چپتر 1757: کوههای تهی
0سانی تا همین چند وقت پیش احساسِ جسارت میکرد. تعالی قدرتش را بهشدت افزایش داده بود و تجدیدِ دیدار با مار، سایهٔ ترسناکِمیکردند دیگری به سپاهِ تاریکش افزود. او به اعماقِ تاریکِ اقیانوسهای زمین زده بود، مانند دروگرِ مرگ راهش را در مرکزِ قطبِ جنوب بادهد کشتار باز کرده بود، جانورِ زمستان را کشته بود و چنان از جزایرِ زنجیری عبور کرده بود که گویی در پارکی قدم میزند.
قدرتش به سرشفراتر زده بود و فکرقدرت میکرد واقعاً قوی است.
...کوههای تهی اینارادههای خیالِ باطل راشکل از سرش پراند.
سرگردان در پهنهٔ بیپایانِ مهِ روان و گمشدهگمشده میانِ قلههای دندانهدار، سانی به یاد آورد کههستی در تصویرِ بزرگِ هستی چقدر ضعیف و ناچیز است.
افی زمانی گفته بود که عالمِ رؤیاکینهٔ بهشتی تاریک است... اما تا جایی که بهاعظم سانی مربوط میشد، بیشتر شبیه به جهنم بود.
با این حال، اگر مناطقِ فتحشدهٔ عالمِ رؤیا جهنم بودند، کوههای تهی ورطهای عمیقتر و بسیاراعظم هولناکتر بود. وحشتهایی که در اینجا سکونت داشتند فراتر از هر منطقی بودند؛ غیرقابلفهم و غیرقابلتوصیف،عظیم و این قدرت را داشتند که با کینهٔ مورمورکنندهٔ ارادههای بیگانهشان، جهان را از نو شکل دهند.
پلیدهای اعظم، و حتی نفرینشدهها... سانی گهگاهدهند اشکالِ عجیبوغریبشان را میدید که در مهعجیبوغریبشان حرکت میکردند و لرزه بر اندامش میانداختند.
گاهی شبحِ مبهمِ موجودی عظیم که در هالهای از مه پیچیده شده بود، از کنارِ مخفیگاهش میگذشت. گاهی تمامِناچیز یک بخش از کوه جان میگرفت و کنار میرفت تا نشان دهد شاخکِ غولپیکری بوده که دورِ قلهٔ سربهفلککشیدهبودند پیچیده شده است. گاهی صداهای وهمآلودی میشنید که در مه میپیچید و حس میکرد ذهنش دارد توسطِ آنها بلعیده میشود.
اگر ردای عقیقی نبود که مقاومتِ بالایی درمورمورکنندهٔ برابرِ حملاتِ روح و ذهن به او میبخشید،حتی همان فریادهای وهمآلود بهتنهایی برای کشتنش کافی بود.
هرچه بود، اینجا سرزمینِ مرگ بود. بیدلیلقدرت نبود که انسانها چنین مناطقی را «مناطقِ مرگ»پلیدهای نامیده بودند؛ اینجا هیچ جایی برای فانیان نبود.
...با اینمورمورکنندهٔ حال، سانیبیگانهشان اینجا بود.
شاید وحشتِ کوههای تهی او را متواضع کرده بود، اما مانعش نشدهیاد بود. حتی اگر آنقدر قدرتمند نبود که با موجوداتِ ساکنِ مه روبهرورؤیا شود، آنقدر قوی و چارهاندیش بود که از دستشان جان به در ببرد.
با گذشتِ زمان، یاد گرفت بهتر در برابرِ کششِ ارادهفرسایِ نیستی مقاومت کند. هنوز هم به او فشار میآورد، اماعجیبوغریبشان ایستادگی در برابرِ فروپاشیِ خویشتن رفتهرفته به یک عادت تبدیل شده بود. مخفیانه حرکت میکرد و از دیدرس دور میماند،کوه مراقب بود توجهِ موجوداتِ کابوسِ اعظم را جلب نکند، و با کوچکترین شکی مبنی بر نزدیک بودنِ یک نفرینشده، عقب مینشست.
