چپتر 1755: اثبات
0سانی از شیبِ صخرهای بالا رفت، محصور در مهِ روان و سکوتی چنان مطلق که تقریباًبسیار کرکننده بود. خیلی خوب نمیدید، و حتی اگر میتوانست، چیزِ زیادی حس نمیکرد؛ ذهنش چنان تحتِ فشارِپیوندها نیازِ مبرم به تأییدِ مداومِ وجودِ خودش بود که جایِ چندانی برای افکارِ دیگر باقی نمانده بود.
حسِ سایهاش هم بهسختی میتوانست در مه نفوذ کند.بسیار حواسش مختل شده بود؛ نه به اندازهای که درتفاوت تاریکیِ واقعی مختل میشد، اما باز هم شدید بود.
قدم. قدم. قدمی دیگر.
تمامِ صداها خفه بود و صدای پاهایصداها خودش را نمیشنید. به همین خاطر، سانیوهمآوری حسِ وهمآوری داشت که اصلاً حرکت نمیکند.
لعنت.
قراره خستهکننده باشه.
چند ساعتی راه رفت و رفتهرفته خستهتر شد. درست یک روزِباید پیش، داشت بر فرازِ جزایرِ زنجیری پرواز میکرد، رها و سرشار ازکوههای قدرت... اما حالا، صرفاً برداشتنِ یک قدم برایش مثلِ باری سنگین بود.
با این حال، سانی حدس میزد که آرامآرام... خیلی آرام... به فشارِ وجود داشتنوهمآوری در دلِ نیستی عادت میکند. اگر فقط یک خفته بود، مدتها پیش از هستی پاکروزِ شده بود... اما روحِ یک متعالی بسیار پهناورتر و نیرومندتر از روحِ موجودی خفته بود.
مهمتر از آن، اساساً با روحِ خفتهها، بیدارشدگان و استادها تفاوت داشت.هستی دلیلش این بود که روحِ یک قدیس به جهان متصل بود؛ بنابراین،استادها نیستی برای پاک کردنِ آن باید تمامِ آن پیوندها را هم پاک میکرد.
به همین دلیل بودمدتها که سانی میتوانست برای ادامهٔبسیار وجودش در مه تقلا کند.
در چند روزِ بعد، پیشرفتِ چندانی نکرد. سانی جرئت نداشت اینجا در کوههای تهیادامهٔ بیپروا حرکت کند، بهخصوص پیش از آنکه بداند چه چیزهای هولناکی در مه پنهانبداند است. بنابراین، جلبِ توجه نکرد و صرفاً راه رفت، همانطور که انسانی معمولی راه میرفت.
شیبِ زیرِ پاهایش رفتهرفته تندتر میشد و محیطِ اطرافش سردتر. اگر اینها کوههایی معمولیوهمآوری بودند، تا الان برف زمین را پوشانده بود. اما در این مکانِ وهمآور، گسترهٔدرست پنهانِ صخرههای سیاه لخت مانده بود و چیزی جز مه روی سطحش جریان نداشت.
سانی حساب کرد که بهزودی باید صعود را جدیتر شروع کندمدتها و از صخرههای سر به فلک کشیده بالا برود. یا اینکهخفتهها باید شیبهای تند را دور میزد تا مسیرهای آسانتری پیدا کند.
هیچ ویرانهای در مه پنهان نبود، هیچ نشانهای از اینکه موجودِ زندهای تا به حال اینجا بوده باشد به چشم نمیخورد. نهمتصل صدایی، نه نشانهای از خطر. با این حال، سانی سعی کرد تا حدِ امکان هوشیار بماند. حتی یک لحظه هم باور نمیکردهولناکی که هیچ پلیدی در مه پنهان نباشد؛ هرچه باشد، اگر او میتوانست در برابرِ کششِ نیستی مقاومت کند، موجوداتِ کابوسِ قدرتمندتر هم میتوانستند.
بعد آنهای دیگر همتفاوت بودند... همانهایی که ازمتصل مه زاده شده بودند.
با گذشتِ روزها، آرامآرام در جلوگیری از محو شدنِ خودش مهارتِ بیشتری پیدا میکرد. اینداشت کار هنوز فشارِ مداومی به ذهنش میآورد، اما دستکم سانی دیگر موقعِ راه رفتن مثلِپیش آدمِ مست تلوتلو نمیخورد. میتوانست توجهِ بیشتری هم به اطرافش نشان دهد، که مایهٔ تسلا بود.
در دلِ کوههاوجود پیش رفت و کاریعادت جز فکر کردن نداشت.
البته، چیزی که بیشترمدتها از همه به آنمتعالی فکر میکرد، نیستی بود.
سانی نمیدانست کورمک چطور توانسته بود به مصافِ این مهِ موذیباید برود؛ شاید از همان راهی که خودش پیش گرفته بود، با ارادهٔکوههای خالص، یا شاید به کمکِ دستساختهای که پادشاهِ شمشیرها خلق کرده بود.
با این حال، به اینقدمی باور رسیده بود که برخی افرادنمیشنید برای این کار از دیگران مناسبترند.
در کمالِ تعجب،وجود سانی یکی ازنیستی همین افراد بود.
