چپتر 1285: آنانکه
0«آنانکه بهمعماهایی فرزندانِ بافندهنمیکردند درود میفرستد...»
این حرف در هوا معلق ماند. سانی و نفیس محتاطانه نگاهی بهدهد هم انداختند؛ هر دو از این وضعیتِ عجیب گیج شده بودند. چرا پیرزنپاسخش جلویشان به خاک افتاده بود؟ چرا آنها را فرزندانِ بافنده خطاب کرده بود؟
آخه چه خبره؟
سانی از فرطِ خستگی دیگر مغزش کارنشست نمیکرد و هضمِ ماهیتِ غیرقابلتوضیحِ این پیرزنِقدم عجیب برایش بیش از حد سنگین بود.
دستکم بهمعماهایی نظر نمیرسیدنمیکردند دشمن باشد.
آهی کشید، بدنِ فرسودهاش را رها کرد و روی عرشهٔ چوبیِپاسخ قایق نشست. در همین حال، نفیس چند لحظه مکث کرد، بعد چندهمه قدم جلو رفت و با احتیاط پیرزن را از جا بلند کرد.
«لطفاً بلند شید،حیاتیتر مادرجان. به خاطرِکند ما تعظیم نکنید.»
صاحبِ قایق — آنانکه — گذاشت بهآرامی او را بنشانند.چند سپس نفیس پیشِ سانی برگشت و کنارش نشست. حالا هرشید دو روبهروی پیرزن بودند و منتظر ماندند تا چیزی بگوید.
اما پیرزن ساکت ماند.
چند لحظه که گذشت، سانی اخم کرد. مضطربمعماهایی بود... هیچ معلوم نبود این زن چقدر قدرتزدید دارد و نیتش چیست. آنانکه معمایی تمامعیار بود.
...از طرفی میتوانست بهپاسخش بسیاری از معماهایی کهپیر رهایش نمیکردند پاسخ دهد.
پس پرسید:
«ببخشید، مادرجان... امارهایش چرا ما رودهد فرزندانِ بافنده صدا زدید؟»
سؤالاتِ زیادی برای پرسیدن داشت، اما این یکی ازرهایش همه حیاتیتر بود — پاسخش میتوانست روشن کند کهزیادی آنانکهٔ پیر قرار است چه رفتاری با آنها داشته باشد.
پیرزن آهِ عمیقی کشید،پاسخش سپس با صدای نازکپیر و خشدارش به حرف آمد:
«چون شما برگزیدگانِ طلسمِعرشهٔ کابوس هستید. شما... معجزهاید.همین وجودِ شما پیروزیِ بافنده است.»
لبخندی آکنده از غرور روی لبهایش نقش بست.ببخشید گرم بود و تقریباً... مادرانه. انگار واقعاً مادربزرگی بودهمه که داشت به نوههای جوان و زیبایش نگاه میکرد.
سانی نفسِچیست عمیقی کشید؛تمامعیار معذب شده بود.
پیروزیِ بافنده...
تقریباً مطمئن بود طلسمِ کابوس را دیمونِ تقدیر ساخته است. حالا همان ذرهٔبعد کوچک و باقیمانده از شک هم از بین رفته بود. بافنده واقعاً مسببِگذاشت فاجعهٔ عظیمی بود که بر زمین نازل شده بود... یا شاید هم مسببِ نجاتش.
در هر حال، انگار آنانکهٔ پیر ارتباطِ عمیقی با بافنده و طلسمِ کابوس داشت. همچنینداشت بهاحتمالِ زیاد یکی از همان کسانی بود که دنبالشان میگشتند — یکی از ساکنانِ بومیِ رودِنازک بزرگ. یکی از مردمانِ باستانی که پیش از سقوطِ ایزدان پا به مقبرهٔ آریل گذاشته بودند.
...اما آیا این بدان معناطرفی نبود که پیش از ساخته شدنِپاسخ طلسم به رودِ بزرگ آمده است؟
هنوز هیچچیزهمه با عقلپاسخش جور درنمیآمد.
نفیس که انگار افکارش را خواندهقایق بود، به جلو خم شد و بابعد نهایتِ ادبی که در توان داشت پرسید:
«ببخشید کهمعماهایی میپرسم، اما شماپاسخ کی هستید، مادرجان؟»
آنانکه لبخند زد. حرفی کهطرفی در ادامه زد باعث شد سانیپاسخ و نفیس هر دو یکه بخورند:
«...من آنانکههمه هستم. کاهنهٔپاسخش طلسمِ کابوس.»
در سکوتی که پسعرشهٔ از آن حاکم شد،همین پیرزن بهآرامی سر تکان داد.
