چپتر 1560: آزادیِ انتخاب
0«...چاهِ آرزوها.»
سانی با ناباوری به کاسیهان خیره ماند؛ در تقلا بودپیش تا معنیِ حرفهایش را بفهمد.
داره چی میگه...
سپس، چهرهاش کمی عوضبگی شد و رگهای از گیجیباشه و تمسخر در چشمانش دوید.
«همون... قصهٔ بچهها؟ همون افسانهٔ چاهِ جادوییحقیقت که باارزشترین آرزوی هر کسی رو که بهشآزاد برسه برآورده میکنه؟ تو... عقلتو از دست دادی؟»
سانی یک قدم عقب رفت واین چیزی نمانده بود از قایق پایین بیفتد.تعریف ذهنش غرق در حیرت و ناباوری بود.
«بیخیال... بیخیال بابا! امکان ندارهمصب جدی بگی! تو که باورآزاد نمیکنی واقعیت داشته باشه، هان؟!»
این همان افسانهای بود که آنانکه کمی پیش از مرگش برایش تعریف کرده بود.آنانکه سانی آن را خوب به یاد داشت... اما هرگز انتظار نداشت ببیند کاسی، دختری بهباهوشی آن باهوشی و عملگرایی، امیدش را به یک قصهٔ کودکانه دربارهٔ چاهی جادویی بسته است!
اما انگار پیشگوی نابینا هیچ تحتتأثیرِ لحنِحقیقت تمسخرآمیزِ او قرار نگرفته بود. با آرامشمیشه رو به سانی ایستاد؛ چهرهاش گرفته بود.
کمی بعد، کاسی دندانباشه به هم فشرد وافسانهای با صدایی ثابت گفت:
«شاید برای هیچکسِ دیگهای حقیقت نداشته باشه. اما برای تو داره، سانی.زندگیت اگه به مصب برسی... آرزوت برای آزادی برآورده میشه. آزاد از پیوندت،درست آزاد تا زندگیت رو همونطور که میخوای پیش ببری. آزاد از خودِ تقدیر.»
لحظهای درنگ کرد، سپس او همنمیکنی از جا برخاست و جلوتر آمدهمان و درست در یک قدمیاش ایستاد.
«اما، سانی... نمیتونی هر دو رو با هم داشته باشی. از اینجاآرزوت میتونی به مصب برسی، اما بهمحضِ اینکه کابوس تموم بشه، فرصتت هم ازکرد دست میره. همون لحظهای که نفیس جویندهٔ اول رو نابود کنه، شانست پریده.»
لبخندِ تلخی زد وباشه نورِ راهنما را بالاافسانهای آورد و به سمتش گرفت.
«دلیلِ واقعیِ عصبانیتت هم همینمصب بود، مگه نه؟ اینکه منآزاد حقِ انتخاب رو ازت گرفتم.»
کاسی یادگارِ مقدس رابگی در دستانِ او گذاشتداشته و یک قدم عقب رفت.
«خب، اینم از این. بهجایِ یه عذرخواهیِ توخالی. دارم حقِ انتخاب رو بهت برمیگردونم. میتونی بری و با سرعت خودت روخودِ به مصب برسونی... نورِ راهنما راه رو از میونِ مههای سرچشمه بهت نشون میده، البته تا وقتی که یه نامِ راستینِنفیس دیگه بهش ندی. وقتی به مصب رسیدی، از آینهٔ حقیقت استفاده کن و به دلش بزن. اونجا... آزادیت رو پیدا میکنی.»
رو برگرداند، لحظهای درنگباشه کرد و بعد باافسانهای صدایی آرام ادامه داد:
«اما... امیدوارم انتخابِ دیگهای بکنی. اینکه با وجودِ همهچیز پیشِ ما بمونی. نفیس، من، و بقیه... ما اینقدر وحشتناکیم؟ داشتنِ یه پیوند، اگه بر پایهٔ اعتماد باشه، واقعاًاینجا اینقدر غیرقابلتحمله؟ فکر کنم تا الان دیگه فهمیدی که اینطور نیست. چیزی که غیرقابلتحمله اینه که برای شکلدادن به اون پیوند حقِ انتخابی بهت نداده باشن، و حالا،مگه با اینکه ارتباطِ بینِ تو و اون دستنخورده باقی میمونه... فقط به این خاطر اونجاست که تو انتخاب کردی باشه. پس... خودت تصمیم بگیر. این حق دوباره مالِ توئه.»
سانی در سکوت به او خیره ماند؛ سراپا بهباشه هم ریخته بود. ذهنش تهی بود، انگار این افشاگریِتعریف ناگهانی تمامِ افکار را از سرش بیرون رانده بود.
«نه... نه، یه لحظه صبر کن. یعنی چی کهاگه برای من صدق میکنه؟ اگه به مصب برسم میتونم ازمیخوای شرِ پیوندِ سایه خلاص بشم؟ چطوری؟ اونجا، تو قلبش چیه؟»
کاسی کمیواقعیت اخم کرد، بعدهان سر تکان داد.
