چپتر 1885: بخت یارِ جسوران است
0تیر سرِ نف را نشانه رفته بود، اما با وجودِ سرعتِضربه بالایش، او توانست جاخالی بدهد. پیکان بریدگیِ بلندی روی گونهاش انداختانگار و سپس سینهٔ قدیسی را که پشتِ سرش بود سوراخ کرد.
از بالا شلیک شده.
این اولین فکری بود کهدیگر از ذهنِ سانی گذشت؛ او ناخودآگاهدیوارِ مسیرِ تیر را دنبال کرده بود.
سپس برای چند لحظه،باید همهچیز چنان سریع پیش رفتضربه که فرصتِ فکر کردن نیافت.
قدیسِ مجروح نالهٔ خفهای سر داد و افتاد؛ خون روی کفپوشِ چوبی پاشید. زرهش باید آنقدر محکم میبودعمیق که اگر ضربه را دفع نمیکرد، دستکم نیروی تیر را میگرفت تا زیاد عمیق فرو نرود. با این حال،باخت انگار تیرِ مهتابی دوامِ فلزِ افسونشده و مقاومتِ گوشتِ متعالی را نادیده گرفته بود؛ او در دم کشته شد.
به همینترک سادگی، قدیسینفیس جان باخت.
«کمین!»
پیش از آنکه کسِ دیگری بتواند واکنشی نشان دهد، سانی سایهها را فراخواند ومیگرفت دیواری نفوذناپذیر جلویِ آنها احضار کرد. تقریباً در همان لحظه، دو تیرِ اثیریِ دیگر بهنادیده آن خوردند و صدای غرمبِ مهیبی به پا کردند. دیوارِ سایه لرزید و ترک برداشت.
نفیس ازکفپوشِ پیش دستبهکارپاشید شده بود.
عجیب آنکه برای کم کردنِ فاصله با کماندارِفاصله پنهان، به دلِ تاریکی یورش نبرد. در عوضچرخید چرخید و بیرون از دروازههای قلعه دنبالِ چیزی گشت.
بریدگیِ نازکِ روی گونهاش هنوز پرخوردند از خون نشده بود و باسایه نوری اثیری و رنگپریده سوسو میزد.
«دیوارِ سپر!»
شمشیرش بیرونکفپوشِ را نشانهپاشید رفته بود.
کسری از ثانیه پس از شکلگرفتنِ دیوارِ سانی، سر ریوالن به فرمانشتاریکی پاسخ داد. هوای پشتِ سرشان لرزید و میدانِ نیرویی نامرئی در گذرگاهِهنوز دژ پدیدار شد. خطوطِ محوش شبیه شبکهای از سپرهای شبحوار و درهمتنیده بود...
اما پیش از آنکه سپرها بسته شوند، دو تیرِ دیگر — اینسایه بار از جنسِ چوب و فولاد، نه مهتاب — از میانِ شکافهاییتاریکی که بهسرعت باریک میشدند لغزیدند و به پشتِ دو قدیسِ دیگر خوردند.
یکی به شکافِ باریکِ بینِ لبهٔ زرهِ سینهٔ مردی و کلاهخودش خورددستکم و گردنش را سوراخ کرد. دیگری به درزِ میانِ نیمهٔ جلویی وفلزِ پشتیِ زرهِ شخصِ دیگری خورد و از میانِ دندههای قربانی راه باز کرد.
دقتِ لازمکفپوشِ برای چنینپاشید شلیکهایی غیرقابلتصور بود.
قدیسِ اول در دم جان باخت، اما دومی با وجودِ جراحتِ سنگینتاریکی زنده ماند. با این حال، موقتاً از کار افتاد؛ مگر آنکه شفادهندهایهنوز قدرتمند برای درمانش وقت میگذاشت، وگرنه دیگر نمیتوانست در نبرد شرکت کند.
