---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 766: تاریخ‌سازی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 766: تاریخ‌سازی

0

از قرار معلوم، نفیس گذرگاهی‌نمی‌کنه​ پیدا نکرده بود تا از عالمِ‌اما​ رؤیا فرار کند و بیدار شود.

در عوض، پس از دو سالِ طولانی تنهایی و‌اهمیتی​ نبردهای بی‌امان برای بقا، بذرِ کابوسی یافته و آزمونِ‌توخالی​ دومِ طلسم را در جایگاهِ یک خفته فتح کرده بود.

به‌تنهایی این‌آسانی​ کار را‌شمارِ​ کرده بود.

دست‌کم این تنها راهی بود که‌هیچی​ سانی می‌توانست رون‌هایی را که به‌چطوری​ آن‌ها خیره مانده بود، توجیه کند.

عروج‌یافته.

«غیرممکنه.»

زنده بیرون آمدن از کابوسِ دوم، حتی برای دسته‌ای از بیدارشدگانِ آماده هم‌چطور​ کارِ آسانی نبود. شمارِ کسانی که در این راه جان می‌دادند، از آنان‌فاسد‌شده​ که پیروز برمی‌گشتند بیشتر بود. چطور یک خفتهٔ تنها می‌توانست چنین کاری کند؟

پیش از‌غلیظ‌تر​ آن هیچ‌کس‌مهم​ چنین نکرده بود.

با این حال... هیچ‌هیچی​ خفته‌ای هم تا به‌اهمیت​ حال تایرنت نشده بود.

هیچ خفته‌ای زنده از‌اهمیت​ نبرد با وحشتی فاسد‌شده‌مسئله​ از اعماق نگریخته بود.

هیچ خفته‌ای‌آسانی​ یک ترورِ سقوط‌کرده‌کسانی​ را نکشته بود.

نفیس از مدت‌ها پیش ثابت کرده بود که‌اینه​ در انجامِ کارهای غیرممکن مهارت دارد. چرا سانی از‌داشت​ اینکه او دوباره چنین کرده، این‌قدر جا خورده بود؟

نه، جا‌مهم​ نخورده بود.‌هیچی​ او... پریشان بود.

احساسی ژرف و ناآرام در سینه‌اش جا خوش‌مسئله​ کرد که چهره‌اش را در هم کشید و‌ساده​ چشمانش را تاریک کرد. انگار سایه‌های اطرافش غلیظ‌تر می‌شدند.

«...مهم نیست. این هیچی رو‌کسانی​ عوض نمی‌کنه. مهم اینه که‌پیروز​ برگشته. کی اهمیت میده چطوری برگشته؟»

اما مهم بود. برای او، این مسئله اهمیتی حیاتی داشت. وسواسش برای اینکه از نفیس قوی‌تر‌حیاتی​ شود، از روی غروری ساده یا تکبری توخالی نبود. شاید کسی دیگر فقط برای شیرینیِ قدرت وسوسه‌دنبالش​ می‌شد به دنبالش برود، اما برای سانی، چیزی جز قوی‌ترین بودن یک تهدیدِ وجودی به شمار می‌آمد.

همان‌طور که در سکوتی بهت‌زده نشسته بود، صدای قدم‌هایی شتابان در نزدیکی‌اش پیچید. سانی سر بلند کرد و افی را دید که‌توخالی​ داشت راهش را از میانِ جمعیت باز می‌کرد. او از به کار گرفتنِ قدرتِ شگرفش ابایی نداشت، برای همین مردم چاره‌ای نداشتند‌صدای​ جز اینکه کنار بروند. حتی مربی راک که ده دقیقه پیش پیدایش شده بود هم مجبور شد محترمانه راه را باز کند.

...آن مردِ درشت‌هیکل کسی بود که نفیس را به عالمِ رؤیا‌داشت​ فرستاده بود. جای تعجب نداشت که همه‌چیز را رها کرده تا‌فقط​ بیاید و با بقیه منتظر بماند. سانی کمی تحت‌تأثیر قرار گرفت.

شکارچی بالاخره به آن‌ها‌شمارِ​ رسید، لحظه‌ای خشکش زد و‌آنان​ سپس با صدایی گرفته پرسید:

«سانی، کاسی! راسته؟ شاهزاده برگشته؟»

سانی کمی نگاهش‌نیست​ کرد و بعد‌اینه​ فقط سر تکان داد.

«آره. من... با‌برگشته​ دو تا دستای‌چطوری​ خودم سپردمش دستِ درمانگرا.»

افی تا چند ثانیه تکان نخورد. سپس،‌جان​ لبخندِ گشادی روی صورتش نقش بست. انگار چیزی‌چنین​ نمانده بود دوباره شروع به زوزه کشیدن کند.

«ایول! یه ذره هم شک نداشتم!‌هیچی​ هیچ موجودِ کابوسی وجود نداره که‌چطوری​ بتونه اون روانیِ نازپرورده رو زمین بزنه!»

سانی هم که از‌هیچی​ شادیِ او به وجد آمده‌میده​ بود، بی‌اختیار لبخندِ محوی زد.

طولی نکشید که کای هم از راه رسید. معمولاً‌اهمیتی​ حضورش غوغایی به پا می‌کرد، اما در آن لحظه،‌توخالی​ هیچ‌کس به آن ستارهٔ محبوبِ سابق توجهی نشان نمی‌داد.

وقتی تأیید را دریافت کرد، حالتی از آسودگیِ عمیق‌آنان​ در چهرهٔ زیبای مردِ جوان پدیدار شد. کای کمی تلوتلو‌حال​ خورد و بعد به دیوار تکیه داد تا سرپا بماند.