«دقیق نمیدونم. چیزی که بدونِ ذرهای شک میدونم، اینه که حرفهام حقیقته. اگه قبل از تمومشدنِ کابوستقدیر به قلبِ مصب برسی، از دستِ تقدیر آزاد میشی. بیتقدیر میشی. نخهایی که مثلِ یه عروسکِ خیمهشببازیبشه نگهت داشتن ولت میکنن و در نتیجه، ارتباطت با نفیس قطع میشه. من اینو دیدم، عذاب هم دیدش.»
سانی اخم کرد.
«مـ... مزخرفه! تازه، این دقیقاً همون چیزی نیست کهاگه دفعهٔ پیش نفیس رو به کشتن داد؟ شاهزادهٔ دیوانه،همونطور اون... اون... اون وسواسِ رسیدن به مصب رو داشت...»
ناگهان چشمانش گشاد شد. فکر کرد حالا میفهمد چرا نسخههایش در چرخههای قبلی، همهکرده در جستجوی مصب واردِ سرچشمه شده بودند. اگر واقعاً راهی برای رهایی از چنگالِ بیرحمِچاهی تقدیر وجود داشت که دیمونِ هراس آن را در قلبِ هرمِ سیاه پنهان کرده بود...
آنگاه سانی، با آن وسواسیمصب که برای پسگرفتنِ آزادیاش داشت، تمامِپیوندت توانش را میگذاشت تا پیدایش کند.
کارهایی که تمامِ خودهایبگی قبلیاش کرده بودند، تنهاداشته بر حرفهای کاسی صحه میگذاشت.
اما به همین دلیل هم بوددیگهای که نفیس در چرخهای که شاهزادهٔآرزوت دیوانه را به وجود آورد، کشته شد.
با اینواقعیت حال، دخترِ نابیناهان سر تکان داد.
«شاهزادهٔ دیوانه در جستجوی آزادیاش واردِ مصب شد، اما نتونست در برابرِ آلودگی مقاومت کنه و در عوض به موجودی فاسدشده تبدیل شد. اینطوری چرخههایقدمیاش بیپایان ادامه پیدا کرد. اما این چرخه رو عذاب و اون مهندسی کردن، دقیقاً برای اینکه مطمئن بشن همهٔ اعضای دسته زنده میمونن. چه مصبسمتش رو پیدا کنی چه نه، فقط چند روز مونده تا نفیس به آستانه یورش ببره و جویندهٔ اول رو بکشه. پایان... از همین الان اجتنابناپذیره.»
سانی با گیجی دستِبگی لرزانش را بالا آوردداشته و به صورتش کشید.
«اما... چطور میتونم برم؟ آستانه، جویندهٔ اول...حقیقت مگه دسته برای نبرد به من نیازمیشه نداره؟ عذاب هم اونجاست... نه، وایسا... اون مرده.»
بدونِ عذاب، آستانه بدونِ رهبر مانده بود. جویندهٔ اول نیرویی هولناک بود، اما ذهنیکرده نداشت. نمیتوانست موجوداتی را که با لمسش فاسدشده بودند رهبری کند... و به احتمالِدربارهٔ زیاد، به همین دلیل بود که لطفِ سقوطکرده در تمامِ این سالها نابود نشده بود.
سطحِ تهدیدی که آستانه ایجاد میکرد همچنان عظیمآزادی بود، اما با وجودِ روحِ فسادناپذیرِ نفیس، هولناکترینخودِ قدرتِ جویندهٔ اول از قبل بیمعنی شده بود.
کاسی سر تکان داد.
«آره... حضورت تو آستانه به دردمون میخوره. نبرد بدونِ شک پرخطر میشه. وحشیانه و ترسناک میشه، خیلی فراتر از چیزی که یه انسانِ معمولیدرنگ بتونه تصور کنه. اما بدونِ تو هم از پسش برمیایم. هرچی نباشه، خاطرههایی رو داریم که تو ساختی. میراثهای سرشت رو داریم، تجربهٔ مبارزه بالبخندِ آلودهها رو داریم و راههایی برای دفاع از خودمون در برابرِ جویندهٔ اول. حتی موردرت رو داریم که درست مثلِ تو، یه سرشتِ ایزدی داره.»
دخترِ نابینا آه کشید.
«پس سانی... باید تصمیماگه بگیری. من انتخاب رو بهتمیشه برگردوندم. حالا همهچیز دستِ خودته.»
با این حرف، چند قدم برداشت و از قایق بیرونهان پرید و روی ساحلِ یخی فرود آمد. پژواکِ عذاب در گردبادییاد از جرقه حل شد و سانی را در قایق تنها گذاشت.
سپس کاسی برگشتشاید و با نگاهی منتظرحقیقت به او چشم دوخت.
چهرهاش همواقعیت ترسیده بودباشه و هم امیدوار.
سانی خشکشحقیقت زد؛ نمیدانستاگه چه کند.