چپتر 1397: خیالِ خام
0چیزی نگذشت که زنجیرشکن در مه بلعیده شد. بادها شدیدتر شده بودندبتونن و چینهای ردایِ مهآلودِ سانی را به اهتزاز درمیآوردند. قطرههای آب راموجوداتِ که روی صورتش حس کرد، آهی کشید و به کاسی نگاه کرد.
«برو.»
لحظهای درنگ کرد، بعد با عجله رفت تا جاییکیشون نفیس را پشتِ سکان بگیرد. سانی با چهرهای درهمرفتهربطی روی سینهٔ کشتی تنها ماند و به مه چشم دوخت.
افی، جت...
هر دوشونکابوسِ هنوز زندهکارِ بودن. باید میبودن.
اما آخه چطور؟
زنده موندن توی کابوسِ سوم کارِ راحتی نبود. و این دواون تا... دقیقاً همین دو تا، محال بود بتونن بعد از بیشترمیتونه از یه سال گیر افتادن توی یه جزیرهٔ دورافتاده، زنده بمونن.
هرچی باشه، جت فقط با کشتنِ موجوداتِ زنده میتونست جوهرش رو که مدامیکیشون ته میکشید پر کنه و زنده بمونه. افی هم بردهٔ یه گرسنگیِ غیرانسانیمیتونه بود. اگه به مقدارِ زیادی غذا دسترسی نداشت، خیلی زود تحلیل میرفت و میمرد.
آخه مگه توی یه جزیرهٔراحتی مخفی چقدر دشمن برای کشتنمحال و چقدر غذا پیدا میشد؟
نه... بهش فکر نکن.
پژواکِ کلاغبهش هنوز بود، یعنیپژواکِ حداقل یکیشون هنوز...
«البته اون کلاغ همیشه یه کم عجیب بوده. برای یهکلاغ پژواکِ ساده زیادی سرزندهست. شاید ربطی به ردِّ ویرانی داشته باشه...شاید پس کی میتونه بگه که بدونِ ارباب نمیتونه وجود داشته باشه؟»
سانی نگاهِ غضبناکی بهکارِ گناهِ تسلا انداخت. شبحدقیقاً در جواب پوزخند زد.
«اعتراف کن، احتمالاً هر دوشون تا الان مردن. آه، چقدر غمانگیزه... اونا داشتنویرانی آرومآروم از گرسنگی میمردن در حالی که تو داشتی با نفیس توی اون جزیرهٔجواب تاریک خوش میگذروندی. اون موقع، همون اولِ کار، خیلی به خودت سخت نگرفتی، نه؟»
سانی نگاهش را دزدیدنکن و دندانهایش را به همیکیشون سایید. شبحِ شمشیر فقط خندید.
«حالا که بهش فکر میکنم، دوستت کای هم بهاحتمالِ زیاد مرده. حتی اگه موجوداتِ کابوس نکشتههمیشه باشنش، موردرت حتماً این کار رو کرده. احتمالاً الان داره با جسدِ کای مثلِ یه کتوشلوارِ مارکدارِغضبناکی لوکس راه میره. خب... همون بهتر. بههرحال تو همیشه به اون یارو حسودی میکردی. بدبختِ حقیرِ بیاعتمادبهنفس.»
سطحِ رودِ بزرگ داشت بیقرار میشد. موجها از قبل بسیار بلندتربود شده بودند و سینهٔ زنجیرشکن را تکان میدادند. سانی بالا و پایینکشتنِ رفتنِ عرشه را زیرِ پایش حس کرد و لحظهای چشمانش را بست.
«...اینطور نیست. کای طلسمِ آنویل رو دارهبوده — خودم بهش دادمش. موردرت نمیتونه بدنِ کسیمیتونه رو که اون طلسم رو پوشیده تسخیر کنه.»
گناهِ تسلا چند لحظهنکن به او خیره ماند؛حداقل لبخندی تمسخرآمیز بر لب داشت.
«آره، همون طلسم...کشتن خیلی خوب ازبهش ولث محافظت کرد، نه؟»
سانی غرید، برگشت و آماده شد تااین شبح را سرزنش کند، اما در آنسال لحظه، صدایی آرام از پشتِ سرشان طنین انداخت:
«باز دارییکیشون با شمشیرتاون حرف میزنی؟»
جا خورد و به عقب نگاه کرد. قامتِ باریکِ نف آراماون از میانِ مه نمایان شد؛ دو شرارهٔ سفیدِ بینقص در چشمانِمیتونه خاکستری و سردش میسوختند. لحظهای درنگ کرد، سپس بیصدا سر تکان داد.
نفیس وقتی به او رسیدمیشد ایستاد، به مه نگاه کردکلاغ و با صدایی یکنواخت گفت:
«من همکابوسِ باور دارمکارِ که همهشون زندهن.»
لبخندی تلخیکیشون بر لبانِاون سانی نقش بست.