سرانجام هر دو پیکر روی زمین افتادند. تیرِ مهتابی کمنور شد و در نیستی فرو رفت و تنها پستابیکردنِ وهمانگیز از خود به جا گذاشت. بریدگیِ روی گونهٔ نف پر از خون شد... تیمِ فتح که در یک آناثیری به دوازده نفر کاهش یافته بود، حالا از هر سو با سدِ سایهها و سپرِ نامرئیِ قدیس ریوالن محافظت میشد.
برای لحظهای، هیچ اتفاقی نیفتاد.
قهرمانانِ قلمروِ شمشیر قدرتِ ویرانگری در اختیار داشتند، امامیبود چون محاصره شده بودند و نمیدانستند این قدرت راعمیق به کجا نشانه بروند، در موقعیتِ بغرنجی گیر افتاده بودند.
سانی اوداچیِ مارمانند را در دست داشت و آمادهٔ اقدام بود.دلِ نفیس بیحرکت ایستاده و اخمِ غلیظی بر چهره داشت... یک جایگشت کارش میلنگید، اما سانی نتوانست در همان لحظه بفهمد چه چیزی.
قدیس هلی، زنِ سختگیری که جِست از داگونت را بهخاطرِ شوخیهایش سرزنش کرده بود، تیری درنفیس چلهٔ کمانش گذاشته بود. خودِ پیرمرد دستهٔ عصایش را چرخانده و شمشیرِ پنهانِ درونش را بیرون کشیدهچیزی بود. قوسهای طلاییِ الکتریسیته دورِ قامتِ زرهپوشِ روان میرقصیدند و چهرهٔ جذاب و گرفتهاش را روشن میکردند.
ریوالن از سپرِ گلسرخ نزدیکِآنقدر قدیسِ مجروح زانو زده بود ونمیکرد با سپرش از مرد محافظت میکرد.
«...چرا نمیتونم چیزی حس کنم؟»
سانی از اینکه نتوانسته بود دشمنان را از قبلکماندارِ ردیابی کند، دلهرهٔ شومی به جانش افتاد. دیگر روشندروازههای بود چیزی که به آنها حمله کرده، موجودِ کابوس نیست...
نه. انسان بودند.
قهرمانانِ متعالیِ سرود.
چشمانش کمی گشاد شدپاشید و لبخندی کج پشتِمحکم نقاب روی لبانش نشست.
«چقدر جسورانه...»
همه انتظار داشتند رهبرانِ ارتشِ سرود که در ابتدا بازندهٔ جنگدیوارِ بودند، تمامِ نیروهایشان را روی فتحِ دژ در لبهٔ غربیِ استخوانِ ترقوهٔدلِ ایزدِ مرده متمرکز کنند — هرچه باشد، کاملاً به اردوگاهشان نزدیک بود.
همین کار را هم کرده بودند. با این حال، انگار به سراغِ دژِ واقعمیگرفت در گسترهٔ شمالیِ استخوانِ سینهٔ اسکلتِ عظیم نیز رفته بودند و تیمِ کوچکی را فرستادهنادیده بودند تا مخفیانه به آن نفوذ کنند و برای نیروی فتحِ ارتشِ شمشیر کمین بگذارند.
استراتژیِ جسورانهای بود، بهخصوص با در نظر گرفتنِ اینکهمیبود رسیدن به این نقطه از گودالها برای مشتی قدیس،عمیق آن هم بدونِ پشتیبانیِ یک ارتش، چقدر دشوار بود.
اما...
آیا واقعاً امید داشتند از نبرد باصدای ستارهٔ دگرگون از خاندانِ شعلهٔ جاودان وترک سرورِ سایهها جانِ سالم به در ببرند؟
جسارت همیشه هم جواب نمیداد.
سانی انتظار داشت نفیس قدیسِ مجروح راآنقدر شفا دهد، اما نفیس در عوض شمشیرشدستکم را بالا آورد و با خونسردی گفت:
«خودت رو نشون بده.»
