چپتر 926: جبههٔ توفان
0سانی چند لحظه به غبارِ دوردست خیره ماند، سپس نگاهی به کیم انداختنزدیک که مشغولِ تعمیرات بود. قرار بود خاطرهٔ [چشمِ شوم] که به او داده بود،بعد امکانِ دیدنِ چیزها از فاصلهٔ دورتر را فراهم کند... اما راهِ آسانتری هم بود.
گروهبان گِر را کهعادت دستبرقضا همان لحظه با عجلهدلیلش از آنجا میگذشت، صدا زد.
«هی، گروهبان.»
مرد ایستاد و به سروان نگاه کرد... که به دلیلی نامعلوم، روی هیولای ترسناکیزود ایستاده بود که نامنظمها بهتازگی از طلسمِ کابوس دریافت کرده بودند. سرباز که دیگر بهچشمانش رفتارِ عجیبوغریبِ رهبرشان عادت کرده بود، حتی به خود زحمت نداد دلیلش را حدس بزند.
«بله، سروان؟»
سانی لحظهای مکث کرد.
«شما... اسمشدیگر چی بود...عجیبوغریبِ دوربینِ دوچشمی داری؟»
گِر سر تکان داد.
«البته قربان. چندتادوید داریم، برای هر ماشینمدرن یکی. تجهیزاتِ استانداردِ نظامیه.»
سانی نگاهِ مضطربیرهبرشان به او انداختخود و آرام گفت:
«برو بهترینش رو برام بیار.»
گِر که از آن لحن کمی جا خورده بود، نگاهی به دستهٔ پتوهایی که در دست داشتبرگشت انداخت، آنها را روی برفها رها کرد و به سمتِ انتهای کاروان دوید. خیلی زود با یکتار دوربینِ دوچشمیِ مدرن برگشت و چون جرئت نمیکرد به هیولا نزدیک شود، آن را برای سروان پرت کرد.
سانی آن را گرفت، دستگاهِ ناآشنا را جلوی چشمانش بُرد ونمیکرد به شرق نگاه کرد. در ابتدا، تصویر تار و نامشخص بود،شرق اما بعد، چیزی بهآرامی وزوز کرد و تصویر خودبهخود واضح شد.
ناگهان، حس کرد بسیار بسیار نزدیکتر به دامنهٔ کوهی دوردست ایستادهبزند است. سانی حتی میتوانست تکتکِ تختهسنگها و همچنین تلهای برفِ میانشان راقربان ببیند. با حرکت دادنِ دوربین، به دنبالِ پهنهای از آسمانِ باز گشت.
چند ثانیه بعد، سرانجامعجیبوغریبِ چشمانش به غباری افتادخود که آن را پوشانده بود.
سانی پس از آن حدود یک دقیقه بیحرکترها ماند، سپس در سکوت دستانش را پایین آورد.مدرن چهرهاش بیحالت ماند، اما چشمانش ناگهان بهشدت بیروح شد.
گروهبان گِر کهدوید چیزی حس کرده بود،مدرن گلویش را صاف کرد.
«قربان؟ چی شده؟»
سروان با آن چشمانِعجیبوغریبِ بیروح نگاهش کرد؛ نگاهی کهزحمت سرباز را به لرزه انداخت.
چی شده...
سانی اینکاروان سؤال را درزود ذهنش تکرار کرد.
چیزی که دیدهرهبرشان بود... دیواری ازخود برفِ چرخان نبود.
بلکه موجودی مخوف بود که به ترکیبی از خفاش ونداد زالو شباهت داشت؛ با بالهای چرمی، گردنی دراز و سریدوچشمی که انگار فقط یک آروارهٔ گرد، گوشتی و غولپیکر بود.
در واقع، هزاران ودست هزاران و هزاران جانوررها از آنها را دید.
پردهٔ غبارآلودی که آسمان را پوشانده بود، ناشی از بازگشتِ کولاکنمیکرد نبود. گلهای از پلیدهای پرنده بود که آنقدر وسعت داشت کهشرق از دور شبیه به جبههٔ توفانیِ در حالِ حرکت به نظر میرسید.
آن گلهٔ پهناور ازعادت پلیدهای هولناک داشت بهسرعتنداد به سمتِ آنها حرکت میکرد.
ناگهان دهانِ سانی بهشدت خشک شد. نگاهی به کاروانی انداختنداد که در امتدادِ جادهٔ باریک کشیده شده بود؛ چند ماشیندوچشمی که به خاطرِ نفربرِ خراب، راهشان برای حرکت بسته شده بود.
«...قربان؟»
صدای مضطربِ گروهبان گِر توجهش را جلبمدرن کرد. سانی خودش را مجبور کرد روی آنپرت تمرکز کند و ذهنش را به واقعیت برگرداند.
مُرده، مُرده... همهشون مُردن...
دوربین را به سمتِ گِر پرتعادت کرد، تمامِ افکارِ غیرضروری را ازحدس ذهنش بیرون ریخت و دستوری صادر کرد:
«این آدما رو بیار بیرون وآنها سوارِ نفربرِ بهداری کن. هرچه سریعتردوید انجامش بده... نه، سریعتر از اون.»
گِر پلک زد.
«نفربرِ بهداری؟ اما...»
سانی میانِدیگر حرفش پریدعجیبوغریبِ و غرید:
«همین الان!»
