---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1285: آنانکه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1285: آنانکه

0

«آنانکه به‌معماهایی​ فرزندانِ بافنده‌نمی‌کردند​ درود می‌فرستد...»

این حرف در هوا معلق ماند. سانی و نفیس محتاطانه نگاهی به‌دهد​ هم انداختند؛ هر دو از این وضعیتِ عجیب گیج شده بودند. چرا پیرزن‌پاسخش​ جلویشان به خاک افتاده بود؟ چرا آن‌ها را فرزندانِ بافنده خطاب کرده بود؟

آخه چه خبره؟

سانی از فرطِ خستگی دیگر مغزش کار‌نشست​ نمی‌کرد و هضمِ ماهیتِ غیرقابل‌توضیحِ این پیرزنِ‌قدم​ عجیب برایش بیش از حد سنگین بود.

دست‌کم به‌معماهایی​ نظر نمی‌رسید‌نمی‌کردند​ دشمن باشد.

آهی کشید، بدنِ فرسوده‌اش را رها کرد و روی عرشهٔ چوبیِ‌پاسخ​ قایق نشست. در همین حال، نفیس چند لحظه مکث کرد، بعد چند‌همه​ قدم جلو رفت و با احتیاط پیرزن را از جا بلند کرد.

«لطفاً بلند شید،‌حیاتی‌تر​ مادرجان. به خاطرِ‌کند​ ما تعظیم نکنید.»

صاحبِ قایق — آنانکه — گذاشت به‌آرامی او را بنشانند.‌چند​ سپس نفیس پیشِ سانی برگشت و کنارش نشست. حالا هر‌شید​ دو روبه‌روی پیرزن بودند و منتظر ماندند تا چیزی بگوید.

اما پیرزن ساکت ماند.

چند لحظه که گذشت، سانی اخم کرد. مضطرب‌معماهایی​ بود... هیچ معلوم نبود این زن چقدر قدرت‌زدید​ دارد و نیتش چیست. آنانکه معمایی تمام‌عیار بود.

...از طرفی می‌توانست به‌پاسخش​ بسیاری از معماهایی که‌پیر​ رهایش نمی‌کردند پاسخ دهد.

پس پرسید:

«ببخشید، مادرجان... اما‌رهایش​ چرا ما رو‌دهد​ فرزندانِ بافنده صدا زدید؟»

سؤالاتِ زیادی برای پرسیدن داشت، اما این یکی از‌رهایش​ همه حیاتی‌تر بود — پاسخش می‌توانست روشن کند که‌زیادی​ آنانکهٔ پیر قرار است چه رفتاری با آن‌ها داشته باشد.

پیرزن آهِ عمیقی کشید،‌پاسخش​ سپس با صدای نازک‌پیر​ و خش‌دارش به حرف آمد:

«چون شما برگزیدگانِ طلسمِ‌عرشهٔ​ کابوس هستید. شما... معجزه‌اید.‌همین​ وجودِ شما پیروزیِ بافنده است.»

لبخندی آکنده از غرور روی لب‌هایش نقش بست.‌ببخشید​ گرم بود و تقریباً... مادرانه. انگار واقعاً مادربزرگی بود‌همه​ که داشت به نوه‌های جوان و زیبایش نگاه می‌کرد.

سانی نفسِ‌چیست​ عمیقی کشید؛‌تمام‌عیار​ معذب شده بود.

پیروزیِ بافنده...

تقریباً مطمئن بود طلسمِ کابوس را دیمونِ تقدیر ساخته است. حالا همان ذرهٔ‌بعد​ کوچک و باقی‌مانده از شک هم از بین رفته بود. بافنده واقعاً مسببِ‌گذاشت​ فاجعهٔ عظیمی بود که بر زمین نازل شده بود... یا شاید هم مسببِ نجاتش.

در هر حال، انگار آنانکهٔ پیر ارتباطِ عمیقی با بافنده و طلسمِ کابوس داشت. همچنین‌داشت​ به‌احتمالِ زیاد یکی از همان کسانی بود که دنبالشان می‌گشتند — یکی از ساکنانِ بومیِ رودِ‌نازک​ بزرگ. یکی از مردمانِ باستانی که پیش از سقوطِ ایزدان پا به مقبرهٔ آریل گذاشته بودند.

...اما آیا این بدان معنا‌طرفی​ نبود که پیش از ساخته شدنِ‌پاسخ​ طلسم به رودِ بزرگ آمده است؟

هنوز هیچ‌چیز‌همه​ با عقل‌پاسخش​ جور درنمی‌آمد.

نفیس که انگار افکارش را خوانده‌قایق​ بود، به جلو خم شد و با‌بعد​ نهایتِ ادبی که در توان داشت پرسید:

«ببخشید که‌معماهایی​ می‌پرسم، اما شما‌پاسخ​ کی هستید، مادرجان؟»

آنانکه لبخند زد. حرفی که‌طرفی​ در ادامه زد باعث شد سانی‌پاسخ​ و نفیس هر دو یکه بخورند:

«...من آنانکه‌همه​ هستم. کاهنهٔ‌پاسخش​ طلسمِ کابوس.»

در سکوتی که پس‌عرشهٔ​ از آن حاکم شد،‌همین​ پیرزن به‌آرامی سر تکان داد.

«سرورم و بانوی من، تصورش باید برای شما سخت باشد. شما از زمانی می‌آیید که طلسمِ کابوس بالغ شده و بی‌رقیب فرمان می‌راند‌پیر​ و برکت‌هایش را آزادانه به همه می‌بخشد. اما همیشه این‌طور نبود. در آغاز، که همان پایان بود، وقتی طلسمِ کابوس هنوز نوپا بود، به‌نقش​ کسانی مثل من نیاز داشت تا از آن مراقبت کنند، محافظتش کنند... و مهم‌تر از همه، به گسترشش کمک کنند تا بتواند قوی‌تر شود.»