«آره... ولیبهش بیشتر شبیهنکن خوشخیالیه، مگه نه؟»
آدمها نامیرا نبودند. آنقدر همرزم از دست داده بود که بداندیعنی دنیایی که در آن زندگی میکنند چقدر بیرحم است؛ پس کمی سادهلوحانهردِّ نبود؟ اینکه بعد از قطبِ جنوب اینطور سرسختانه به امید چنگ بزند...
نفیس سر تکان داد.
«برعکس. به نظرم دلیلِ محکمهمیشه و منطقیای هست که باورشاید کنیم همهٔ اعضای دسته هنوز نمردهن.»
دست رویبهش قبضهٔ شمشیرش گذاشتپژواکِ و آرام گفت:
«شش طاعون وجود دارن. اونا به احتمالفکر زیاد نسخههای آیندهٔ شما شش نفرن... پس،البته احتمالاً هیچکدومتون الان نمردهین. وگرنه وجودشون توجیهی نداره.»
سانی لحظهای مکثسوم کرد و بعدنبود سر تکان داد.
«این... یهجورِ ترسناکی مایهٔ دلگرمیه. هنوز نمیتونیبوده بمیری چون مقدّر شده به یه هیولایداشته آلوده تبدیل بشی، هان؟ چه تناقضِ مسخرهای.»
منطقِ نفیس بر این فرض استوار بود که آینده از پیش تعیین شده است. اگر چنین بود،شاید محال بود افی و جت مرده باشند. اما این یعنی هیچ راهی هم نبود که آن ششجواب نفر از کشتنِ او و تبدیل شدن به شش طاعون بگریزند... و این تمامِ تلاششان را بیمعنی میکرد.
اما اگر آینده از پیش تعیین نشده بود، دسته این شانس را داشتیکیشون که پایانِ متفاوتی برای خود و کابوس رقم بزند. با این حال، معنایشمیتونه این هم بود که دیگر دلیلی برای زنده پنداشتنِ بقیهٔ اعضا وجود نداشت.
سانی میدانست که تقدیر بهسختی تغییر میکند... اما این را هم میدانست که بر هر اتفاق و رویدادِدورافتاده کوچکی حاکم نیست. جزئیاتِ ماجرا و نحوهٔ وقوعش میتوانست عوض شود — فقط مسئله این بود که نتیجهٔ نهاییغذا تقریباً همیشه ثابت میماند. دیر یا زود، تمامِ انحرافها بیمعنی میشدند و نمیتوانستند طرحِ بزرگِ آینده را تغییر دهند.
تغییرِ تقدیر درونِ یک کابوس هم آسانتربوده بود، چرا که ماهیتی تکهتکه و منزویداشته داشت. بهعلاوه، رودِ بزرگ جای عجیبی بود.
از کجا معلوم که تقدیرشان این نبود کهحداقل به شش طاعون تبدیل شوند، تا فقط نسخههای جوانترشانشاید آنها را بکشند و صحیحوسالم کابوس را فتح کنند؟
«آه. سرم درد میکنه.»
صورتش را مالید. تمامِ این چیزها — ماهیتِ متناقضِ رودِ بزرگ، آیندهٔ غیرقابلاعتماد، و تاروپودِ عظیمِ تقدیر — برای ذهنِهرچی انسان بیش از حد عجیب و غیرمنطقی بود. بهترین کاری که از دستشان برمیآمد این بود که در لحظه تمامِخیلی تلاششان را بکنند و برای رسیدن به نتیجهٔ دلخواه بجنگند، و تا جای ممکن واقعیتِ گیجکنندهٔ مقبرهٔ آریل را نادیده بگیرند.
...باد هر لحظه شدیدتر میشد. شاخههایعجیب درختِ مقدس تاب میخوردند و با بیقراریویرانی خشخش میکردند. تکانهای عرشه هم بیشتر شد.
مهِ غلیظیبهش همهچیز رانکن در بر گرفت.
«هی، سانی...»
با تعجب از لحنِ عجیبراحتی و بیپردهاش، به نفیس نگاهمحال کرد و ابرویی بالا انداخت.
...با شناختی که از او داشت، حتماًبوده قرار بود حرفِ مسخرهای بشنود. عمراً دوباره گولمیتونه نمیخورد که به عذرخواهیاش بابتِ پروژکتور گوش بدهد.
اما نفیس کاملاً جدی بود:
«کمی خوشخیالی هیچ ایرادی نداره.میشد هر دوشون رو زنده پیداکلاغ میکنیم. از این بابت مطمئنم.»
در آن لحظه، باد مثلِراحتی دژکوب به آنها کوبید و هربود دو را به تلوتلو خوردن انداخت.
سانی دست دراز کرد، نفیس را گرفت و کمک کرد تعادلشربطی را حفظ کند. همزمان، از ویژگیِ پرِ حقیقتِ پوسته استفاده کرد تاگناهِ وزنش را بالا ببرد و خودش را محکمتر روی عرشه نگه دارد.
هر دو چند لحظه ساکتپژواکِ ماندند و به چشمانِ همالبته خیره شدند. بعد، سانی لبخند زد.
«باشه، نف...برای این بار حرفتمیشد رو باور میکنم.»