چپتر 694: قطعهٔ کلیدی
0پیشتر در کولوسئومِ سرخ، سانی وقتِ طاقتفرسایی راتلاش صرفِ به یاد آوردن و مقایسهٔ بافتِ خاطرههاینداشت مختلف کرده بود تا بفهمد چه وجه اشتراکی دارند.
در ذهنِ او، تمامِ خاطرهها سه ویژگیِ مشترککارکردش داشتند: قابلیتِ احضار و مرخص شدن، قابلیتِ ترمیمِ خودزیبا در زمانِ مرخص بودن، و پیوند با روحِ کاربر.
با تشخیصِ این سه بخشِ مشترک در الگوهای بافت، گمان میکرد یاد گرفتهبودند است چطور این سادهترین افسونها را بازتولید کند؛ دستکم تا جایی که توانست الگویقدرتی سادهای بسازد که اجازه میداد یک شیء مرخص شود و از جوهر احضار گردد.
...با این حال، ویژگیِ چهارمی هم بودلحظه که تمامِ خاطرهها در آن مشترک بودند؛دهد چیزی که به آن فکر نکرده بود.
همهٔ خاطرهها نام داشتند.
من یه احمقم... عجب احمقی...
از بینِ همهٔ آدمها، او باید میدانست نامهاشود چه قدرتی دارند؛ با توجه به اینکه نامِنکرده راستینِ خودش عملاً کلیدِ مهارِ مطلقِ او بود.
سانی از میانِ سایههایی که در اتاقش لانه کرده بودند بیرون آمد، روی تخت افتاد و زنگولهٔالگو نقرهای را احضار کرد؛ خاطرهای که بیش از همه با آن آشنا بود. ساعتهای بیشماری را صرفِاثیری مطالعهٔ بافتِ آن و تلاش برای درکِ اسرارِ کارکردش کرده بود... که تا الان فایدهٔ چندانی نداشت.
به زیرِ سطحِ زنگولهٔ کوچک که خیره شد،تلاش الگوی زیبا و پیچیدهٔ رشتههای اثیریِ درونش رانداشت دید، با تکشرارهای که در میانِ آن کمسو میدرخشید.
تا آن لحظه، سانی توانسته بود بخشهایی ازکارکردش بافت را که مسئولِ تمامِ ویژگیهای منحصربهفردِ آنخیره بودند تشخیص دهد... یا دستکم اینطور فکر میکرد.
سه بخش از الگو همانهایی بود که در کولوسئومِ سرخ یاد گرفته بود، و مابقیِ آن، تنهاهمهٔ افسونِ زنگوله بود. با این حال، با وجودِ شناختِ تمامِ بخشها، سانی هرگز نتوانست از کلِ بافتکلیدِ سردرآورد... انگار چیزی کم بود و تمامِ تلاشهایش را برای درکِ منطق و پیوندهای رشتههای اثیری بیفایده میکرد.
یه عنصرِ دیگه هم هست... زنگولهٔ نقرهای فقط یه افسون داره،ویژگیهای اما یه اسم هم داره... اسمی که اون رو از هر خاطرهٔوجودِ دیگهای متمایز میکنه، و اینطوری باعث میشه بتونه وجود داشته باشه... یهجورایی.
سانی مدتِ درازی به بخشی از بافت که گمان میکرد نمایانگرِ افسون است خیره ماند، سپس خاطرهٔ دیگری راکوچک احضار کرد و به بررسیِ آن هم پرداخت. جدا کردنِ یک بخشِ کاملاً منحصربهفردِ بافت از بخشِ کاملاً منحصربهفردِ دیگر،بخش در ابتدا ناممکن به نظر میرسید... هر چه بود، او هیچچیز نداشت که بتواند از آن بهعنوانِ مرجع استفاده کند.
اما چیزیبیشماری حتی بهترتلاش از آن داشت.
استعدادِ ذاتیِ بافندگی که از دیمونِ تقدیر به ارثجوهر برده بود... همان ویژگیای که نوکتیس گفته بود امیدنام در جادوی رونی، بهعنوانِ خالقِ آن، از آن بهرهمند است.
البته سانی بافنده نبود. اما بهخاطرِ پیوندش با آن دیمونِ مرموز، میتوانست هدفِ عناصرِ بافتِ طلسم را بهطورِ شهودیمابقیِ حس کند. این استعداد عملاً در خونش بود. حالا سانی فقط باید... تکتکِ رشتههای تشکیلدهندهٔ این الگوی وسیع راهست بهدقت بررسی میکرد و تشخیص میداد کدامیک برای ایجادِ صدا تعبیه شدهاند، و کدامیک هیچ هدفِ مشخصی برای او ندارند.
بخشهایی که چیزیهمه دربارهشان نمیدانست، بایدبیشماری ربطی به نام میداشتند.
