چپتر 904: سفری هزار مایلی
0دو روز بعد، بالاخره خبری از استاد جت به دستشان رسید. پیام کهغرشکنان پیش از رسیدن به سانی از چند نفر عبور کرده بود، ساده بود:دامنههای عقبنشینی به ارِبوس و ملحق شدن به دیویس و دستهٔ نامنظمهایش در آنجا.
خدا به همراهتان.
سانی باسرعت شنیدنِ این خبرشمال نفسِ عمیقی کشید.
همانطور بود که انتظار داشت، هرچند کورسوی امیدی در دلش روشنچرخش بود که شاید کمکِ معجزهآسایی برای یاریِ آنها در این سفرِگرفت هزار کیلومتری فرستاده شود. حالا این امید بهکلی خاموش شده بود.
با این خبر، دورهٔ کوتاهبیداد استراحتِ دسته به پایان رسید.حالِ البته چیزِ خوبی هم بود.
در یکی دو روزِ گذشته، سانی چند موجودِ کابوس را که در نزدیکیِ اردوگاه پرسه میزدند، کشته بود.گذشتِ عجیب بود که تعدادشان آنقدرها که انتظار میرفت زیاد نبود و او هم بهسرعت از شرِ جسدها خلاص میشد.سلامت با این حال، بویِ خون رفتهرفته در منطقه میپیچید و خیلی زود تهدیدهای بزرگتری را به خود جلب میکرد.
کولاک هنوز بیرون از لاشهٔ آن ماشینِ جنگیِ قدیمی بیداد میکرد. کرگدن با پرتوهای نور، برفِمتشنج در حالِ چرخش را شکافت، غرشکنان به جلو راند و پناهگاهِ موقتش را ترک کرد. سپسبهجز سرعت گرفت و به سمتِ شمال، به سوی دامنههای کوههای سر به فلک کشیده حرکت کرد.
فضای داخلِ وسیلهٔ نقلیه متشنج بود، اماپرتوهای با گذشتِ دقایقی بدون اینکه چیزی حملهٔ غیرمنتظرهایراند به نفربرِ زرهی بکند، همه کمی آرام شدند.
...بهجز سانی. او هیچ برنامهای برای آرام شدن نداشت تاحالِ زمانی که به سلامت به دژِ ارتشِ تخلیهٔ اول برسند.سپس در واقع، ترجیح میداد افرادش هم متشنج و بدگمان بمانند.
اما فشار هم از یک جایی به بعد بیش از حد میشد. اگر افراد بدونِ هیچ فرصتی برای نفس کشیدن در معرضِ استرسِ مداوم و طاقتفرسازرهی قرار میگرفتند، در هم میشکستند. راستش سربازانش با توجه به تمامِ چیزهایی که در دو ماهِ گذشته از سر گذرانده بودند، بهطرزِ غافلگیرکنندهای خوب دوام آورده بودند...افراد و دلیلِ خوبی هم برای این کار داشتند. گذشته از اینها، یکی از معیارهایی که این بیدارشدگانِ خاص را با آن انتخاب کرده بود، تابآوریِ روانیشان بود.
حتی لاستر که بیشترِ اوقات مثلِ احمقی بیخیال به نظر میرسید، سختیهای کارزارِ فاجعهبارِوسیلهٔ قطبِ جنوب را با سرسختیِ شگفتانگیزی تحمل میکرد. شاید دقیقاً همان شخصیتِ بیخیال وهمه سبکسرش بود که این مردِ جوان را در برابرِ ناامیدی تا این حد مصون میکرد.
«...یعنی بایدماشینِ از لاسترقدیمی یاد بگیرم؟»
این چیزی بود کهقدیمی سانی هرگز انتظار نداشتنور به آن فکر کند.
کرگدن به جلو راند و قدیس و کابوس، پنهان در پسِ پردهٔ برف، از فاصلهای کوتاهمتشنج به دنبالش رفتند. با اینکه کوهها در بوران از دید پنهان شده بودند، قلههای دندانهدار هربهجز لحظه نزدیکتر میشدند. سایههای سانی در بیرون پرسه میزدند و مسیرِ پیشِ رو را شناسایی میکردند.
درست پیش از رسیدن به پایانهای که بزرگراهِ ساحلی — کشیدهشده در سراسرِ مرکزِ قطبِنقلیه جنوب — را از جادهٔ منتهی به رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ سابق و مسیری که برایآرام بالا رفتن از کوهها میپیچید جدا میکرد، یکی از سایهها متوجهِ چیزِ عجیبی در برف شد.