«خدایان... شکرِ خدایان...»

سانی متوجه نشده بود، اما دوستش لابد تمامِ این مدت خودش را بابتِ جا گذاشتنِ نفیس سرزنش می‌کرد. برای‌غروری​ این دنیای پست، بیش از حد آدمِ درستی بود و تازه به حسِ گمراه‌کننده‌ای از شرافت هم مبتلا بود.‌شمار​ این فکر که به لطفِ فداکاریِ کسِ دیگری از دوزخِ ساحلِ فراموش‌شده گریخته بود، لابد فشارِ زیادی به او می‌آورد.

هر چهار نفرشان کنارِ هم جمع شدند و منتظر ماندند. سانی در‌وسواسش​ سکوت چهرهٔ دوستانش را از نظر گذراند؛ شادی و آسودگیِ خالصی در‌قدرت​ چهره‌شان موج می‌زد. بعضی‌ها... به‌خصوص کای... انگار در آستانهٔ احساساتی شدن بودند.

برخلافِ او، دلیلی نداشتند که‌کسانی​ دربارهٔ بازگشتِ ستارهٔ دگرگون حسِ‌پیروز​ دوگانه و عجیبی داشته باشند.

با نگاه به آن‌ها، سانی‌نیست​ هم تصمیم گرفت بخشِ تاریک‌ترِ‌اهمیت​ ذهنش را کمی نادیده بگیرد.

هر اتفاقی که می‌افتاد، باید همان موقع با آن روبه‌رو‌چطوری​ می‌شد. اگر برای برده نشدن باید می‌مرد، می‌مرد. اگر برای‌ساده​ آزاد ماندن باید می‌کشت... آن هم دور از ذهن نبود.

اما فعلاً تصمیم گرفت‌اهمیت​ فقط در این لحظهٔ کمیابِ‌اهمیتی​ شادی با دوستانش شریک شود.

هر چه‌آسانی​ بود، بنیان‌گذارِ‌شمارِ​ دسته‌شان برگشته بود.

طولی نکشید که درهای زرهی سرانجام‌هیچی​ باز شدند و یکی از شفاگرانِ بیدارشدهٔ‌اما​ شاغل در آکادمی از آن بیرون آمد.

همهٔ کسانی که در سالنِ انتظار جمع شده بودند، نفس‌چطوری​ در سینه حبس کردند. حتی مورگانِ دلاوری هم نگاهش را‌ساده​ از رابطش گرفت و جرقه‌های عجیبی در چشمانِ شنگرفش روشن شد.

یکی از مأمورانِ‌برگشته​ حکومت نتوانست خودش را‌اما​ نگه دارد و پرسید:

«حالش... حالش‌آسانی​ چطوره؟ بانو ستارهٔ‌کسانی​ دگرگون واقعاً برگشته؟»

شفاگر لحظه‌ای مکث‌می‌شدند​ کرد و بعد‌هیچی​ سر تکان داد.

«برگشته. وضعیتِ جسمی‌اش خوبه... در واقع بهتر‌برگشته​ از خوب. عالیه. در موردِ وضعیتِ روانی‌اش،‌حیاتی​ وقتی بیدار بشه می‌فهمیم. بانو نفیس الان خوابه.»

کسی از‌اینه​ میانِ جمعیت‌اهمیت​ بی‌درنگ گفت:

«خواب؟ منظورتون‌آسانی​ اینه که برگشته‌کسانی​ به عالمِ رؤیا؟!»

شفاگر مکثی کرد‌می‌شدند​ و بعد آرام‌هیچی​ سر تکان داد.

«نه. به نظر‌نیست​ می‌رسه بانو نفیس...‌اینه​ عروج‌یافته. پس صرفاً خوابیده.»

برای لحظه‌ای، انگار‌برگشته​ جمعیت توانِ حرف زدن‌اما​ را از دست داد.

و بعد،‌آسانی​ محشری به‌شمارِ​ پا شد.

با وجودِ تلاش‌های حکومت برای زمان خریدن و‌اینه​ کنترلِ اوضاع، تنها در عرضِ چند دقیقه، خبرِ‌حیاتی​ باورنکردنیِ بازگشتِ ستارهٔ دگرگون در سراسرِ شبکه پخش شد.

کمی بعد، شایعهٔ بمبِ دیگری‌نمی‌کنه​ پخش شد که ادعا می‌کرد‌چطوری​ او حالا یک استاد است.

به همین سادگی، تمامِ بشریت فهمید که نفیس از خاندانِ شعلهٔ جاودان، از نوادگانِ دو پیشگامِ افسانه‌ای‌تکبری​ و قهرمانِ نامدارِ ساحلِ فراموش‌شده، به نخستین انسانی در تاریخ تبدیل شده که کابوسِ دوم را در‌شمار​ مقامِ خفته فتح کرده، بدین ترتیب از رتبه‌ها جهیده و صحیح و سالم به جهانِ بیداری بازگشته است.

شهرتِ پرآوازه و جایگاهِ‌شمارِ​ والای او در دم‌می‌دادند​ تا خورشید اوج گرفت.

در حالی که نفیس خوابیده‌نیست​ بود، بازگشتش داشت موج‌های عظیمی‌اهمیت​ در ذهنیتِ میلیون‌ها نفر ایجاد می‌کرد.

جلوی آکادمیِ بیدارشدگان، صد‌هیچی​ هزار شمع با وجودِ‌اهمیت​ بارشِ برف همچنان می‌سوختند.

...و در پرتوِ‌برگشته​ شعله‌هایشان، صد هزار‌چطوری​ سایه روی زمین می‌رقصیدند.

ناولها | novelha.net