...ساعتها گذشت و طولی نکشید که هوا تاریک شد. سانی بیآنکهچندانی به یادِ شکارِ شبانهاش باشد، همچنان به زنگولهٔ نقرهایِ کوچک خیرهدید مانده بود. تا اینکه جایی در نیمهشب، ناگهان چشمانش گشاد شد.
اونجا... همینه؟ آره! میبینمش!
سرانجام توانسته بود بخشی از بافت را جدا کند که هیچ ربطی بهتشخیص سه افسونِ همگانی نداشت، اما به نظر نمیرسید به کاربردِ اصلیِ زنگوله همهرگز مربوط باشد؛ یعنی تولیدِ صدای زنگی که از کیلومترها دورتر به گوش میرسید.
این... این باید همان بخشی از بافتِ طلسم میبودبرای که نامِ خاطره را تعریف میکرد. چنین الگوی پهناور وکوچک پیچیدهای از رشتههای اثیری، همه برای بیانِ دو کلمهٔ ساده...
زنگولهٔ نقرهای.
بهمحض اینکه سانی در ذهنش این دو کلمه را به الگو پیوند داد، اتفاقِچیزی عجیبی افتاد. بافتِ زنگولهٔ نقرهای تغییری نکرد، اما سانی ناگهان آن را جورِ دیگریتوجه دید. انگار کلِ بافت جلوی چشمانش کاملاً دگرگون شد، بیآنکه کوچکترین تغییری کرده باشد.
بخشهای پراکنده ناگهان هماهنگ و پیوسته به نظرتوانسته میرسیدند. ساختارِ آشفته و بیمعنای بافت حالا منطقی عجیبالگو و مرموز، اما ظریف و انکارناپذیر در خود داشت.
مبهوت مانده بود.
چطور... چطور اینو ندیدم؟
الگو ناگهان برایش بسیار روشنتر و تشخیصِ آن بسیار آسانتر شده بود.چهارمی در میانِ آن، نامِ زنگولهٔ نقرهای در تاروپودِ این رشتههای اثیری تنیدهباید شده بود و همچون پلی، تمامِ اجزا را به هم پیوند میداد.
...عجیب نیست هر خاطرهای کهکمسو خواستم دستکاری کنم فروپاشید. مهمترین چیزویژگیهای رو از قلم انداخته بودم، لعنتی!
سانی با چشمانی گشاد به بررسیِبیشماری بافتِ زنگولهٔ نقرهای پرداخت و بخشهایکارکردش آشنایش را با نگاهی تازه دید.
...اما کمیبیشماری بعد، اخمِ کمرنگیبرای بر چهرهاش نشست.
وایسا... اون چیه؟
حالا که کلِ منطقِ نهفته در الگو — یا بهتر بود بگوید، منطقِتشخیص ساختارِ پایهاش — را میدید، میتوانست عنصری را هم ببیند که با درکش بیگانهنتوانست بود. در این مرحله دیگر هیچ بخشی از این بافت نباید برایش ناشناخته میماند.
اما یکبیش بخشِ ناشناختهآشنا وجود داشت.
فراتر از آن، این بخش از بافت پهناور و بهشدت پیچیده بود و درستسطحِ مانندِ نامِ خاطره، جزئی جداییناپذیر از کلِ ساختارش به شمار میرفت. در نگاهِ اول بهسختیمسئولِ به چشم میآمد، اما اگر کسی میدانست باید دنبالِ چه بگردد، نادیدهگرفتنش تقریباً غیرممکن بود.
هاه... خیلی قشنگه...سادهای ولی آخه اینمیداد دیگه چه وضعشه؟
اخم کرد و بعد نگاهی بهمیدرخشید آن یکی خاطره انداخت؛ میخواست بافتشمنحصربهفردِ را با زنگولهٔ نقرهای مقایسه کند.
در کمالِ تعجبِ سانی، آن الگوی نهفتهٔمطالعهٔ پهناور و زیبا آنجا هم وجود داشت وچندانی حضورش به همان اندازه عجیب و توجیهناپذیر بود.
ناگهان مضطرب شد. تمامِ خاطرههایش را یکیاسرارِ پس از دیگری احضار کرد تا بررسیشان کند...کوچک و آن الگوی مرموز را در همهجا یافت!
آخه این چه وضعشه؟!
سانی هیچ ایدهای نداشت. حتی شهودش هم خاموش بود و هیچ سرنخی دربارهٔ کاربردِ این بافتِ پنهانِ همیشگی به اوتنها نمیداد. تنها سرنخی که یافت، این بود که بخشی از آن شباهتِ دوری به بافتِ تکهٔ مهتاب داشت و ساختارِافسون کلیاش کمی شبیه به نامِ زنگولهٔ نقرهای بود. با این حال، آن الگوی مرموز بهشکلی قیاسناپذیر پهناورتر و... ژرفتر بود.
اخم کرد و بعدآشنا ناگهان با حالتی متعجبتلاش سرش را کج کرد.
«مهتاب... نور...»
سانی دوباره نگاهیسادهای به بافت انداختمیداد و خشکش زد.
«...گمشده از نور؟»