سانی چند لحظه درنگ کرد وکرگدن اخمهایش در هم رفت. سپس به صندلیِغرشکنان راننده نزدیکتر شد و با آرامش گفت:
«کمی بپیچ چپ وقدیمی سرعتت رو کم کن.نور یکیدو کیلومتر جلوتر توقف میکنیم.»
لاستر مطیعانه دستورهایش را اجرا کردسوی و رفتهرفته سرعت را پایین آورد.فضای سرانجام، خودروِ عظیم از حرکت ایستاد.
سانی دریچه را باز کرد و در دلِ کولاک شیرجه زد. چوبِ سیاهداخلِ و صیقلیِ دستهٔ نگاهِ بیرحم بیصدا در دستش جای گرفت. سپس با تقلازرهی در برابرِ باد به جلو رفت و جلوی تودهٔ بلندی از برف ایستاد.
کمتر از صد متر جلوتر، انتهای بزرگراهِ ساحلی بود؛ باحالِ چند ساختمانِ خالی که درهایشان نیمهباز مانده بود. کمی دورتر درسرعت سمتِ چپش اقیانوس قرار داشت که سانی را بهشدت مضطرب میکرد.
اما در این لحظه، تمامِ توجهش به تپهٔ بلندِ روبهرویش معطوف بود. زیرِ لایهٔ ضخیمی ازپناهگاهِ برف، بخشهایی از لاشهای عظیم به چشم میخورد. از مرگِ موجودِ کابوس زمانِ زیادی نمیگذشت—نهایت یکداخلِ یا دو روز. با نگاهی گذرا، میشد فهمید که دیو بوده است، احتمالاً از رتبهٔ بیدارشده.
با توجه به زخمهای وحشتناکی که بدنش را پوشاندهفلک بود، با سلاحهای انسانی کشته نشده بود؛ و گویی برایدقایقی اثباتِ این موضوع، بخشهای بزرگی از لاشه خورده شده بود.
«...عجیبه.»
موجوداتِ کابوس گاهی با یکدیگر میجنگیدند، اما فقط در عالمِ رؤیا. اینجا در جهانِ بیداری، بدنهایپناهگاهِ انسانیِ بیشماری برای دریدن و روحهای انسانیِ بیشماری برای بلعیدن وجود داشت. بنابراین، حتی وقتی قبیلههای مختلفِوسیلهٔ پلیدها با هم روبهرو میشدند، بهندرت نشانهای از خصومت بروز میدادند. شکارِ طعمهٔ لذیذتر همیشه اولویت داشت.
با این حال... با توجه به اینکه اکنون چه تعداد موجودِ کابوس در قطبِ جنوب جولان میدادند وترک جمعیتِ انسانی بهخاطرِ انتقال به چند پایتختِ محاصره تا چه حد متمرکز شده بود، شاید اوضاع تغییر کردهاما بود. اگر مواردی از درگیریِ داخلی میانِ پلیدها رخ میداد، میتوانست کمکِ عظیمی به مأموریتِ ارتشِ اول بکند.
البته، سانی نگذاشتگرفت زیاد به اینسوی احتمال خوشبین شود.
بههرحال نگرانیهای مهمتر و فوریتری داشت. موجودِ کابوسی که میتوانست دیوی از رتبهٔ بیدارشده رانقلیه از پای درآورد، باید بهقدرِ کافی قوی میبود و شاید هنوز همان حوالی پرسه میزد. چهشدند نوع پلیدی بود و کجا رفته بود؟ تنها بود یا گلهای از هیولاهای دیگر همراهیاش میکردند؟
اگر میتوانست از روی جسدبیداد به ماهیتِ دشمن پی ببرد، بهترچرخش میتوانست برای دفعِ تهدید آماده شود.
متأسفانه، دیوِ مرده هیچ سرنخی به دست نداد. تنها چیزی که سانی فهمیدغرشکنان این بود که قاتل چندان مخوف نبوده است، چرا که همهجا نشانههایی از درگیریِکوههای شدیدی به چشم میخورد. اگر طرفِ مقابل واقعاً قدرتمند بود، پیروزیاش کاملاً یکطرفه میشد.
«اتلافِ وقته...»
سانی سر تکان داد و تا خواست برگردد، از طریقِ سایههایشحرکت چیزی حس کرد. یکی از آنها کمی جلوتر در بزرگراه پیشچیزی رفته بود و اکنون داشت آشفتگیهایی را در کولاک تماشا میکرد.
قدمهایش را کندجنگیِ کرد و روکرگدن به شمال چرخید.
«...اون چیه؟»
لحظهای بعد،سرعت چهرهٔ سانیسمتِ در هم رفت.