سرباز جا خورد. این اولینزود باری بود که صدای فریادِجرئت سروانِ همیشه خونسرد را میشنید...
گِر که فهمیده بودعادت اتفاقِ بسیار بدی افتاده،نداد به سمتِ نفربرِ ازکارافتاده دوید.
«...بجنبین، بجنبین، بجنبین!»
چند دقیقه بعد، پناهندگانِ وحشتزده با شتاب سوارِ ماشینِ بهداریجرئت میشدند. سربازها به اینسو و آنسو میدویدند و خود را برایبُرد حرکتی سریع آماده میکردند. نامنظمها هم داشتند برای نبرد آماده میشدند.
سانی در میانِرهبرشان این بلبشو ایستادهخود بود و دستور میداد.
«مهماتِ سمی رو فوراً پر کنین، همهش رو. ذخایر رو کامل خالی کنین. هر بارِ غیرضروریایمکث رو بندازین بیرون، تا جایی که میتونیم باید سرعت داشته باشیم. سامارا! سه دقیقه وقت داریاستانداردِ تا جایی که میتونی گلوله شارژ کنی. لاستر... کرگدن رو برای یه یورشِ تمامعیار آماده کن...»
«عمراً بتونیم فرارپتوهایی کنیم... هیچ شانسیآنها نیست... مطلقاً هیچی...»
گلهٔ عظیمِ پلیدهای پرنده با سرعتِ سرسامآوری پیش میآمد. کاروان هرگز نمیتوانست از دستشان فرار کند، حتی اگر در جادهایچشمانش هموار و سالم پیش میرفتند. البته، جنگیدن با آنها هم اصلاً مطرح نبود. اگر آن موجوداتِ هولناک بر سرِ کاروانتکتکِ فرود میآمدند، همه در عرضِ چند ثانیه بلعیده میشدند. سانی شاید میتوانست با تبدیل شدن به سایه زنده بماند، اما بقیه...
همه به طرزِ فجیعی میمردند.
و با این حال...
گله انگار از شرق به غرب در حرکت بود، در حالیکاروان که کاروان به سمتِ شمال میرفت. اگر با معجزهای میتوانستند ازنزدیک مسیرِ پلیدها بگریزند... شاید هنوز هم کورسوی امیدی برایشان باقی بود.
شاید حتی پناهگاهی در مسیرشانزود بود؛ پناهگاهی که سانی وقتِجرئت تدوینِ نقشه از قلم انداخته بود.
در هر صورت، نمیتوانست به همین سادگی تسلیم شود. هرچقدر همبزند که احتمالش کم بود، به این مردم دین داشت که برایالبته نجاتشان تلاش کند. هرچه بود، آنها را تحتِ فرمانِ خودش گرفته بود.
آنها مسئولیتِ او بودند.
«بجنبین!»
سرانجام، غیرنظامیها از نفربرِخیلی ازکارافتاده تخلیه شدند. گروهبانبرگشت گِر دواندوان پیشِ سانی آمد.
«انجام شد! سروان، میخواین با...»
پیش از آنکه بتواند جملهاش را تمام کند، سانی سپرِ جلویدلیلش ماشینِ عظیم را گرفت، عضلاتش را کمی سفت کرد و بعدتکان با دستِ خالی آن را از لبهٔ جاده به پایین انداخت.
نفربر با صدای برخوردِ مهیبی به اعماقِ درهٔرها تاریک سقوط کرد. آنقدر سنگین بود که جادهٔمدرن زیرِ پایشان از نیروی شدیدِ اولین برخورد لرزید.
سانی نگاهیکاروان به سربازِخیلی مبهوت انداخت.
«همه رو سواررهبرشان کنین و موتورها روزحمت روشن کنین. عجله کنین!»
همه که به سمتِ ماشینهایشان دویدند، سانی از میانِزحمت سایهها گذشت و داخلِ کرگدن ظاهر شد. نگاهی بهاسمش پروفسور اوبل و بث انداخت، لحظهای مکث کرد و گفت:
«خودتون رو محکمپتوهایی ببندین. مسیرِ پردستاندازیآنها در پیش داریم.»
بیهیچ سؤالیکاروان حرفش راخیلی گوش کردند.
چون بیشترِ نامنظمها مأمورِ محافظت از نفربرهای غیرنظامی شده بودند، تنها شخصِبله دیگر در آنجا لاستر بود. او از قبل روی صندلیِ راننده نشسته بودداریم و آمادگی داشت تا با دستورِ سانی نفربرِ زرهی را به حرکت درآورد.
سانی اودیگر را زیادعجیبوغریبِ منتظر نگذاشت.
«منتظرِ چی هستی؟ برو!»
کرگدن با شتاب به جلو پرید و در حالی که برفها راهیولا میشکافت، راه را برای بقیهٔ ماشینها باز کرد. کاروان هم به دنبالشتصویر راه افتاد و با سرعتی دیوانهوار در جادهٔ کوهستانی به حرکت درآمدند...
اما این سرعت کافی نبود.
...روی سقفِ نفربرِ زرهی، قدیس بهراحتی تعادلش راخود حفظ کرده بود. آنجا مثلِ مجسمهای ایستاده بودمکث و بهآرامی سرش را به سمتِ شرق چرخاند.
سپس، دیوِ کمحرف لحظهایدست درنگ کرد و بیصدارها کمانش را بالا آورد.