«سرورم و بانوی من، تصورش باید برای شما سخت باشد. شما از زمانی میآیید که طلسمِ کابوس بالغ شده و بیرقیب فرمان میراندپیر و برکتهایش را آزادانه به همه میبخشد. اما همیشه اینطور نبود. در آغاز، که همان پایان بود، وقتی طلسمِ کابوس هنوز نوپا بود، بهنقش کسانی مثل من نیاز داشت تا از آن مراقبت کنند، محافظتش کنند... و مهمتر از همه، به گسترشش کمک کنند تا بتواند قویتر شود.»
چهرهٔ چروکیدهاش درهممعمایی رفت و آهیمیتوانست سنگین از لبانش برآمد.
«که آسان نبود... اصلاً آسان نبود. هرچه باشد ما پیروانِ یک دیمون بودیم؛ خادمانِعمیقی ایزدان ما را کافر میدانستند و آزارمان میدادند. همه خوار شمرده میشدند، بسیاری رالبخندی شکار میکردند و میکشتند. خب... نه اینکه خودم هیچکدام از اینها را تجربه کرده باشم.»
هر جملهای که پیرزن میگفت کشفی تازه بود که یکی پسلحظه از دیگری از راه میرسید. آنقدر اطلاعاتِ تکاندهنده را بیپروا درخاطرِ اختیارشان میگذاشت که سانی دید از هضمِ همهٔ آنها عاجز است.
حس میکرد مثل کسی است که پسپرسید از سالها جانکندن از تشنگی در بیابان،پرسیدن حالا دارد در دریایی ژرف غرق میشود.
«کاهنهٔ طلسمِ کابوس... آغازی که همون پایان بود؟ حتماً منظورش مراحلِ اولیهٔدهد جنگِ بین دیمونها و ایزدانه... وایسا، یعنی طلسم از همون اول اینشکلیحیاتیتر نبوده؟ باید رشد میکرده؟ یا حتی رشدش میدادن؟ ایزدان بهشون آزار میرسوندن؟ چی؟»
با آنهمه خستگی،حیاتیتر هرچه دستوپازد نتوانست پابهپایآنانکهٔ حرفهای او پیش برود.
نفیس هم دستوپا میزد،عرشهٔ اما انگار کمی بهترهمین از او سر درمیآورد.
جرقههایی سفید در چشمانش درخشید.
«پس وجودِ ما ثابت میکنه که رنجِ پیروانِمعماهایی بافنده بیمعنی نبوده؟ اینکه طلسمِ کابوسی که میپرستیدینزدید و تبلیغش میکردین، نقشهٔ عظیمش رو عملی کرده؟»
آنانکه سر تکان داد وروشن با چنان احترامی به آنها نگاهرفتاری کرد که هر دو معذب شدند.
«همینطور است.کرد شما بسیارعرشهٔ خردمندید، بانوی من.»
نفیس چند لحظهرهایش ساکت ماند و بعدپرسید با لحنی یکنواخت گفت:
«...انگار از اینکهمعمایی ما از آیندهمیتوانست اومدیم تعجب نکردین.»
سانی به زور حواسش را جمع کرد. سؤالِپیر بسیار زیرکانهای بود؛ سؤالی که خودش زیرِ بهمنِنازک آنهمه اطلاعاتِ تکاندهنده، اصلاً به ذهنش نرسیده بود.
پیرزن آهسته سر تکان داد، در حالی کههمین نفسنفس میزد. انگار اینقدر طولانی حرف زدن برایشرفت سخت بود، اما باز هم به زور جواب داد:
«البته که تعجب نمیکنم.نمیکردند مگر شما از بالادستببخشید نیامدهاید، سرورم و بانوی من؟»
نفیس و سانی نگاهی به هم انداختند. واقعاً همینطور بود. بومیانِپاسخ رودِ بزرگ که از آینده به گذشته جریان داشت، درکِ متفاوتییکی از زمان داشتند. برای آنها، آدمهایی از آینده چندان هم عجیب نبودند.
آنانکه نفسیهمه تازه کرد وروشن با خستگی افزود:
«اوه، اما بهروی من خبر همقایق داده بودند که میآیید.»
«ها؟»
این شاید تکاندهندهترینمعمایی کشفِ تا بهمیتوانست آن لحظه بود.
پس از لحظهای سکوت، سانیروشن در حالی که بهتِ عمیقشاست را پنهان میکرد ابرویی بالا انداخت.
«...خبر داده بودن؟ چطور؟»
پیرزن دوباره سر تکاننمیکردند داد؛ موهای سفید وببخشید بازش در باد تکان میخورد.
«پیامی به دستم رسید... درطرفی رؤیاهایم. پیامی مبنی بر اینکه فرزندانِپاسخ بافنده از راه میرسند. و اینکه...»
چند لحظه مکث کردپاسخش تا نفس بگیرد، بعد باقرار حرارت حرفش را تمام کرد:
«...و اینکه باید کمکشان کنمچوبیِ تا به لطفِ سقوطکرده برسند، جاییلحظه که غروب، آخرینِ کاهنهها، فرمان میراند.»