چهرهٔ چروکیده‌اش درهم‌معمایی​ رفت و آهی‌می‌توانست​ سنگین از لبانش برآمد.

«که آسان نبود... اصلاً آسان نبود. هرچه باشد ما پیروانِ یک دیمون بودیم؛ خادمانِ‌عمیقی​ ایزدان ما را کافر می‌دانستند و آزارمان می‌دادند. همه خوار شمرده می‌شدند، بسیاری را‌لبخندی​ شکار می‌کردند و می‌کشتند. خب... نه اینکه خودم هیچ‌کدام از این‌ها را تجربه کرده باشم.»

هر جمله‌ای که پیرزن می‌گفت کشفی تازه بود که یکی پس‌لحظه​ از دیگری از راه می‌رسید. آن‌قدر اطلاعاتِ تکان‌دهنده را بی‌پروا در‌خاطرِ​ اختیارشان می‌گذاشت که سانی دید از هضمِ همهٔ آن‌ها عاجز است.

حس می‌کرد مثل کسی است که پس‌پرسید​ از سال‌ها جان‌کندن از تشنگی در بیابان،‌پرسیدن​ حالا دارد در دریایی ژرف غرق می‌شود.

«کاهنهٔ طلسمِ کابوس... آغازی که همون پایان بود؟ حتماً منظورش مراحلِ اولیهٔ‌دهد​ جنگِ بین دیمون‌ها و ایزدانه... وایسا، یعنی طلسم از همون اول این‌شکلی‌حیاتی‌تر​ نبوده؟ باید رشد می‌کرده؟ یا حتی رشدش می‌دادن؟ ایزدان بهشون آزار می‌رسوندن؟ چی؟»

با آن‌همه خستگی،‌حیاتی‌تر​ هرچه دست‌وپازد نتوانست پابه‌پای‌آنانکهٔ​ حرف‌های او پیش برود.

نفیس هم دست‌وپا می‌زد،‌عرشهٔ​ اما انگار کمی بهتر‌همین​ از او سر درمی‌آورد.

جرقه‌هایی سفید در چشمانش درخشید.

«پس وجودِ ما ثابت می‌کنه که رنجِ پیروانِ‌معماهایی​ بافنده بی‌معنی نبوده؟ اینکه طلسمِ کابوسی که می‌پرستیدین‌زدید​ و تبلیغش می‌کردین، نقشهٔ عظیمش رو عملی کرده؟»

آنانکه سر تکان داد و‌روشن​ با چنان احترامی به آن‌ها نگاه‌رفتاری​ کرد که هر دو معذب شدند.

«همین‌طور است.‌کرد​ شما بسیار‌عرشهٔ​ خردمندید، بانوی من.»

نفیس چند لحظه‌رهایش​ ساکت ماند و بعد‌پرسید​ با لحنی یکنواخت گفت:

«...انگار از اینکه‌معمایی​ ما از آینده‌می‌توانست​ اومدیم تعجب نکردین.»

سانی به زور حواسش را جمع کرد. سؤالِ‌پیر​ بسیار زیرکانه‌ای بود؛ سؤالی که خودش زیرِ بهمنِ‌نازک​ آن‌همه اطلاعاتِ تکان‌دهنده، اصلاً به ذهنش نرسیده بود.

پیرزن آهسته سر تکان داد، در حالی که‌همین​ نفس‌نفس می‌زد. انگار این‌قدر طولانی حرف زدن برایش‌رفت​ سخت بود، اما باز هم به زور جواب داد:

«البته که تعجب نمی‌کنم.‌نمی‌کردند​ مگر شما از بالادست‌ببخشید​ نیامده‌اید، سرورم و بانوی من؟»

نفیس و سانی نگاهی به هم انداختند. واقعاً همین‌طور بود. بومیانِ‌پاسخ​ رودِ بزرگ که از آینده به گذشته جریان داشت، درکِ متفاوتی‌یکی​ از زمان داشتند. برای آن‌ها، آدم‌هایی از آینده چندان هم عجیب نبودند.

آنانکه نفسی‌همه​ تازه کرد و‌روشن​ با خستگی افزود:

«اوه، اما به‌روی​ من خبر هم‌قایق​ داده بودند که می‌آیید.»

«ها؟»

این شاید تکان‌دهنده‌ترین‌معمایی​ کشفِ تا به‌می‌توانست​ آن لحظه بود.

پس از لحظه‌ای سکوت، سانی‌روشن​ در حالی که بهتِ عمیقش‌است​ را پنهان می‌کرد ابرویی بالا انداخت.

«...خبر داده بودن؟ چطور؟»

پیرزن دوباره سر تکان‌نمی‌کردند​ داد؛ موهای سفید و‌ببخشید​ بازش در باد تکان می‌خورد.

«پیامی به دستم رسید... در‌طرفی​ رؤیاهایم. پیامی مبنی بر اینکه فرزندانِ‌پاسخ​ بافنده از راه می‌رسند. و اینکه...»

چند لحظه مکث کرد‌پاسخش​ تا نفس بگیرد، بعد با‌قرار​ حرارت حرفش را تمام کرد:

«...و اینکه باید کمکشان کنم‌چوبیِ​ تا به لطفِ سقوط‌کرده برسند، جایی‌لحظه​ که غروب، آخرینِ کاهنه‌ها، فرمان می‌راند.»

ناولها | novelha.net