البته همیشهداشتند هم نمیتوانستمنطقی فرار کند.
با گذشتِ ماهها، سانی چند بار نتوانست از توجهِ پلیدهای قدرتمند فرار کند.اشکالِ مسیریابی در مه دشوار بود و حواسش مختل شده بود... حواسِ آنها هم همینطورپیچیده بود، اما این صرفاً بدان معنا بود که خیلی چیزها به شانس بستگی داشت.
و سانیپراند چیزی بهپهنهٔ نامِ شانس نداشت.
وقتی مجبور به مبارزه میشد، نبردها مورمورکننده بودند. سنگِ سیاه خرد میشد و مه از نیروهای خشمگینینفرینشدهها که مبارزان آزاد میکردند به جوش میآمد؛ سانی باید تمامِ توانش را میگذاشت تا صرفاً زنده بماند، مرزهایکنارِ مطلقِ قدرتِ متعالیاش را میآزمود و از ذرهذرهٔ مکری که در ذهنِ فریبکارش لانه کرده بود بهره میبرد.
گاهی دشمن رافراتر میکشت. گاهی حملهشان راقدرت دفع میکرد و میگریخت.
گاهی آنقدر به آنها آسیبجهان میزد که ارادهشان متزلزل شود، ونفرینشدهها میگذاشت مه کار را تمام کند.
...بهشکلِ عجیبی کارراهانداز بود. سانی برخلافِ موجوداتِ کابوس هرگز تسلیمِ نیستی نمیشد؛یاد مهم نبود چقدر آسیب میدید، گوشتش چقدر وحشتناک پارهپاره میشد و چقدررؤیا در عذاب بود، اراده و میلش به وجود داشتن هرگز متزلزل نمیشد.
به نظر میرسید این مزیتی بود که انسانها نسبت به موجوداتِجهان پلیدِ تباهی داشتند. پلیدها از همان ابتدا هرگز حسِ قدرتمندی ازحرکت خویشتن نداشتند، در حالی که انسانها به فردگراییِ بالای خود میبالیدند.
سانی هرگز فکر نمیکرد زمانی برسدغیرقابلتوصیف که تنها دشمنانش موجوداتِ کابوسِ اعظم باشند،شکل اما حالا آن زمان فرا رسیده بود.
کوههای تهی پناهگاهی طبیعی برای هولناکترینِ موجودات بود. هرچهاعظم بود، تنها کسانی میتوانستند در اینجا زنده بمانند کهلرزه ارادهشان برای وجود داشتن در نیستی بهقدرِ کافی قوی بود...
به نظر میرسیدسرگردان سانی هم یکیمهِ از همین موجودات است.
ماهها در دامنههای شیبدارِ سنگِ سیاه سرگردان بود، سرسختانه به دنبالِ مسیرهای امنتر میگشت و وقتی بدنش بهگهگاه استراحت نیاز داشت در غارهای کمعمق پناه میگرفت. محاصره شدن توسطِ دشمنانِ وحشتناکی که بسیار قدرتمندتر از اومخفیگاهش بودند و پنهان شدن از آنها مثلِ یک حشرهٔ کوچک برای زنده ماندن... آه، کمی حسِ نوستالژیک داشت.
سانی احساس میکرد به همان اندازهٔ دورانِ ساحلِ فراموششده کوچک و ناتوان است. امادهند در عین حال، ذهنش به همان اندازه شفاف بود. فقط باید با استفاده از تمامِشبحِ ابزارهای ممکن زنده میماند؛ فقط مرگ و زندگی وجود داشت، و هیچچیز این میان نبود.
درست مانندِ ساحلِارادههای فراموششده، هرچه بیشترشکل زنده میماند، قویتر میشد.