برای یک لحظه، از بچگانهبودنِ خواستهاش جا خورد.غرمبِ چرا دشمنی که کمین کرده بود باید موقعیتِ پنهانشدستبهکار را لو میداد و برتریاش را از دست میداد؟
خودش که قطعاًزرهش هرگز به اینمحکم خواسته جواب نمیداد.
با این حال...چوبی شاید چیزی راباید دربارهٔ این دنیا نمیفهمید.
چون در لحظهٔ بعد، سرانجام دوباره حرکتِکردنِ سایهها را حس کرد؛ چیزی عظیم ازنبرد تاریکیِ معبدِ باستانی به سمتشان پرتاب شد.
جانوری غولپیکر بر فرازِ کفِ چوبی به پرواز درآمد و سپس سقوط کردلرزید و با صدای کرکنندهای به دیوارِ سایهها کوبیده شد. حصار سرانجام فروریخت ونبرد سانی شکلِ آن موجودِ مرده را دید که بیحرکت روی زمین پهن شده بود.
پلیدی بلندقامت و تا حدودی شبیهِ انسان بود که در ردایی تاریک و مواج پیچیده شدهعمیق بود. قطعاتی از زرهِ نقرهایِ پیچیده بازوهای بلند و بالاتنهٔ باریکش را پوشانده بود و شش جفتسادگی بالِ خاکستریِ زیبا از پشتش امتداد یافته بودند که حالا درهمشکسته و خونین روی زمین افتاده بودند.
زمانی حتماًکفپوشِ باعظمت و هولناکزرهش بود. اما حالا...
مرده بود.
آن غولِ بالدار خودش را به حصارِ سایهها پرتاب نکردهکردند بود. بلکه دستِ قدرتمندِ کسی آن را به سمتِ حصار پرتکماندارِ کرده بود؛ مثلِ کیسهای از گوشتِ مرده دور انداخته شده بود.
چهرهٔ سانی در هم رفت.
«این... نگهبانِ دژه.»
هیچ تیرِ مهتابی از جایی درعجیب آن بالا به سمتشان نمیآمد. درتاریکی عوض، صدای قدمهایی به گوش رسید.
سپس، شبحی باریکاندام از تاریکی بیرونخوردند آمد و با نگاهی سرد وسایه متکبرانه به آن دوازده قدیس خیره شد.
زنی خیرهکننده بود با موهایی به سیاهیِ پرِ کلاغ و چشمانی که انگار از ابسیدینِزیاد خالص تراشیده شده بودند. بدنِ باریکش در زرهی چرمین و تاریک پوشانده شده بود و شمشیرِکشته خمیدهای شبیهِ تاچی در دست داشت که قبضهاش در نخی از ابریشمِ سیاه پیچیده شده بود.
با آن پوستِ مرمرین، زیباییِ بینقص و چهرهٔ سردش،میبود بیشک مبهوتکننده بود... اما فراتر از آن، حضورش وسیععمیق و خفهکننده بود، مانندِ گسترهٔ بینورِ اقیانوسی تاریک و بیکران.
زن نگاهش را بهنفیس نگاهِ نف دوخت وفاصله با صدای بلند گفت:
«من رِوِل هستم، نورکُش.»
سپس، لبانِ فریبندهاش کمی کجآنقدر شد و چیزی شبیهِ لبخندی تاریکنمیکرد و بیروح روی آنها نقش بست.
شمشیرش را به جلوپاشید نشانه رفت و با صداییمیبود پر از سرمای بیتفاوت گفت:
«...به قلمروِ سرود خوش اومدین.»
و تا این کلماتاثیریِ از دهانش خارج شد، جسدِمهیبی ترورِ اعظم ناگهان تکان خورد.
اجسادِ دو قدیسِ کشتهشده نیز به حرکتمیبود درآمدند و با دستهای مرده و مرگبارشانمیگرفت به سوی رفقای سابقِ خود چنگ انداختند.