بهتر زنده ماندنشخفته در مهِ سفیدِ کوههایروحِ تهی چند دلیل داشت.
دلیلِ اول بسیار ساده بود؛ توانِ متعالیاش، یعنی پیکرِ سایه. برای مقاومت در برابرِ کششِ نیستی، آدم باید مدامنکرد وجودش را اثبات میکرد و این یعنی، در کنارِ خیلی چیزهای دیگر، نمیتوانست به خودش اجازهٔ خوابیدن بدهد. تسلیمشدنمیرفت به خواب، حتی برای چند لحظه، به معنای مرگ بود... و حتی قدیسها هم گهگاه به استراحت نیاز داشتند.
اما سانی میتوانست استراحت را به پیکرِ غایبش بسپارد. تازه فقط این نبود، آواتارش میتوانست «کفنِاصلاً عروسکگردان» را هم بپوشد؛ او افسونِ [برکتِ جان] از «کفنِ غروبِ بیرمق» را به بافتِ آنجزایرِ زره پیوند زده بود که توانش را برای تحملِ خستگیِ ذهنی و بازیابیِ آن بالا میبرد.
کورمک چنین توانی نداشت، برای همین سفرهای اکتشافیاش به کوههای تهیمدتها هرگز بیشتر از یکی دو ماه طول نکشیده بود. اما سانی،خفتهها دستکم در تئوری، میتوانست به لطفِ آواتارش تا ابد اینجا بماند.
دلیلِ دوم این بود که به لطفِ «رقصِ سایه»، تجربهٔ پرباری در حفظِ حسِ خویشتنخفتهها داشت. سانی سالها تلاش کرده بود خودش را در فرم و شکلِ موجوداتی که سایهشانتقلا میشد گم نکند، پس مقاومت در برابرِ کششِ هولناکِ نیستی، بهنوعی، برایش چیزِ تازهای نبود.
خیلی بهتر میشد اگر هنوز نامِ راستین داشت، اما متأسفانه این یکی از دو نقطهضعفی بود که وبالِ گردنش شدهجرئت بود. نقطهضعفِ دیگر این بود که هیچ تاری از تقدیر او را به آدمها، مکانها و رویدادهای دیگر وصل نمیکرد.پاهایش محوکردنِ کسی مثلِ او که از همهچیز گسسته بود، کارِ راحتتری بود. هرچه باشد، خلأِ ناشی از نبودنش بسیار کوچک میشد.
خوشبختانه، دلیلِ سومی هم در کار بود؛صداها بزرگترین متحدش در دریای نیستی. این دلیلوهمآوری به قدرت و ماهیتِ روحش مربوط میشد.
محوکردنِ یک روحِ قدرتمند از صحنهٔ هستی سختتر از روحی ضعیف بود و روحِ سانی از روحِ تقریباً هر قدیسِ دیگری بسیارخفتهها نیرومندتر بود، چه رسد به کسی با رتبهٔ پایینتر. نه تنها بهجای یک هسته، شش هسته داشت، بلکه «بافتِ روح» تکتکِ آنهاکوههای را تغییر داده و تقویت کرده بود. چهار موجودِ قدرتمند را هم در روحش با خود میکشید: قدیس، مار، کابوس و دیو.
ماهیتِ روحش هم به همان اندازه مهم بود. در این زمینه، سانی در واقع دو مزیت داشت. مزیتِ اولدلیلش یکی از صفتهایش بود، یعنی [شعلهٔ ایزدی]؛ به هر دلیلی، انگار نیروی ایزدی نیستی را پس میزد و مانند سپریبیپروا درخشان از او محافظت میکرد. مزیتِ دوم... این بود که او یک سایه بود و روحِ یک سایه را داشت.
سانی دلیلش را نمیدانست، اما به این باور رسیده بود که محوکردنِ سایهها از صحنهٔ هستیتقلا بهطورِ ویژهای دشوار است. زادهٔ «پرندهٔ دزدِ پست» نتوانسته بود روحش را ببلعد، چون او بهجایاست جوهرِ روح، جوهرِ سایه داشت. به همین ترتیب، نیستی هم حالا برای بلعیدنش به دردسر افتاده بود.
سفرِ دسته به مرزِ بیرونیِ «جهانِ زیرین» و سایههای بیکَسی را که در هزارتووهمآوری پیدا کرده بود به یاد آورد. آن سایهها متعلق به همراهانِ سرورِ اول بودند، اماروزِ صاحبانشان بهنحوی از بین رفته و تنها سایههایی یتیم از خود به جا گذاشته بودند.
سانی با خودش فکرداشتن کرد که حالا بهتر میفهمدفقط آن اتفاق چطور افتاده بود.
حتماً یک جایی همان حوالی،هستی درونِ آن هزارتوی تاریک، با موجودینیرومندتر از جنسِ نیستی روبهرو شده بودند.
اما کاسی به سانی و بقیه هشدار داده بودبنابراین که چشمانشان را بسته نگه دارند و به همینپیشرفتِ خاطر، توانسته بودند جانِ سالم از تاریکی به در ببرند.
سانی لحظهای ایستاد، آهی کشید،قدمی به صخرههای سیاه تکیه زدپاهای و به مه خیره شد.
چشمانمان را بسته نگه داریم...