدام حرصش را درمی‌آورد، درست مثلِ آن گذرگاهِ لعنتیِ داخلِ منارهٔ سرخ.

شکنجهٔ محض بود.

«شاید قرار نبود به‌نادر​ این زودی متوجهِ وجودِ‌بالای​ این سبکِ پنهان بشم...»

اما متوجه شده بود! و این‌همه زحمت کشیده‌به‌خاطرِ​ بود تا به رازهایش پی ببرد. یعنی همه‌اش‌موجهی​ بی‌فایده بود؟ تمامِ آن دردها، تمامِ آن تلاش‌ها؟

چرا طلسم‌حتی​ باید با او‌طورِ​ چنین کاری می‌کرد؟

«اصلاً پرسیدن داره؟ داریم دربارهٔ‌اگر​ اون طلسمِ لعنتی حرف می‌زنیم! چرا‌خانوادگی‌اش​ نباید یه همچین کاری باهات بکنه؟»

سانی با آهی تلخ رویش را برگرداند و‌بالای​ سعی کرد همه‌چیز را دربارهٔ سایه، تکنیک‌ها و سبک‌های‌هرچند​ نبرد فراموش کند. به‌هرحال هوا تقریباً تاریک شده بود.

«وقتِ خوابه.»

سانی به سمتِ مرکزِ طاقِ مرمرین‌دیگری​ رفت، کنارِ دیگر اعضای دسته دراز‌بینِ​ کشید و با خستگی چشمانش را بست.

تعطیلاتِ ساحلی به سر رسیده‌اگر​ بود. خنده‌دار، چشم‌نواز و به‌شکلی غیرمنتظره‌خانوادگی‌اش​ احساسی بود... اما پایانی تلخ داشت.

فردا هم‌کند​ روزِ طولانیِ دیگری‌سرشته​ در پیش داشت.

«گورِ باباش. این... این...»

از بس خسته بود،‌نکرد​ پیش از آنکه حتی فکرش‌ویژگیِ​ را تمام کند خوابش برد.

«...این مزخرفات.»

سانی چشمانش را باز‌اخم​ کرد و با گیجی‌به‌خاطرِ​ به اطراف نگاه کرد.

جهان در گرگ‌ومیشِ عجیب و کم‌نوری فرو رفته بود. سایه‌های ژرف او را در بر‌بیدارشدگان​ گرفته و دیوارهای بلندی را که از مرمرِ سیاه تراشیده شده بودند پوشانده بودند. سانی از‌رگه‌ای​ میانِ ستون‌های عظیم نگاه کرد و دایرهٔ سیاه خورشید را دید که در آسمانِ بی‌نور می‌سوخت.

«یه... یه خورشیدگرفتگی؟»

نه، صبر کن... کدام دیوارها؟‌سرشته​ کدام ستون‌ها؟ مگر قرار نبود‌بی‌سابقه​ بالای طاقِ سفید خوابیده باشد؟

...چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟

ناگهان، جیغِ زنی همچون چاقویی تیز سکوت را شکافت. جیغی‌نادر​ پر از درد و رنج. سانی خواست تکهٔ نیمه‌شب را‌همچین​ در دستش احضار کند... اما تازه فهمید که اصلاً دستی ندارد.

بعد، صدای‌غنیمت‌ها​ دیگری در‌اخم​ تاریکی پیچید.

...صدای گریهٔ نوزاد.

«ای—این دیگه چه...»

تقریباً در همان‌سعی​ لحظه، سانی متوجهِ‌دیگری​ حقیقتِ وحشتناکی شد.

این یک‌غنیمت‌ها​ خواب بود. او‌اگر​ داشت خواب می‌دید.

...قرار نبود‌کند​ آدم‌ها در عالمِ‌سرشته​ رؤیا خواب ببینند!

«...اصلاً خوب نیست!»

ناولها | novelha.net