نبرد با موجودِ کابوسِ اعظم در مهِ روان، درست به اندازهٔ هزارتوی سرخ و شهرِ تاریک درچقدر دورانِ خفتگیاش، بوتهٔ آزمایشی بیرحمانه بود. رفتهرفته داشت قدرتِ خودش را پیدا میکرد و یاد میگرفت چطور توانِاگر عظیمِ یک متعالی را به کار بگیرد. همچنین تجربهٔ وحشتناکی از رویارویی با چنین موجوداتی به دست میآورد.
با هر پلیدِ مخوفی که به دستش از پای درمیآمد، سانی یاد میگرفت چطور پلیدِ بعدیحتی را بهتر بکشد. و با هر پلیدی که موفق میشد از دستش بگریزد، یاد میگرفت چطور ازپیچیده بعدی بهتر فرار کند. مبارزه با حریفانی قویتر از خودش... این بهترین راه برای رشد کردن بود.
...البته اینجا در کوههای تهی همهچیز فقط نبرد نبود. در واقع، سانی بیشترِشکل وقتش را به پنهان شدن و خزیدنِ دزدکی میانِ قلههای دندانهدار میگذراند. بیشترِاندامش مواقع مضطرب و در حالِ آمادهباش بود، اما گاهی هم بهشدت حوصلهاش سر میرفت.
زمانهای طولانی پیش میآمد که مجبور میشد در غاری پناه بگیرد یا در آغوشِ تاریکِ سایههاحرکت پنهان شود و منتظر بماند تا خطر بگذرد. سانی خودش را با کار روی پروژهای کهتمامِ در مقبرهٔ آریل شروع کرده بود سرگرم میکرد؛ تلاش برای تبدیلِ صندوقِ حریص به یک پژواک.
پیشرفتِ پیوستهای داشت و آرامآرام یاد میگرفت چطور آن خاطرهٔ خاص را به ظرفی برای سایهٔ مقلدِ گزنده تبدیل کند.افی حالا که سانی کمکِ طلسمِ کابوس را از دست داده بود، مطمئن نبود که اصلاً بتواند این تبدیل را انجامعمیقتر دهد... اما همچنان میخواست تلاشش را بکند، چون میدانست به همین دلیل دیگر هیچ پژواکِ تازهای به دست نخواهد آورد.
مبارزه با موجوداتِ کابوسِ قدرتمند فراتر از هیجانانگیزمورمورکنندهٔ بود، اما از نظر سرگرمی به کمی تنوعحتی نیاز داشت. بافندگی تنوعِ خوبی به این روند میداد.
البته... موجوداتِ کابوسفراتر تنها هستیهایی نبودند کهقدرت در مه سکونت داشتند.
دیگرانی هم بودند.
سانی تازه بعد از ترکِ حاشیهٔ کوههای تهی و پیشرویقلههای به اعماقِ گسترهٔ وسیعِ این منطقهٔ مرگبار، با موجوداتِ نیستیافی روبهرو شده بود. اولین رویاروییاش نزدیک بود به آخرینش تبدیل شود.
نجوای صداهای مدتها فراموششده، پژواکِ نالههای مدتها خاموششده... از هر طرف او را احاطه کرده بودند و درگهگاه مه شناور بودند. سانی چشمانش را محکم بسته بود، در سایهها پنهان شده بود و دعا میکرد کهمخفیگاهش آن هستیِ وهمآور بدونِ متوجه شدنِ او از آنجا بگذرد. بهنحوی میدانست که اگر آن را ببیند، زنده نمیماند.
یا دستکم «خود»ش زنده نمیماند — چهقدرت کسی میدانست، شاید در پیِ او شش سایهٔپلیدهای تنها باقی میماندند تا در جهان سرگردان شوند.
سرانجام، نجواهامورمورکنندهٔ دور شدند وجهان از بین رفتند.
هرچه سانی بیشتر در مه پیش میرفت، با تعدادِ بیشتری از این موجودات روبهرو میشد. هرگز به آنها خیره نشدهافی بود، برای همین حتی نمیدانست چه شکلی هستند، یا اصلاً شکلی دارند یا نه. میتوانست به خودش اجازه دهد باعمیقتر موجوداتِ کابوس بجنگد، اما هر بار که با یکی از هستیهای مه روبهرو میشد، یا پنهان میشد یا فرار میکرد.
فقط مسئله این بود که... بعد از مدتی، سانی شک کرد که آیا آنها اصلاً موجود هستند یا نه. درعجیبوغریبشان عوض تقریباً اینطور حس میشد که صداهای سرگردان در مه، پدیدههای عجیبی هستند. گویی بقایای وهمآورِ چیزها و هستیهایی کهکوه به دست نیستی پاک شده بودند، در مه شناور بودند و با ردپای باستانیِ ارادههای محوشده به سوی یکدیگر جذب میشدند.
با اینداشتند حال، سوءظنِمنطقی خاصی داشت...
«بودن، یعنی درک شدن.»
مکتبِ فکریای وجود داشت که ادعا میکرد چیزها تنها در صورتی وجود دارندآورد که درک شوند. آنچه درک نمیشد وجود نداشت، اما از آنجا که کسیتاریک نمیتوانست «هیچ» را درک کند، هر چیزی که درک میکردند باید «چیزی» میبود.
به عبارتِ دیگر، «هیچ»غیرقابلفهم صرفاً با عملِ درکمورمورکنندهٔ شدن به «چیزی» تبدیل میشد.
شاید مثلِ یک بازتابمنطقی که تنها وقتی کسیکینهٔ جلوی آینه میایستاد، آنجا بود.
فلسفهٔ کمی عجیبی بود و برای معنا پیدا کردن بهحتی وجودِ یک ایزدِ دانایِ کل بستگی داشت — ایزدی که تمامِگاهی هستی را درک میکرد و در نتیجه آن را واقعی میساخت.
البته ایزدان مرده بودند و بیشتر از آن، هرگز دانایِ کلدندانهدار نبودند. پس این موضوع کلِ آن نظریه را رد میکرد... اماگفته سانی هنوز حس میکرد هستهای از حقیقت در آن نهفته است.
شاید چیزها میتوانستند بدونِ درک شدن وجودکینهٔ داشته باشند، و «هیچ» حتی در صورتِپلیدهای دیده شدن هم به «چیزی» تبدیل نمیشد.
اما حس میکرد هستیهای درونِ مه قطعاً اگر دیده میشدند، واقعیتر میشدند. دیدنِ آنها بهپلیدهای معنای قدرت دادن به آنها بود. نگاه کردن به آنها باعث میشد «هیچ» آنقدر بهمبهمِ «چیزی» تبدیل شود که بتواند با هستی تماس پیدا کند... و آن را از هم بدَرَد.
دستکم اینمورمورکنندهٔ چیزی بود کهجهان او فکر میکرد.
به همین دلیل، سانی در نزدیکیِ موجوداتِ مه نهتنها چشمانشقلههای را میبست، بلکه گوشهایش را هم میگرفت و حسِ سایهاشافی را پس میکشید و خودش را کور، کر و لال میکرد.
محروم بودن از بیشترِ حواس در وسطِ منطقهٔمورمورکنندهٔ مرگ، وحشتِ خاصِ خودش را داشت، اما اوحتی صرفاً دندان روی جگر میگذاشت و تحمل میکرد.
سانی نمیدانست آیا کاری که میکند اصلاً معنایی داردمورمورکنندهٔ یا نه... اما موجوداتِ نیستی هرگز نتوانسته بودند اونفرینشدهها را ببلعند، پس شاید داشت کارِ درستی انجام میداد.